🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

سالی که گذشت من به ثبات درونی بهتری رسیدم

کمی از اون غالب ادم مهربون و بی عرضه در اومدم ولی هنوز لنگ میزنم .. اما بهتر شدم اطرافم آدمهای غربال شده تری جای گرفتند الان ادم هایی دارم ک کمن اما مرامشون بهم چندبار اثبات شده ..

امسال خانواده ام بیشتر از هرکسی مراقبم بودن هوامو داشتن بابا ک امسال دهن ماشینشو سرویس کردم انقدر ک اینور و اونور رفتم باهاش ...

هرچی آدم بزرگ تر میشه بیشتر و بیشتر قدر خانواده رو میفهمه ...

سالی ک گذشت من واقعا سخت نگرفتم و اینو با تمام وجود چشیدم فقط بی پولی کشیدم سفرهایی ک گاها کیفیت های خیلی پایینی داشتن گاها خیلی خوب بودن ..

سالی ک گذشت اگر بیکاری و تنهایی رو بزارم کنار خوب بود دستاوردهای خوبی داشت صعود ب دماوند ک خاص ترینش بود

اما راه طولانی من تازع شده و بشدت باید تلاش کنم برای سال اینده چون بشدت سال پر تلاشی باید باشه هم در کار و هم در ورزش باید بشدت هندل کنم.

دو روزه خونه شین هستم و آرومم اما یه عالمه کار دارم تا تحویل سال و باید تا دم غید بذو بدو کنم ک راضی ام فقط باید بسلامتی برم .

در واپسین نفس های ۱۴۰۲

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ساعت 18:17 نويسنده |

جز دو نفر به کسی تگفتم به خانواده ک میترسم بگم

ولی خداروشکر زنده ام

خداروشکر

همین

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:28 نويسنده |

امروز مرگ را در برابر چشمان خودم دیدم

زمانی ک ماشین از کناره جاده یکهو شروع به چرخیدن کرد و من نمیداستم داره چی می‌گذره بر سرم فقط یادمه حس کردم دارم میمیرم و باته مایه جانم پا رو پدال ترمز تا جایی ک تونستم فشار دادم و انگار تقلا کردم

ماشین دودور چرخید و کاملا برعکس در خلاف جهت جاده چندین متر انگار پرت شدم عقب...

الان ک دارم می‌نویسم خودم باور نمیکنم زنده ام

بعدش گریه ام گرفت از این ک زنده موندم از اینکه خدا دوسم داشته از اینکه من هنوز باید بجنگم برای زندگی..

لحظه رویایی با مرگ بود امروز برام

هنوز باورم نمیشه اون ادم من بودم شاید دیشب خواب دیدم...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ساعت 20:17 نويسنده |

تو ماشین دراز کشیده ام و به امشب فک میکنم

به شب غریبی ک رخ داد

به اتفاقاش

به تنهاییش

به کاف

به اخر شبش ک کاری کردم ک ازش متنفرم صرفا برای طرف مقابل و باز هم از خودم گذشتم از خودم عبور کردم ...

روزی ک خودمو اولویت قرار بدم اون روز من بزرگ شده ام .

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ساعت 2:0 نويسنده |

من همیشه و همیشه تولد همه دوستا و رقیقام شده یک هفته زودتر یه شیرینی خریدم نشده یه کیک بسته بندی سوپری با یه شمع و به یادشون بودم و رفتم پیششون

شده مخصوص نشستم تو جاده و اومدم

امسال امروز نشستم تو جاده و اومدم اما هیچکدوم از دوستام حتی یادشون نیست امشب تولدمه و ب هرکسی زنک ژدم ک بریم بیرون گف کاز دارم یک درصد هم یادشون نیود

الی رل زده و با ذوست پسرش امشب بیرونه اگر جامون عوض میشد ک اتفاقا شب تولدش من اوایل رابطه ام با کریمی بود ک همه چی بینمون خوب بود تولد الی زو ترجیح دادم اما اون امشب تو این شهر ولم کرد

از اون دلخور نبستم از خودم دلخورم ک همیشه از خودم گذشتم .

