🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

اتفاقات جدیدی داره میوفته.

۲۶دی نود و نه.

مغازه.


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۹ساعت 0:52 نويسنده |

من تو دوران افسردگی ام...

علایمشو دارم و خودمم قبول دارم..

و دارم خودمو نابود میکنم‌ . خودمم دارم له میشم زیر این بار روانی..

من بشدت حس تهوع نسبت به خودم دارم.

حس تنفر از خود....فوبیا از خود...

میفهمی؟ ...

گاهی خودمم نمیفهمم دارم چکار میکنم...خودمم نمیفهمم رفتارمو..

حرف میزنم ...جدیدا حیلی حرف میزنم واس هر کسی 

و این اصن خوب نیست...بعدش گریه میکنم چرا از خودم و خانواده ام کفتم ...چرا..

و بعدش باز بیشتر به اینکه من ضعیفم و احمقم و دیوانه ام پی میبرم.

من احمقم.بله احمق.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹ساعت 1:47 نويسنده |

اینطوری وبلاگا رو نبدین و برین...

موفق باشی خلاصه  

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹ساعت 2:25 نويسنده |

خیلی خسته ام خیلی.

پریودم.عصبی.کم تحمل.

پام نو گچه ده روزه.منی ک ادم بیرون رفتنم.

منی ک برنامه ریزی داشتم رو حقوقم ...

منی کالان وسط یه عالمه حسم...منی که فک‌کنم مبم دوسم داره.

عشق رو‌ نمیدونم.اما دوست داشتنو مطمئنم.مطمئنم که دوستم داره.منم دوسش دارم.منم ازش خوشم میاد.یه سری ویژگی های مورد علاقه منو هم واس ابنکه مرد زندگیم باشه داره...اما یه سری یا رو نداره....نداره...

من میخوام قبل دوست داشتنش منطقی باشم...معلومه ک همه کس همه چیزو نداره..اما این ادم چند ویژگی مهمو نداره.

ولی امان از احساس...میدونم اگر بهم پیشنهاد بده قبول میکنم...

اما نمیخوام قبول کننم...نههههههههه.

منطق باید باشه...منطق..

و اینکه نبایدم انقدر زود عمل کنم...باید غرور داشته باشم...چیزی که بازم ندارم...گیجم...گیج....گیج...گیج...گیج....گیج....گیج‌..گیج...گیج...گیج‌..گیج...گیج...گیج‌....گیج....گیج...

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 1:24 نويسنده |

از خودم در رنجم.

خود خود خودم.

امشب ضجه زدم.نفسم بند اومد..قبلم حس کردم نمیزنه چند ثانیه....

گذشته وقتی تز جلوم رد میشه باورم نمیشه اون ادم خودم بودم..

فقط شش ماه...شش ماه کلا انگار یه ادم دیگ بودم..خودمو نمیشناسم.حس میکنم یکی دیگ در من حضور داره.

چطور ممکنه...من چطور اونطوری شدم..

میترسم..از خودم...خووودم...خودم...خیلی میترسم.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۹ساعت 23:33 نويسنده |

یه دوستی داشتم اهل یزد بود 

دلم براش تنگ شده 

کاش اینجارو ببینه... 

+ تاريخ سه شنبه نهم دی ۱۳۹۹ساعت 23:36 نويسنده |

میدونی یک ساله ک دارم دست و پا میزنم بزارین موهامو رنگ کنم...بزارین هایلات کنم... بزارین فقط چند تار مو رنگ کنم.

یک ساله موهام کوتاهه و پسرونه و بلندش نمیکنم چون دوست دارم رنگش کنم...ایندفعه اصرار کردم ک میخوام رنگ کنم با اکراه مادر گف یکم رنگ کن و بقیه نبینن..بایا میگ اصلا

میگ اگر از من حساب نداری برو رنگ کن..

اما بازم ایستادم...رنگ انتخاب کردم و میخواستم برم خرید 

اما امروز با حرفای داداشم ک بخشی حرفای خودش بود و بخشی حرفای خانواده ک اون داشت به ربون می‌آورد..تصمیم گرفتم رنگ نکنم..و گریه کردم برای تمام چیزاهای ساده ایی ک میخواستم اما نزاشتن...برای تمام چیزهایی ک برام عقده کردن...برای تمام چیزهایی ک همیشه براش جنگیدم و حرف شنیدم..

برای تمام حال خوب و حس وحال و شوری ک ازم گرفتن 

واس دلی ک میشکونن..

و منی ک نمیدونم بگم بچه ام..بگم حماقته...اما میخوام برم موهامو باز کوتاه کنم و دیگ ایندفعه کوتاهتر از اینی ک هست یعنی در حد کچل کردن  ...شاید لج کردم..

این رفتار درستی نیس...ولی هردفعه ک رویاهام و حسای خوبم رو ازم میگیرن موهامو کوتاه تر میکنم...

انگار اون موها شده وسیله اروم شدنم..

اما دلم برای داشتن موی بلند تنگ شده‌‌...

+ تاريخ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۹ساعت 21:41 نويسنده |

یک فشار مضاعف وحشتناکی رو دارم تحمل میکنم.

قلبم سنگینه.

نفسم سنگینه.

خلاصه حالا وخیمه...

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه یکم دی ۱۳۹۹ساعت 17:5 نويسنده |