|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
امشب به یه حال گهی رفتم سالن و بعدش رحمانی زنگ زد حالمو پرسید ، خوشحال شدم مث چی ..!
اینکه حواسش بوده و بعدش زنک زد اما حواس پرتی و ذهن مشغولم و گذاشت پای اینکه عاشق شدین دیگ طبیعیه ..
فک میکنه کسی تو زندگیمه و من دوست دارم بهش بگم کاش کسی بود ،نمیدونی ک اینا به خاطر تنهاییه ..
داره پاییز میشه و دلم میخواد کسی میبود ...
پر از خشمم نسبت به کریمی پر از نفرت .
این چند روز برام زندگی بود خود زندگی
مهم نبوذ شمالم یا جای دیگ مهم این بود با رفیق و دوست و همراه و همخونه زمان دانشجویی ام دوباره هم اتاق بودم تنها بودیم شبا از ناراحتی هایی ک این مدت کشیدم از فشارهایی ک تحمل کردم براش گفتم و تمام مدت گوش کرد مث همیشه،تحسینم کرد و بهم حق داد و منو در اغوش گرفت و گفت خق داری ناراحت باشی ما همه میگیم دمش گرم تو اون شرایط داره کار میکنه و زندگی
و با همین حرفا منو باز هم شرمنده خودش کرد منی ک قرار بود دویاره غرق بشم تو دنیای اشتباه نجاتم داد..
رفتیم باهم دوتایی شمال با یه تور خیلی خیلی مزخرف ولی :))
دیدن رحما برام ایندفعه پر اژ حس شرمندگی توام با شادی بود🥲❤️خیلی خیلی ذوق میکنم وقتی دوستای وبلاگمیو میبینم.
نشسته ام در پارک دوران دانشجویی دارم بستنی شکلاتی گاز میزنم و مزه اش را با تمام وجود لمس میکنم
روانم انگار دارد یه مسکن بهش تزریق میشه ،قبل بستنی هم ساندویچ مرغ چاپاتا خورد روانم و الان از اینکه کل هیکلش را و رژیمش را به گند کشیده عصبیه..
بخشی از ذهنم هم متوجه نمیشه داره چکار میکنه
تایپ میکنه!بستنی مبخوره، فردا ساعت سه برنامه کوه داره
تو پارکه الان ، تو ماشین قرارع بخوابه
به چند نفر دروغ گفته امشب کجاس...
دلش چایی میخواد ولی داره بستنی لیس میزنه
قرارع تو پارک بره سرویس و لباس عوض کنه
حالش خوب نیس مگه نه ..
خودم کنفهمیذم چی نوشتم .
امشب بعد دبذن کاف تو هایپر قلبم زد بالا ...لعنت
نشسته ام در هیچ کجا ترین جای زندگی ام از تنش های فراوانم با خانواده از صدا بلند کردن روی والدینم از بی احترامی هم به همدیگه خسته شدم . با هم صحبت نمیکنیم بلکه جدل میکنیم.
و من میدانم تنها راه نجاتم از افسردگی فرار از این شهر و بعد خانه است ...