🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

اگر بخوام از امسال بگم اولش با دوره برف شروع شد بعدش با دوره یخ ادامه پیدا کرد و سفرهای چند روزه من تو دل کوه و دور از زندگی شهری و هم صحبت شدن با ادمهای با کیفیت که یکیشون مهری بود...

یاد گرفتن بزرگی از اساتیدی چون استاد نظر...

با افطاری های پر از حال خوب گذشت و دور هم شدنای پارک خانواده و در اغوش گرفتن همدیگر ...

با دعوایی ک فک نمیکردم بین منو و میم بیوفته و ایجاد شکاف بینمون و از دست دادن دوستیمون...با اینکه اعتمادم شکسته شد و تلاش کردیم دوباره جوش بخوره اما مث اول نشد و الانم یه جوریه ک انگار نباشه بهتره و شاید یکی از کارهای ۱۴۰۲ حذف این ادم از دایره دوستی باشه برای همیشه و اینکه یادم باشه ادمی ک یکبار اعتماد منو از دست میده می‌تونه دوباره هم از دست بده...

با سفر تقریبا هیچهایکی به اصفهان و تجربه اولین سفر تماما تنها و گشت و گذار دو روزه در اون شهر پر از جذابیت و حال خوب غیرقابل وصفی ک تحربه های خوبی برام داشت اونم اینکه هیچی ارزش جون منو نداره و به هیچ ادمی نمیشه اعتماد کامل داشت ...

با سپری شدن تولد شین و باز هم بودن با ادمایی ک درجه یکن و دارن برای زندگی ساده تو این مملکت تلاش میکنند...

و گذروندن یه شب کذایی دیگ که شد بدترین و تلخ تربن اتفاق سال برای من... رها شدن از اصل خویش به خطا رفتن...

رفتن به دوره ی دیگ و دیدن زندگی های بالاشهری و با کیفیت ،دیدن اقایونی ک کار میکنند ،اشپزی میکنند ...

آذر... شروع با هم بودن برای عبور از یک مرحله شین و مراسم خواستگاریش و ...

رفتن به دوره سخت بعدی که حذاب بود و در هوای منفی بیست و چند درجه رفتیم روی طناب ..

و زمستون و کوه و دلتنگی و نرسیدن ...

امسال سال خوبی نبود ..

تمامی مراحل سپری شده پر از شک بود ..

ترس و هنوزم هست

گمشده ام ...

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 18:43 نويسنده |

کسی پایه دویدن و ورزش صبح زود نبس ایا ؟

باهم شروع کنیم و از راه دور پیگیر هم باشیم ؟

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱ساعت 13:47 نويسنده |

تو این دو روز کلمه ایی ک از هم شنیدم برای تبریک تولدم

دختر قوی و مهربان بود ...

قوی بودن اما موندم در چی دیدن؟

و همه گفتن تلاش میکنی در جهت هدفات ...

اما من ؟ من چه تلاشی میکنم ؟

نشستم سکون در یک نقطه و مدرکی ک گرفتمو قرارع قاب کنم .

و حالم از خودم بهم میخوره .

از هدفای بلند پروازانه ایی ک به عنوان یه دختر تو این شهر شهرستان کوچیک و مرد سالاز دارم .

از فشارایی ک دارم هر روز تحمل میکنم.

از ادمایی ک بهم توهین میکنن اما من برای هدفام باید تحمل کنم ...

من خیلی خیلی خیلی خسته ام .

و هیچکس درکم نمیکنه .

+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ساعت 15:13 نويسنده |

چکار کردی با منکه روز تولدم با دیدن یه استوری از یه فردی ک تو توش بودی کلا شبمو گند کشیدی ...

چجوری ازت بگذرم...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ساعت 22:52 نويسنده |

از اینکه تا این موقع بیداز بودم و منتظر تبریک شین بودم

ناراحتم .

میدونم ک شین منو یادشه اما خب ناراحتم ..

یاد بگیر از هیچکس ،هیچ توقعی نداشته باشی...

مامان میگ پنج صب تو اذان ب دنیا امدم .

پارسال شب تولدم شمال بودم و امسال کجا

چرخه زندگی جالبه...

خوشحالم محدوده ادمای دورم داره کم و کمتر میشه وخوباش دارن میمونن...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ساعت 1:0 نويسنده |

بخوام از ۲۴سالگی ک گذشت بگم باید بگم نمیدونم ک چطور گذشت

خوب یا بد ؟ نمیدونم !

و همین نشون دهنده کل سالیه ک گذشت ، گیج بودن و مبهوت بودن.

همه ما به دلیل شرایط جامعه و اتفاقات اخیر تا حدودی دچار این حس ترس شدیم شاید و منم همینطور

شش ماه دوم سال نمیدونستم ک چی داره میشه ، پولایی ک جمع کرده بودم دیگ دیدم هیچی نمیشه . ب پوچی رسیدم ...