نرگس خانومم نبود امشب و قراره تو خیابان و بیمارستانا امشب رو سر کنم خیلی تولد قشنگیه مگ نه ...

کاش خونه بودم پیش مامان و بابا نه تنها .

الان با کریمی نشسته ام به زور منو اورد شام ولی حالم خوب نیس

اصلا

دایم گریه میکنم...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 20:25 نويسنده |

من همیشه دفتر خاطرات داشتم امشب به رسم اخر سالی برداشتمش و متوجه شدم از مرداد چهارصد و یک چیزی ننوشته بودم غمگین شدم و بسیار ناراحت چه بسا ک نوشتن داره به فراموشی میره و دائم همین صفحه چت گوشی و این دنیا ،دنیا قشنگی برای من نیست و بدتر اینکه دست ب قلم شدم اما نتونستم بنویسم چیزی اما اینجا دازم مینویسم ...

همیشه آخر سال ادم با خودش مرور میکنه سالی ک گذشت رو اگر بخوام بنویسم با سفر شروع شد و با سفر ها ادامه پیدا کرد میان این سفرها دو تا تا برنامه ریزی شده بود بقیه با در عرض یک هفته و گاها یک روز پیش امد و من رفتم ..

سفرهایی ک فک کنم بعدا افسوس بخورم چرا بیشتر استفاده نکردم و خوش نگذروندم .

واقعا سفرهای خوبی رفتم تجربه های خوب و بد

فروردین زاهدان و قلع جذاب گوگردی اش رو دیدم و تجربه صعود با آدم هایی ک دستاوزد های زیادی داشت

اردیبهشت سری به کرمان زدم و طبیعت بی نظیرش وضربه سرم و بخیه ها و ردی ک در صورتم مانده و مملو از تجربه های تلخ

خرداد در سرزمین آلیس قدم زدم با شین و در رویاها دو روز در بینالود سپری کردیم واقعا رویا بود

مربی شدم اما اکنون احساس شرم دارم سراپا شرم چون به خاطر تزس و عدم اعتماد ب نفس هنوز مربی گری رو شروع نکردم و به خودم صذمه زدم و چند ماهه بیکارم .

واقعا ب خودم صدمه زدم .

در عرض دو روز در تیر دوباره راهی جاده شدم و خونه کوثر و بابابزرگ .. و جالب ترین سفر رفتن به اصفهان بود واونم بعد تماس یک نفر از فدراسیون ک گف برای مسابقات برم و منی ک بدون هیچ پیش زمینه ایی خودم رو در اصفهان وشهرکرد دیدم و شهری ک بهم واقعا ارامش میده و چقدز خوب بود اون سفر ...

مرداد شین زنگ زد و گف مامان گفته بریم دماوند گفتم چی دماوند ولی ما ک تمرین نداشتیم گف میریم خوب نبودیم تخت فریدون میخوابیم و من بر بام ایران ک ارزوم بود ایستادم

بر دماوند ایستادم یکی از ماندگارترین لحظه های عمرم.

پیدا شدن سر و کلمه کریمی و دلخوشی هایی ک فک میکردم به به دیگ ادم زندگیم هم پیدا شد ولی شده مایه عذابم ...

سفر خانوادگی به تیکه هایی از بهشت خداوند در زمین و رشت قشنگم...

رفتن شین سر خونه زندگیش و تلخ ترین اتفاق سال دور شدن کسی ک وقتی خیلی ازم دوره خیلی ادم افسردع ایی میشم وتنها به معنی واقعی کلمه تنها.

آذر و کلاس مربی گری مجدد ...

و دوباره در عرض دو روز راهی پایتخت شدم برای اولین بار در زندگیم و تا تونستم پایتخت رو گشتم و راه رفتم و تنهایی واقعا سخت گذشت

و حال بدی ک شین در عرض یک روز منو با خودش برد شهرش و دوباره نور زندگیم بود...

