🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

امشب به یه حال گهی رفتم سالن و بعدش رحمانی زنگ زد حالمو پرسید ، خوشحال شدم مث چی ..!

اینکه حواسش بوده و بعدش زنک زد اما حواس پرتی و ذهن مشغولم و گذاشت پای اینکه عاشق شدین دیگ طبیعیه ..

فک میکنه کسی تو زندگیمه و من دوست دارم بهش بگم کاش کسی بود ،نمیدونی ک اینا به خاطر تنهاییه ..

داره پاییز میشه و دلم میخواد کسی میبود ...

پر از خشمم نسبت به کریمی پر از نفرت .

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۳ساعت 23:29 نويسنده |
از اول هفته بهش گفتم دازم میام مشهد ولی الان میبینم برای همه چیز برنامه داره جز دیدن من:) دوستی با فری واقعا برام تنش روحی داره ... بدم میاد وقتی میبینم اونهمه ارزشی ک من برای بقیه میزارم رو برام نمیزارن ..حیف خاطر مامانش خیلی برام عزیزه خیلی..
+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:41 نويسنده |

این چند روز برام زندگی بود خود زندگی

مهم نبوذ شمالم یا جای دیگ مهم این بود با رفیق و دوست و همراه و هم‌خونه زمان دانشجویی ام دوباره هم اتاق بودم تنها بودیم شبا از ناراحتی هایی ک این مدت کشیدم از فشارهایی ک تحمل کردم براش گفتم و تمام مدت گوش کرد مث همیشه،تحسینم کرد و بهم حق داد و منو در اغوش گرفت و گفت خق داری ناراحت باشی ما همه میگیم دمش گرم تو اون شرایط داره کار میکنه و زندگی

و با همین حرفا منو باز هم شرمنده خودش کرد منی ک قرار بود دویاره غرق بشم تو دنیای اشتباه نجاتم داد..

رفتیم باهم دوتایی شمال با یه تور خیلی خیلی مزخرف ولی :))

دیدن رحما برام ایندفعه پر اژ حس شرمندگی توام با شادی بود🥲❤️خیلی خیلی ذوق میکنم وقتی دوستای وبلاگمیو میبینم.

+ تاريخ جمعه شانزدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت 18:24 نويسنده |

نشسته ام در پارک دوران دانشجویی دارم بستنی شکلاتی گاز میزنم و مزه اش را با تمام وجود لمس میکنم

روانم انگار دارد یه مسکن بهش تزریق میشه ،قبل بستنی هم ساندویچ مرغ چاپاتا خورد روانم و الان از اینکه کل هیکلش را و رژیمش را به گند کشیده عصبیه..

بخشی از ذهنم هم متوجه نمیشه داره چکار می‌کنه

تایپ میکنه!بستنی مبخوره، فردا ساعت سه برنامه کوه داره

تو پارکه الان ، تو ماشین قرارع بخوابه

به چند نفر دروغ گفته امشب کجاس...

دلش چایی میخواد ولی داره بستنی لیس میزنه

قرارع تو پارک بره سرویس و لباس عوض کنه

حالش خوب نیس مگه نه ..

خودم ک‌نفهمیذم چی نوشتم .

امشب بعد دبذن کاف تو هایپر قلبم زد بالا ...لعنت

+ تاريخ پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:45 نويسنده |

نشسته ام در هیچ کجا ترین جای زندگی ام از تنش های فراوانم با خانواده از صدا بلند کردن روی والدینم از بی احترامی هم به همدیگه خسته شدم . با هم صحبت نمیکنیم بلکه جدل میکنیم.

و من میدانم تنها راه نجاتم از افسردگی فرار از این شهر و بعد خانه است ...

+ تاريخ چهارشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۳ساعت 22:52 نويسنده |
کامنتای نیکناز رو میخونم به این فک میکنم ک جوابشو دادم یا نه به این فک میکنم قرار بود تلگرام بهش پیام بدم دادم یا نه به این روزها فک میکنم ک تن لش رو بلند کرده و میبرم سرکار و میام خونه و میخوابم به ذهنی ک دوبارع کابوس هاش شروع شده و به ادمی ک در عرض یک ثانیه بعد تماس شین موافقت میکنه هفته اینده بره مسافرت اونم تور اونم با هزینه ایی ک قرار بود بده به چیزاس واجب تر ولی با این جمله ک گور بابای دنیا و زندگی برو سفر میگ اوکی شین بریم والان هر لحظه گاهی پشیمون میشه ک با اون پول دو حفت کفششورمیتونست بگیره و باز دوباره میگ کی‌دیگ میشه شرایط حور بشع مجردی باهاش بری سفر.. ذهنم دائم میاد و میره کابوس هاش زیاد شده مامان شبا از صدای جیغام میاد بلندم می‌کنه تو خواب نفس نفس میزنم... و این حالمو به هیچکس نمیگم و میگم خوبم... اما خوب...نیستم
+ تاريخ دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:57 نويسنده |