🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

یه جوری امشب میدیدی دست همه کیکه...

دلم میخواست داد بزنم به دخترتون مجبت کنید ، مهرو یادش بدین ،آزادیشو نگیرین و بال و پرشو نچینین و کیک بزنم تو صورتشون .

ولی من خیلی از مامان و بابام ممنونم . خیلی خیلی

قلب قلب برای وجودشون ❤️❤️

+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 23:31 نويسنده |

کاش میشد از خونه برم

زندگی مستقلی خودم رو داشته باشم .

من این زندگی و برادر و مشکلاتش رو نمیخوام

حس کم بینی و مشکلات اجتماعی پی در پی رو نمیخوام

من خیلی خسته ام .

خیلی...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 23:51 نويسنده |

گه تو این شهر ک نمیتونم برم دوچرخه سواری...

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 15:11 نويسنده |

گهه بزنن اونایی ک میان کامنت چرت میزارن.

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 16:25 نويسنده |

از روزی ک کاف رفته بشدت ادم پرخاشگری شدم

سریع عصبی میشم ،اززمین و زمان شاکی ام

با کمترین حرفی سریع تو ذهن خودم داستان سازی میکنم

امشب تو گروه دوستام هم زود قضاوت کردم و یکیشون رو ناراحت کردم.

دوبارع دارم ب انجام کارهای اشتباع فک میکنم ...

دوباره می‌خوام لج کنم انگار با خودم و زندگی ام..

من حتی نمیزارم سوگوار باشم ،حتی کسی نیس ک بتونم بهش بگم و درک بشم...

من خیلی شکسته شدم و پیر شدم ...

خیلی فرسوده...

فرسوده تر از اون چیزی ک بشه فکرشو کرد..

کاف دنبای دست نخورده منو خراب کرد...


برچسب‌ها: کاف
+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 22:32 نويسنده |

من بابام ادم خیلی مهربونیه تو شهر اسمش بیاد همه اولین چیز میگن ساکت و مظلوم ...

سر یه جریاناتی چند شب پیش به ناحق ده نفر ادم ریختن سرش و کتکش زدن ...

هنوز ک هنوز تو ذهنم بهش فک نمیکنم چون یه جوری میشم ...

بدترش اینه جز اقوام دورن اینایی ک زدن :)

این وسط یکی باید داداشممو کنترل کنه خون جلو چشماشه ..

و من اصن نمیتونم تحمل کنم این شرایط رو و این جو رو...

دارم اذیت میشم ...

از اون ور مشکلات خودم...

واقعا دارم له میشم...

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 22:3 نويسنده |

ازشبایی ک دیر میخوابم متنفرم..

امشب به سرچ در پینترست گذشت تا بتونم کمی از لطفای شین و میم رو جبران کنم...

نشستم آرشیو چهارصد رو نگاه کردم و چقدر شین همه حا بود و بود و بود...

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 1:31 نويسنده |

حاضر شدم برم سم ترین مهمونی ک همه اقوام هستن..

ارایش ملیح کردم و چتری هایی جدیدمو کج کردم رو زخمم ک دیده نشه و ته دلم ک الان دارم می‌نویسم از زخمی ک برداشتم عمیقا ناراحتم..

هیچوقت دنبال مژه و ناخن و لیفت و گل مژه و اکستنشن و... نرفتم اما همیشه برام مهم بوده خود صورتم صاف باشه و حالا این خراشرو پیشونی...

حتی حس میکنم تو ظاهرم تو دید بقیه هم شاید اثر بزاره نمیدونم

هرچند با فرق کج هیچی مشخص نمیشه ...

اما...

امشب بعد مدتها ب طرز عجیبی احساس زیبایی در چهره ام دارم اما اون زخم...

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 18:55 نويسنده |

توهم زده ام ک انگار قرار است کسی بیایید و بنشیند و چای بریزد و اغوشش را با کند و بگویید حرف بزن...

و بیدارم و گوشی در دست و الکی...

بغض کرده ام و فحش میدهم و میخورم

در من زنی با تمام وجود میگرید و خودش را در گوشه ایی پنهان کرده...

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 0:33 نويسنده |

ددلم بودن کسی روو میخواد

یه دوست ک بدون قضاوت شدنش پیشش بگم چه گهایی خوردم و در اغوشم بگیره...

دارم از بغض فرو خورده میشکنم

+ تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 18:35 نويسنده |

وقتی یک رابطه پنهانی به پایان می‌رسه، رنج سوگ، نسبت به یک رابطه نرمال چندین برابر بیشتره چون شما فضایی برای سوگواری ندارید. ماه‌ها سوگ رو درون خودتون حمل می‌کنید در حالی که مجبورید به زندگی روتین و عادی ادامه بدید. مثل یک گربه زخمی، درون خودتون فرو می‌رید و زخم‌هاتون رو به تنهایی لیس می‌زنید در حالی که حتی نمی‌تونید از اطرافیان خواهش کنید تا زمان بهبود زخم کمی روال زندگی رو براتون کُند یا تسهیل کنند.

در نهایت هم شاید بتونید زخم رو در تنهایی خودتون ترمیم کنید اما یک اسکار نامرئی همیشه روی روحتون می‌مونه‌. یک اسکار که فقط خودتون می‌دونید دقیقا کجای روانتون نشسته و احتمالا تا همیشه هم موقع قرار گرفتن در روابط تازه، یک پوزخند پررنگ بهتون میزنه

و امروز پنج اردیبهشت من یه رابطه سه ساله پنهانی رو تموم کرد ..و کردم . زخمی ک تا ابد در همه ذرات وجودم باقی میمونه .

در تک تک آهنگها و لحظه ها و روزهای عمرم

رابطه ایی ک شاید زندگی منو به فنا داد و بهترین روزهای عمر و سور و جوانی منو گرفت .

و نقطه پایان بگذار ف .

+ تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 13:5 نويسنده |

از اخرین باری ک اینجا نوشتم تا ب امروز اتفاقات زیادی سپری شده و وسط یه عالمه موضوع و حوادث موندم.‌‌..

از صعود ب قله تفتان بگیر و تحربه های اون سفر

تا صعود ب لاله زارو زخمی شدن و بیمارستان تو شهر غریب و بخیه زدن و ردی ک امیدوارم رو صورتم نمونه.‌‌

. هنوز ب اون صحنه خون ریزیم و اون همه خونی ک داشت ازم میرفت فک میکنم ب خودم و شجاعتم و حفظ حال روحیم خودم ب خودم آفرین میگم.

خلاصه ک ارع حالم خوبه اما خرابم هست

خراب نه به خاطر زخم پیشونی بلکه خراب ب خاطر زخم روحم.‌

+ تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت 22:53 نويسنده |