دیدی چقدر سفر هرکسی این نوشته هارو بخونه میگ خوش ب حالم من همه این سفرار رو وقتی رفتم ک در محیط خانواده بشدت جو بدی بوده وهست .وقتی رفتم ک بی پول بودم و سرکار نمرفتم وقتی رفتم ک با افسردگی سر و کله میزدم اما رفتم میپرسی چحوری؟

دارم دروغ میگم نه عزیز من دروغ نمیگم فقط رفتم و سعی کردم تا میتونم از زندگی ک هر لحظه ممکنه تموم بشه استفاده کنم..

سفر تهرانم من سه روز فقط یک ساندویچ فلافل خوردم چون پول نداشتم. سفر دماوندم مامان دوستم پول سفرمو دادم گف هروقت رفتی سرکار.

وقتی بری تو دل خیلی چیزا خیلی اتفاقا می افته پشت بندش ک فکرشو هم نمیکنی.

من از نظر روحی و روابط عاطفی سال بشدت سختی رو گذروندم

بیکاری...بیکار شدنم و بیکار بودنم بسیاز باعث حال بدمه ...

من مربی گری دارم ولی استفادع نمیکنم این مایه عذاب منه مایه رنج من مایه حال تلخ من...

من امسال نصف عمرم رو در جاده و در رفت امد های بین شهری اخر هفته ها گذروندم خانه به دوشی کردم به بیمارستان ها پناه بردم از بی مکانی فقژ فقط برای هدف.

برای اینکه زندگی رو زندگی کنم .

و من همچنان دارم می‌جنگم میدونی بعد نوشتن ایناا چی اومده ب ذهنم اینکه همه چیز با هم خوب پیش نمیره

و من شاید هیچوقت در زندگی ام نتونم رابطع عاطفی خوبی داشتن باشم و تا ابد تنها باشم.

من در شهری ک زندگی میکنم هیچکس جز پدر و مادرمو ندارم هیچ دوستی هیچ دوستی تنها .

من حتی دوستی ک در ماه یک کافه بریم ندارو اینجا و همه دلخوشی من در مرزهای جغرافیایی پراکنده ان ...

سال ۱۴۰۲ من ادم بهتری شدم خودم رو از کثافط یه رابطه کشیدم بیرون اما هنوز هم یک کثافطم بنظرم...

سال ۱۴۰۲ من در حق خودم ظلم کردم و میکنم .

من جسارت کارهایی رو ک باید انجام میدادم نداشتم و چندین سال عقب انداختم خودمو در حرفه و شغلم..

دارم ب خوذم صدمه میزنم...

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ساعت 22:19 نويسنده |

دچار حس کرختی و بی حالی ک هیچ گهی نخوردم امسال شدم

و بشدت عصبی و کسل و بی حالم

دارم به روز تولدم نزدیک میشم و دچار افسردگی تولد شدم

حالم خوب نیستت اصلا.

+ تاريخ شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 19:21 نويسنده |

روز پنج شنبه هوا برف و مه بود راه افتادم توجاده ایی ک چندتا گردنه خطرناک داره تا اخر مقصد پلک روهم نزاشتم بس ک جاده خراب و لغزنده بود و تاکسی بسلامت به مقصد رسید فک میکنین چی باعث میشه ادم انقدر کله شق بشه ک‌تو اون هوا بره ، من میگم هدف . اما هدفی ک نمیدونی داری درست میری یا نه .

شب طبق معمول باید خونه کسی میرفتم ک تو خیابونا اواره نباشم و بعله کی بشه این خانه ب دوشی تموم شه.

دیروز ک پست اینستا رو گذاشتم ب این فک کردم چه پست خوش آب رنگ و خفنی شد ولی غم هایش نهان .

صب حمعه زدم ب کوه و گدار دوست دلشتس ام و دامنه های پر برف ک‌گاها تا ران پا داخل برف بودم. زدم و خندیدم و عشق کردم

من. دیوانه ترکیب برف و کوهم دیوانه . مست مست میشم برام حکم ویسکی داره و حتی قوی تر .

یک مارس بیست بیست و چهار روز به یاد ماندنی شد ک من خیلی بابتش خوشحالم.