بعد یکهو یاد گرفتم باید بتونم خودمو کنترل کنم و شاید دارم سعی میکنم مهارت هایی رو برم دنبالش..

میدونم دارم گیج حرف میزنم اما یادم اومد ۲۴از من ادم قوی تری ساخت ،صبور تر .و محتاط ترر و بی نهایت شکاک ک دیگ ب ادمی اعتماد ندارم ...

۲۴ خیلی اتفاقات تلخ داشت ،شیرینم داشت ،اما ترسناک بود بیشتر تا تلخ ...و اما ۲۴خیلی منو بزرگ تر کرد

سفر رفتم تنهایی ، کلاس های متعددی شرکت کردم ..

پخته تر شدم ، واقع بین تر ، محتاط تر ،صبور تر ، بزرگ تر ،ادما رو لز دست دادم،دوستی های عمقی تر پیدا کردم..

و اما تنبل تر ،افسرده تر و بی هدف ...

این اواخر ۲۴ یکهو حس کردم هیچ چیز برام معنا نداره ...

و افتادم تو ورطه افسردگی شاید ...

باید ب خودم کمک کنم مگه نه ؟

باید هدف بزارم مگ نه ؟

باید پاشم و ادامه بدم و بشم یه مربی عالی مکه نه ؟

میشه ۲۵ رو بیام بگم گیج نیستم حداقل میدونم چی میخوام و دارم تلاش میکنم ؟

میشه ...

و ارزوی ف در استانه ۲۵سالگی اینه که آدمای خوب اطرافمو برام خدا نگه داره و یکی خوب ک همیشه در کنار و در نزدیک ترین حالت بهم باشه و سر راهم قرار بده .

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۱ساعت 21:16 نويسنده |

میدونی

قضیع از این قراره که میخواستم با دوستم برم یزد و لحظه اخری مامانش اومد، نتیجه سفر این بود ک دیگ با این مدلی سفر نمیرم

مامان مامانه حالا هرچند ادم اوکی و خوبی باشه

مامان دوستم مث‌ مامان خودمه بینهایت هم ادم باحال و پایه و همه چی تموم اما بازم مامانه .

با دوستمم دیگ نمیرم سفر ، با اینکه رفیق و عزیزترینمه

اما تنبله و کل انرژی منو میگیره و این چند روز من بشدت بی حال بود به جای پر انرژی بودن

بافت یزد اون شباش و کوچه و پس کوچه هاش و قدم زدناش عاایه

چیزی ک من همیشه رویاشو داشتم ک پرسه بزنم تو اون حال و هوا و بوی عود و حجره های قدیمی... اما ما خیلی خیلی کم قدم زدیم

متاسفانه خیلی از انرزی اطرافم تاثیر میپذیرم

دورم آدمای ورزشی باشن منم صد برابر تقویت میشم .

الان غالب دوستام تنبل ان و منم دارم از هدف و اینده چ ورزشم دور میشم و باید فکری بکنم ...

در کل خوشحالم بالاخره یزد بینهایت جذاب بود

اما بهم خوش نگذشت و سفرم پر خرج تر از حالتی ک خودم میتونستم برای خودم خررج کنم شد...

ولی چقدر این شهر فوق العاده بود ، عالی بود عالی ...

شیرینی هاش ک نگم دیگ ...

اون کوچه ها و اون خونه ها و اون رنگا ....

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...

یه نکته جذاب این سفر دیدن یه دوست وبلاگی بعد هفت سال برای اولین بار بود:))

+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 21:31 نويسنده |

و الان تو مسیری ام ک بینهایت براش ذوق دارم و خوشحالم 🥲

خدای اسمون ها مرسی مرسی مرسی

شده بعد یه مدت تلخی حال خوب بیاد و بعد باز بترسی ک نکنه بعدش قراره ...

اما خب زندگی همین سینوسه ..

بریم یکم حال خوب جمع کنیم 🌱


برچسب‌ها: کوچ
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 23:58 نويسنده |

من امشب یکی از خوشبخترین ادم های روی زمینم ...

+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند ۱۴۰۱ساعت 23:5 نويسنده |

یه بنده خدایی چندباری تو کلاسام دیدمش

و امروز دیدم پیام داده متوجه شدم تایم تنهاییت زیاده و ایا کسی رو شریک تنهاییت میکنی ...

و من از صب نمیدونم باید چی بگم

اصن خودم ادم مناسبی برای شروع یه رابطه هستم ؟اصن خودم ثبات روحی دارم ؟

نمیدونم باید چکار کنم .

به هیچ عنوان هم عاشق و ایناش نیستم ،و اگر بخوام تصمیم بگیرم همو بشناسیم همش از رو منطقه ...

اما تو ..کاش سهم من از دنیا میتونست تو باشه

تویی ک ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها حرف برای گفتن باهم داریم و زمان کم میاریم اما فاصله زمانی زندگی هامون مارو یرای هم نساخته و تو زندگی خودتو داری ...

+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ساعت 16:25 نويسنده |