|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
مرسی خدای جهان
مرسی...
خب هنوز بهم نگفتن چه غلطی کنم ک مدرک بدن بهم
و یه امتحانی هم امروز داشتم ک خراب کردم
دیروز ماشینو هم از پل اومدم پایین یه صدایی کرد و الان بابا دعوا کرد و گف فاتحه ماشیتو خوندی و این روند اتفاقات بد نمیدونم کجا میخواد تموم شه..
یه امتحان هم یک تیر دارم و کلا فقط میخوام زودتر این بازه تموم شه...
پشت سر هم داره بدبختی میاد واسم
یه دوره ایی شرکتت کرده بودم و هزیته و رفتن به یه شهر دیگه و امتحانش مجازی بود کن تاریخ ۳۱ام تو ذهنم بوده اما نگو۲۷ ام بوده و بعلع الان گقتن گواهی بهت نمیدیم صبح ازخواب بیدار شدم و با این مواجه شدم و مث خر عر زدم عر زدم .
من سر اینکه بله نصب نکنم رو گوشیم و رو گوشی مامانم نصب کردم پیامارو ندیدم و از امتحان جا موندم.
فقطدعا کنین قبول کنن دوبارع امتحان بدم وگرنه کلی هزینه و وقت میره تو پاچه ام اونم تو اوضاع بیکاری ک به اون مدرک خیلی نیاز دارم...
حالم از خودم داره بهم میخوره....از خوووووودم
کنار خیایون ساعت ده شب وایستاده بودم منتظر اتوبوس و یه تریلی گنده جلوم ترمز زد و راننده پیر و سبیلپوش اومد باهام لاس زد حقا ک دلم خواستم بزنم تو دهنش صدای سگ بده . صدای سگگگگ.
امروژ نه صبحونه خوردم نه نهار و نه شام و الان له ترینم .
داغون و خسته .
سرم داره میترکه....
دوباره من و پارک و بی مکانی ...
از ساعت نه صب تا الان تو پارک نشستم گشنه و تشنه .
دلم میخواد دراز بکشم یه جایی...
دیشب یکی از بهترین شب های زندگی با جمع دوستا بود و خب من عادت کردم به تلخی های بعذ همه چی...
امشب توی کیلومتر شش و صد متر اخر پام رو سنگی پیچ خورد
و من الان افسرده تربن موجود دنیام...
و فقط فقط فقط کاش کسی بیاد بغلم کنه .
همین.
اگر بک درصد مشکلی باشه من....
میدونی چیه ؟
من این روزها خیلی گیجم و موندم و نمیدونم چی درسته و چی غلطه ...
این روزها دوباره مث قبل شکننده شدم دلم میخواد یکی بغلم کنه و نازم کنه و از این حالتم متنفر میشم چون خیلی شکننده میکنه منو...
دوست دارم دختر بی نیازی باشم و سر این چیزا سست نشم و دلم میخواد دیگ از رو مهربانی نزارم کسی ازم سواستفاده کنه ...
گذشته زندگیم با خوب و بد بودنش رو دوست دارم و ندارم
تهش دوسش دارم چون منو بزرگ کرد جز یه موردش ک نه تنها بزرگ نکرد بلکه روز ب روز منو کوچکتر کرد ،روز ب روز روان منو داره میخوره یه ترس عجیب تو دلم انداخته...
هرجا میرم یه دلهره ایی دارم .
هرجا میرم از نگاه ادما میترسم..
چکار کردم با زندگی ام ...
ک بعدش یه عوضی تر بیاد وبگه من اتیش میگیرم وقتی اون قضیه یادم میاد ،اما همون عوضی نمیگه اتیش دل من چقدر شعله میکشه منی ک وسط این انیشم چی میکشم و به حای مرهم هی از اینکه کار من باعث شده اون اتیش بکشع گله میکنه...
من واقعا نمیگذرم از اون ادم . همیشه و همیشه همیشه تو زندگیم ادما بهم بدی کردن گذشتم گفتم تو نون دل مهربونت رو میخوری
اما این ادم بد زد ،خیلی بد زد اونم چیزی ک من کاری نکرده بودم هیچی واقعا هیچ کار..و ...
ازش نمیگذرم برای تمام این مدتی ک حالمو بد داره...
به هفته خونه نبودم و الان ک برگشتم همه چی بهم ریخته
روتین خواب و ورزش و همه چی...
بدتر از همه بیکاریمه وحشتناک داره اذیتم میکنه و بدترش این که نمیدونم چکار کنم توذهنم هزاران هزاران کار هست ...
شده شب بشه و فک کنی امروز چکار کردی و ببینی هیچی ؟
دقیقا همینم...