این روزای اخر سال دارم سعی میکنم از لحظه ب لحظه زندگی استفاده کنم...

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 8:21 نويسنده |

از اینکه هر موقعیت شغلی هرچقدر نامتناسب با رشته ام پیدا میشه و بابا میگه نه خسته شدم

من بیکاری داره شیره جونمو میکشه ...

بیکاری داره منو افسرده می‌کنه

در ماهی ک گذشت در مجموع ۱۶۷ کیلومتر پیاده روی و دویدن داشتم فک میکنین علاقه است ؟

ازه پنجاه درصدش. علاقه است بقیه اش فراره

فرار از این بیکاری و افسردگی..

خسته ام.

+ تاريخ چهارشنبه نهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 21:51 نويسنده |

همیشه وقتی تنهام خیلی در تنهایی ک حس میکنم هیچکس درکش نمیکنه قرار مییگرم اینحا میشه پاتوقم...

نوشتن و نوشتن و ادمایی ک ممکنن بخونن و رد شن..

امروز خونه نرگس خانومم زنی ک بشدت برام الگو است زندگی مستقلی و تنهایی و رو نظم و بی نهایت قوی و قدرتمند و عالی و خوب..

زنی در استانه پنجااه سالگی ...

خانه اایی آرام و امن و ساکت و منی ک دارم وصیت نامه چرت میخونم ...

هوا عالیه بارونی و سرد دلم میخواد برم بیرون و قدم بزنم یه نوشیدنی گرم بخورم ..

ها کنم تو هوای سرد و لذت ببرم ...

یه چیزی داره منو اذیت می‌کنه اینکه دوباره با کاف حرف میزنم ولی به شین نگفتم چون میدونم ازم دلزده میشه وقتایی ک از دوست صمیمی ات چیزی پنهون میکی یعنی داری راه رو اشتباه میری عزیز من. پس رها کن کریمی رو لطفا .

+ تاريخ یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ساعت 9:9 نويسنده |

میدونین چیه ؟

من همه زندگی ام جنگیدم همه زندگی ام برای دیدن بقیه تلاش کردم

اما کسی برای دیدن من تلاش نکرد

همه این سالای کوهنوردی تلاش کردم با تیمی ک دوست دارم جوین بشم اما من یک شهرم و اونا شهر دیگ

اونا به خاطر مسافت برنامه هارو بهم نمیگن و من باید خودم بپرسم همش ازشون و این حس طرد شدن میده حس اینکه منو نمیبینم بهم خبر نمیدن ...

یا دوستام ک همیشع من برای دیدنشون میرم ..

من خسته ام

از این مدل زیست دیگ خسته ام.

+ تاريخ جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 17:46 نويسنده |

این روزا به ذوق دیدن کامنت یه ناشناس میام سر میزنم

+ تاريخ جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 16:41 نويسنده |

دارم فک میکنم به تکرار سیکل های معیوب در روابطم با آدما ..

این مدت اتفاقا ادم جدیدی اضافه نشده ،همه چیز روی روال عادی پیش رفته اما هشت ماهی هست ک هرچی میگذره بیشتر ب این غک مبکنم باز هم همان سیکل قبلی فقط با این تفاوت ک دیگ ادم رو ب رو لاشی نیست همین .

اینکه میگویم لاشی نیس چون قبلی متاهل بود:)) و اگر بخوام تا بع امروز از بزرگ ترین لکه ننگ زندگی حرف بزنم یقینا هموم ادم و بودنش تو زندگی ام بود ک هنور ک هنوزه زحم هاش ، آثار روانی اش در من هست و نمبدانم بابد چه کنم ک کمی روانم به عنوان یک هم جنس ارام شود. چه روزهای سختی بود ...

خوشحالم ک هشت ماه است تمام شده است ...

ولی بار هم سیکل مزخرف دیگر

حقیقتا دلم تنهایی مبخواد ...

همبن

+ تاريخ چهارشنبه دوم اسفند ۱۴۰۲ساعت 11:50 نويسنده |