🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

یه سالایی افطار ک میکردیم با خاله سریع میرفتیم حسینیه ک کنار دیوار جا بگیریم برای بقیه خاله ها ک بیان راحت تکیه بدن و جای خنکی انتخاب میکردیم چون خیلی گرم بود ، گذشت و من رفتم دانشگاه و ترکیب رمضان و امتحانات بود و بعدش کم کم ترکیب کلاس و احیا و شب های دانشگاه و تنهایی رفتن ب مسجد و زار زدن و توبه کردن...

همیشه شبای احیا خیلی گریه میکنم و توبه ...

اما دوساله حس میکنم عوض شدم ،عوصی نه اما فقط نمیدونم باید از چی توبه کنم و از چی گله ...

هنوزم حس این شبا رو دوس دارم..

امسال اولین فراز میدونی چی گفتم ؟گفتم چرا چرا چرا بین این همه میلیارد ادمت کافو باید ببینم

چرا ...

و این چرا تا اخر عمر و بعد عمرم شاید باشه.

الان داره تلویزیون میخونه ای ک در لطف خود دیرینه ایی ای که مهربانی ای که امیدی جز به نیکی نیس .‌‌و من میگم یا مهربان و عزیز و این مملکت حالش بده

حال همه هم نسلای من

حال همه ماهایی ک دارم سگ دو میزنیم اما یع رستوران ساده نمیتونیم بریم ...

خدایا حال یه ایران امسال خرابه خودت کاری کن.

با تموم از بین رفتن عقایدم اما معتقدم تو هستی،حالقی،قادری،و تو میتونی...

و من می‌بوسمت خدا میدونی چرا چون همیشه حضورتو حس کردم،حتی شبایی ک تو لجن بودم و تاریکی نورتو دیدم..

خدایا امسال برای خودم و شب احیا میخوام رازم در سینه ام فراموش شود و برگردم به زندگی.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ساعت 23:16 نويسنده |

تنمو ب جون چشمات..

این روزها و شب ها هرشب داره با گریه و عصبانیت و خشم سپری میشه. خودم رو نمیتونم ببخشم و در کنارش نمیتونم خودمو مدیریت کنم ک باید تموم شه . شروع یک اشتباه و ادامع اش تو این سه سال همیشه بهم ضربه زده و امسالم زد و باید تموم شه . گاهی از دست خدا هم شاکی میشم میگم چرا یه چیزایی نمیشه هیچوقت اما برای دیدن اون انکاری همیشه همه چیز هموار میشه ،چرا اتفاقایی ک فک نمیکنم می افته . اصن چرا اون ادم رو دیدم ، چرا اون با توجه به زندگی شخصیش اومد سمت من ، چرا من انقدر احمق بودم و چرا هایی ک هنوز و تا به همین لحظه ادامه داره ... خسته ام . خیلی خیلی خسته ‌‌.

حس میکنم بدنم زیر یه ماشین ده تن خورد شده و باید خورد شده هاشو دور هم جمع کنم و بلند شم ‌ من همیشه حس میکنم من برای راهی افریده شدم و حس میکنم میتونم درخشان باشم ، همیشه از گفتن این حرف میترسم چون حس خودشیفتگی داره و حس اینکه کلا یه چیزایی رو نباید گف اما اینجا برخوردم میگم من تو اتیه ام صعودای هشت هزاری میبینم ، اما اما ... اما الان دارم ازهمه اون هدفا دور میشم ،دور و دور تر و باید خودمو جمع کنم .. امسال سال سختیه ، با غم و گریه شروع شده با بیکاری ک شاید بیاد سمتم . با ذهنی بهم ریخته و گیج ک نمیدونه کدوم مسیرو بره با تنهایی ک داره هر لحظه وجودمو میخوره بخوصص ک کاف دائم تو ذهنمه . میم همسر کاف منو ببخش ، منو ببخش نمیتونن هیچوقت مستقیم عذرخواهی کنم و حلالیت بطلبم اما امیدوارم ازم بگذری . امیدوارم ک ازم بگذری . امیدوارم ک منو ببخشی ....


برچسب‌ها: مبهم
+ تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 9:11 نويسنده |

یه روزایی هست اومدم همین جا نوشتم شین باهام مث سابق نیس ، و امشب میخوام بگم خدایا مرسی از محبتایی زمینی ات ، از وجود شین و میمی ک واقعا مستحق این دختر بود ک شاد باشه . تماس پریشب ساعت دوازده شب و دعوا با من بهد مدتها این حس در من زنده شد ک‌هستن ادمایی ک حواسشون یه من هست و به من فکر میکنند و خیر و صلاح منو می‌خوان :)))

و من امیدوارم همیشه این محبتا بینمون یرقرار باشه ..

خدایا شکرت.

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت 23:45 نويسنده |

هر چقدر تلاش کنم و بدوم و ورزش کنم

یا یک حرف مامان مث بادکنکی ک بترکه میشم

نمیدونم مامان منظورش چیه ؟ میدونم ک بیشتر داداش رو دوس نداره،اما جدیدا به منم دائم تیکه میندازه..

حس میکنم فهمیده قضیه حجاب نداشتنمو...

هرچی ک هست لز مامان حس خوب نمیگیرم و بدتر اینکه نگران خودشم ، حالت های افسردگی داره و منم نمیدونم باید چکار کنم...

این چند روز دقیقا زندگی مورد علاقه امو زندگی کردم

کار ،ورزش،ورزش...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه چهارم فروردین ۱۴۰۲ساعت 0:27 نويسنده |

امروز رو خیلی پر باز شروع کردم و گذروندم

امیدوارم روی همین دور حالا بالا و پایین یه روزایی اما در ماهیت همین خوب بودنی ک دوس دارم بگذرونم .

+ تاريخ سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲ساعت 20:27 نويسنده |