🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

غم از دست دادن خیلی زیاده بنظرم ولی برای هرکسی متفاوت

از دست دادن پدر و مادر سخت ترین چیزه تو دنیا بنظرم

این چند روز فک میکنم من چقدر بزرگ شدم ک دیگ دارم از دست دادن بزرگا رو تجریه میکنم .

فوت پدربزرگم اولین تجربه از دست دادن منه .

مردی بشدت از نظر ذهنی و فرهنگی بسته و همیشه ازش فراری بودم ولی ب همون نسبت مشوق بود و افتخار میکرد من درس خوندم تو نوه هاش .

روحش شاد و یادش گرامی.

شش ماه رو تخت و زندگی نباتی داشت و الان جاش خیلی بهتره و آرومه .

+ تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 8:34 نويسنده |

آدرس وبلاگمو به خاطر یه اشتباه عوض کردم و حس بدی دارم

تو ادرس جدید مث یه غریبه افتادم ک دلم میخواد بنویسم اما نمیتونم.

از ماست ک برماست

لعنت ب خودم

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:34 نويسنده |

امید در من جوانه زد

رشد کرد

قشنگ شد

و امروز من دوباره برای شروع مجددی مشغول به کار میشم.

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 10:13 نويسنده |

امشب fast او زیر پا گذاشتم

راه رفتم و پام ورم کرده

و بشدت ناراحتم و تنها

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:13 نويسنده |

امروز روز عجیبی بود

داشتم میگفتم مامان همه میگن صبر کن منم واقعا صبر کردم اما چقدز دیگ بعدش گوشی بابازنگ خورد بعدش توی دلم هزارتا جوونه و ترس در اومد ، ترس هایی ک میدونم طبیعیه ولی باید هوشمندانه پیش بریم ایندفعه .

اما تا یکشنبه هیچی معلوم نیس کاش شنبه تعطیل نبود،اولین باره دلم تعطیلی نمی‌خواد...

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 16:0 نويسنده |

گفت : ف داری با این حرفات همه چی رو تموم میکنی

باید میگفتم اره محکم .

اما میدونستم من تا حضوری تموم نکنم نمیتونم بگذرم.

در نتیجه گفتم نه .

ولی بهش فهموندم دیگ هیچ احساسی برام نمونده.

شاید هنوز براش ناراحت بشم ولی نه اونقدری ک حاضر بشم براش کاری کنم...

+ تاريخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 0:30 نويسنده |

یه جا خونده بودم تو زندگی خیلی حالتو با چیزی گره نزنی ک اگر نباشه ندونی چکار کنی..

ولی برای دونده واقعا نمیشه به دویدن دل نبنده ، مرهم هر روزش و هرشبش .

از دوشنبه هفته پیش ک پام درد می‌کنه دائم حس میکنم چیزی رو از دست دادم و این برام غم انگیز ترین حسه .من خیلی غم و حسا تجربه کردم تو زندگیم ولی هیچی به شدت از دست دادن ورزشام نبوده دورانی ک پام تو گچ بود...

امیدوارم پام خودش بفهمه الان وقت اسیب نیس و با من راه بیاد و خوب بشه چون عملا تو این هفت روز ک ندویدم ادم خوبی نبودم برای زندگی ام .

+ تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 8:7 نويسنده |

حس میکنم باید از تمامی روابط اجتماعی برم بیرون و داخل سیاره خودم زندگی کنم و حس میکنم شدیداً نیاز دارم براین کار.

+ تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:50 نويسنده |