🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

چرا همیشه تو زندگی احساسی ام اتفاق خوبی نمی افته چرا انقدر تنهام اصن ازدواج نه یه ادم خوب برای رابطه هم نمیاد سمتم

از این همه بار تنهایی خسته ام خیلی خسته ام

در شهر ب بعد تمرین سنگ با ...

+ تاريخ شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ساعت 19:41 نويسنده |

داشتم آرشیو مبخوندم

میدونی چی اومد تو ذهنم اینکه من چقدر همیشه بی هدف بودم و بلاتکلیف ...

اینکه خیلی دارم به مزخرفی تمام زندگی رو میگذرونم...

و چقدر از وجود شین ممنونم و چقدر نیاز دارم باهاش حرف بزنم .

چقدر از وجود کاف متنفرم چقدر مردک رید ب زندگی ام .

کاش تا قبل تولدم راهمو پیدا کنم تا الان ک نصف سال رفته خیلی سال بی حاصلی داشتم بیکاری و تو‌خونه بودن و دریغ ار یک‌مهارت ..

خیلی دارم بد میکنم با خودم و زندگی ام...

+ تاريخ پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲ساعت 2:37 نويسنده |

انگار درون سینه‌ام مردی شکست خورده ...،

در قلب‌م زنی مایوس شده و در چشم‌هایم کودکی ترسیده ...،

و از من هیچ کاری برنمی‌آید ...

#فرشید فرهادی

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 21:16 نويسنده |

امشب اصلا حال خوبی ندارم

مدتهاست حال خوبی ندارم

بیکاری و بی پولی و مدرک مامایی ک تو این جامعه الان باید بشینی تو خونه و شهرت و گرونی دست و بالتو ببنده .

من پرواز میکنم قول میدم تو این نقطه وایسنستم

اما کریمی ابن وسط مث یه بمبی بود ک حس می‌کردم بالاخره خدا دوسم داشت همه میگفتن خیلی خوبه اون توجهاتش و حس خوبش ک یکی داره بهت توجه میکنه و یهو همه چی پودر شد و تو شدی همون آدمی ک احساس دوست نداشتنی بودن از دست از سرت برنمی‌داره .

امشب من پا رو احساسم گذاشتم و باید بزارم باید دور شم از فصای مسموم باید دوبارع خودم زندگی ب خودم هدیه بدم و بجنگم.

باید

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 20:43 نويسنده |

از یه سنی ب بعد زندگی کردن با خانواده میشه عذاب

لحظه ب لحظه اش میشه عذاب

تنش و تنش .

توقع

حال بد

مبشه همون دوری و دوستی.

گاهی برای همین دلم میخواد ازدواج کنم ...

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 22:44 نويسنده |

خویی داشتن ماشین اینه که میتونی داخلش با امنیت بخوابی ..

و این دو شب هرچقدر سخت اما گذشت و داره میگذره..

+ تاريخ جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲ساعت 1:41 نويسنده |

نشسته ام باز در همان پارک پر خاطره پاسداران

نون و ماست و پنیر میخورم چون نه پول ساندویچ دارم و نه نهار

در طول این چند روزی ک این شهرم نه نهار گرمی خوردم نه شام گرمی و دلم شدیدا غذا میخواد .

غذای خوب

اومدم دنبال کار بگردم مثلا ولی انقدر بی مکانی اذیتم می‌کنه ک نمبتونم تمرکز کنم روی گشتن برای کار ..

خیلی روزهای پرفشاری رو دارم میگذرونم .

+ تاريخ شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ساعت 14:7 نويسنده |