|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
نشسته ام در ماشین پدر و خوابم میاد و منتظرم برم وسیله هایی ک اورده بودم برای خونه باز بار وانت کنم ..
نتیجه ک این کار بهم داد این بود ک تا وقتی همه چییی اوکی نشده و امضا ها کامل نشده وسیله نیار ک مث اللن مثرخر تو گل گیر کردم و دارم نابود میشم از شدت هجمه فکر فکر فکر..
تو این گیر و دار باز یکی دیگ پیدا شده هم خونه میخواد اما من میگم بیام بگردم قشنگ شاید یه زیرزمین چیزی با پول من پیدا شد فقط بخدا یه اتاق درست حسابی باشه نمبخوام جای خاصی باشه ولی تنها باشم همین کاش پیدا کنم همچین چایی .
خیلی روحی خسته ام ، خیلی داغونم خیلی سرم درد میکنه
خیلی مغزم پره با این وضعیت باید باز شب برگردم خونه
کی بشه من از جاده و مسافت رهایی پیدا کنم واقعا کاش بشه ...
فک کنم روزی هزار بار به خودم میگم باید بلند شم مث قدیما
پر قدرت تر و حتی ضعیف تر فقط بلند شم اما نمیشم
نمیدونم ، نمیدونم باید چکار کنم ...
درحالیکه دیشب قرار داد امضا کردیم
صبح هم خونه ام پیام داد من موجر شما محسوب میشم چون زودتر خونه رو پیدا کردم و شما مستاجر
و قرارداد رو فسخ کردم
و شادی ام به اندوه بزرگی تبدیل شد .
بعد مدتها تلاش خونه اجاره کردم برای خودم و فردا وسایل بزرگ تر مث گاز و یخچال رو میخوام ببرم اما ذوق ندارم ، به دوستام نگفتم
حال عجیبی دارم نمیدونم کار درستی بود یا نه خونه رو گرفتن ...
من از ندانم کاری و از اوارگی خستع ام .
امشب بعد یک سال نیم مبارزه
ندبدن
جنگیدن
کاف رو دبدم و مث همیشه از نفس کار پشیمونم ..
کاش زندگیم اینطور نبود کاش این ادم رو ندیده بودم هیچوقت
حس میکنم یه جایی تو زندگیم آه منو میگیره
بعد یک سال و نیم اخه !! چرا واقعا چرا دیدمش...
من در میان هیاهوها ی ذهنم دارم گم میشوم...
و تو چه میدانی یک ساعت و نیم تایمت در. ترمینال بگذرد و هدر برود،تایمی ک میتوانستی بخوابی ،غدا بخوری استراحت کنی
امادر محیطی مردانه منتظر باشی ک تو را ایا ببرن یا نه !
من خودم انتخاب کردم ولی نه در این حد...
امشب ک میم به شین گف قربون خانم خوشگلم برم داشتم فک مبکردم در روابط دو سه تایی ک داشتم هیچوقت هیچکس قربون صدقه ام نرفته
من نمیخوام قوی باشم دیگ نمیخوام
به حزئت میتونم میگم هیچکس دخترهای قوی رو دوست نداره هیچکس.
امشب دیدن کسی ک نباید ببینمش بهم حسایی داده ک فقط باید مبارزه کنم ققط ...
من از خودم میترسم.
به وقت نحس ترین فیزیوتراپی عمرم ...
این روزها درگیرم در ذهنم در اینکه برم تو دل ماجرایی ک یک سال و اندی خودمو ازش ترسوندم...دارم در شهر دیگ خونه میگیرم درست ترش همخانه میشم با کسی ،دیروز دیدم دختر را ،دختر خوبی بنظر میرسید هرچند مشخص بود یک سری حساسیت هایی دارد که خب طبیعی است .
میترسم از اینکه هر روز حدود سه ساعت از عمرم را باید در جاده بگذرانم ،رفت و امد
من تنبل این دوسال از این تغییر از این تکاپو میترسد ..
اما باید برم تو دلش میخوام خودمو بندازم وسط ماجرا تا بتونم ازش موفق تر بشم من زندگی روتین کارمندی در یک شهر بسته رو نمیخوام اینو مطمئنم.
نشسته ام منتظرم برم تایمکس بزنم و برم
باید خبر خونه رو بدم ،موقعیت خوبیه و نمیدونم چکار کنم ..
دچار استیصالم ، استیصال شدید و خیلی شدید ....