🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

مرسی خدای جهان

مرسی...

+ تاريخ سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ساعت 0:20 نويسنده |

خب هنوز بهم نگفتن چه غلطی کنم ک مدرک بدن بهم

و یه امتحانی هم امروز داشتم ک خراب کردم

دیروز ماشینو هم از پل اومدم پایین یه صدایی کرد و الان بابا دعوا کرد و گف فاتحه ماشیتو خوندی و این روند اتفاقات بد نمیدونم کجا میخواد تموم شه..

یه امتحان هم یک تیر دارم و کلا فقط میخوام زودتر این بازه تموم شه...

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ساعت 17:58 نويسنده |

پشت سر هم داره بدبختی میاد واسم

یه دوره ایی شرکتت کرده بودم و هزیته و رفتن به یه شهر دیگه و امتحانش مجازی بود کن تاریخ ۳۱ام تو ذهنم بوده اما نگو۲۷ ام بوده و بعلع الان گقتن گواهی بهت نمیدیم صبح ازخواب بیدار شدم و با این مواجه شدم و مث خر عر زدم عر زدم .

من سر اینکه بله نصب نکنم رو گوشیم و رو گوشی مامانم نصب کردم پیامارو ندیدم و از امتحان جا موندم.

فقطدعا کنین قبول کنن دوبارع امتحان بدم وگرنه کلی هزینه و وقت می‌ره تو پاچه ام اونم تو اوضاع بیکاری ک به اون مدرک خیلی نیاز دارم...

حالم از خودم داره بهم میخوره....از خوووووودم

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 15:2 نويسنده |

کنار خیایون ساعت ده شب وایستاده بودم منتظر اتوبوس و یه تریلی گنده جلوم ترمز زد و راننده پیر و سبیلپوش اومد باهام لاس زد حقا ک دلم خواستم بزنم تو دهنش صدای سگ بده . صدای سگگگگ.

امروژ نه صبحونه خوردم نه نهار و نه شام و الان له ترینم .

داغون و خسته .

سرم داره میترکه....

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 22:45 نويسنده |

دوباره من و پارک و بی مکانی ...

از ساعت نه صب تا الان تو پارک نشستم گشنه و تشنه .

دلم میخواد دراز بکشم یه جایی...

دیشب یکی از بهترین شب های زندگی با جمع دوستا بود و خب من عادت کردم به تلخی های بعذ همه چی...

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 14:9 نويسنده |

امشب توی کیلومتر شش و صد متر اخر پام رو سنگی پیچ خورد

و من الان افسرده تربن موجود دنیام...

و فقط فقط فقط کاش کسی بیاد بغلم کنه .

همین.

اگر بک درصد مشکلی باشه من....

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت 0:22 نويسنده |

میدونی چیه ؟

من این روزها خیلی گیجم و موندم و نمیدونم چی درسته و چی غلطه ...

این روزها دوباره مث قبل شکننده شدم دلم میخواد یکی بغلم کنه و نازم کنه و از این حالتم متنفر میشم چون خیلی شکننده میکنه منو...

دوست دارم دختر بی نیازی باشم و سر این چیزا سست نشم و دلم میخواد دیگ از رو مهربانی نزارم کسی ازم سواستفاده کنه ...

گذشته زندگیم با خوب و بد بودنش رو دوست دارم و ندارم

تهش دوسش دارم چون منو بزرگ کرد جز یه موردش ک نه تنها بزرگ نکرد بلکه روز ب روز منو کوچکتر کرد ،روز ب روز روان منو داره میخوره یه ترس عجیب تو دلم انداخته...

هرجا میرم یه دلهره ایی دارم .

هرجا میرم از نگاه ادما میترسم..

چکار کردم با زندگی ام ...

ک بعدش یه عوضی تر بیاد وبگه من اتیش میگیرم وقتی اون قضیه یادم میاد ،اما همون عوضی نمیگه اتیش دل من چقدر شعله میکشه منی ک وسط این انیشم چی میکشم و به حای مرهم هی از اینکه کار من باعث شده اون اتیش بکشع گله میکنه...

من واقعا نمیگذرم از اون ادم . همیشه و همیشه همیشه تو زندگیم ادما بهم بدی کردن گذشتم گفتم تو نون دل مهربونت رو میخوری

اما این ادم بد زد ،خیلی بد زد اونم چیزی ک من کاری نکرده بودم هیچی واقعا هیچ کار..و ...

ازش نمیگذرم برای تمام این مدتی ک حالمو بد داره...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:50 نويسنده |

به هفته خونه نبودم و الان ک برگشتم همه چی بهم ریخته

روتین خواب و ورزش و همه چی...

بدتر از همه بیکاریمه وحشتناک داره اذیتم میکنه و بدترش این که نمیدونم چکار کنم توذهنم هزاران هزاران کار هست ...

شده شب بشه و فک کنی امروز چکار کردی و ببینی هیچی ؟

دقیقا همینم...

+ تاريخ شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ساعت 13:9 نويسنده |
دیشب قلبم داشت از چهار طرف فشرده میشد و نمیتونستم جلوی هق هقاشو بگیرم و کلی هم خفه اش کردم و هی قورت دادم بغضارو اما این سینه پر از درده پر از درد وغمی ک باعثشه ...اگر دیشب برای خوش گذرونی بیشتر نمیمونم باعث ناراحتی صابخونه نمیشدم ک بعدش اون همه فشار عصبی خودم تحمل کنم.... فلا تا اطلاع ثانوی نمیام مگر اینکه یه جایگزین پیدا کنم برای شبای موندنم ...برای اوارگی ام و برای این همه دردی ک دارم تحمل میکنم برای حسای بد مزاحم و پر رو و از خودش نمیفهمو و از جونم ک مایه میزارم برای بقیه از همه چی خسته ام ، خسته و داغون و دلم میخواد برم زار بزنم بلند بلند زار بزنم و گریه کنم بهم یه عالمه خوش میگذره و کلی حس خوب و دیوانگی ولی تهش مزاحم بقیه بودن و بی مکانی ام گه میزنه به همه حال خوب و جاشو میده ب غم و ناراحتی فراوان...
+ تاريخ یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ساعت 12:34 نويسنده |