|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
غمگینم.
هر بار ک برای جنگیدن و زندگی کردن اماده میشم نمیشه...
انگار خدا هم نمیخواد دیگ..
خسته ام. خیلی خسته ام. خیلی خسته
اینروزا خیلی فرار از فکر دارم
دارم فرارمیکنم به جای فکر کردن و نتیجه گرفتن.
فقط اینو میدونم با تمام وجود سلامتی میخوام ،پای سالم و درست پایی ک باهاش برم هزار مسجد برم کوه برم صعود
من بخش اعظمی از زندگیم ورزشه و کوه و خداوند همش منو با اسیب های پا خونه نشین و افسرده میکنه
این بازه ایی ک پام خونه نشینم کرد دقیقا توبازه ایی بود ک تصمیمای مهمی مث الان گرفته بودم و یک شبه همه اش دود شد و رفت هوا و جاشو چی گرفت اومدن یه آدم تو زندگیم تو بدترین موقعیت و دل بستن بهش و دل دادن بهش و ...
اما الان چی ..پر از حس تشویش و ترس و اضطراب و نگرانی ام
موقعیت الان رو نمیخوام.ادم الان رو هم نمیخوام
من الان اصن ادم خوبی نیستم.ادمی ک دوست دارم نیستم
مشکل هم بخش بزرگیش از خودمه چون خودم تصوراتم با افکارم متفاوته و حرفم با عملم متفاوت.
دچار بحران های زیادی شدم ...و شاید باید به این ادم و اومدنش ب چشم یه تجربه نگاه کنم. تجربه ایی تلخ و شیرین .
اینجا مینویسم ک یادم بمونه قصد ناراحت کردن این ادم رو نداشتم نداشتم و عشق و زندگیم رو باهاش متصور میشدم..اما خب ادما اونی ک ما میخواییم نیستن.
میدونی خوشم اومد...تصورات واهی ساختم..دوست داشتم..دوستش داشتم ..دوست داشته شدم..اما الان تصورات بهم ریخته...همه چی بهم ریخته .. انگار فروریخته برام و دیگ هیچی نمونده برام .
و الان یه قلب شکسته و حالی ک نمیدونم چی تعریفش کنم مونده و بدتر از همه آدمی گ مقابلمه و نمیخوام دل بشکنم.
من همیشه تو زندگیم قضاوت شدم و میشم .شاید مشکل ازرفتار منه .. ولی من هیچوقت قصد اذیت کسی رو ندارم. درحالی ک ایندفعه هم مثل قبل قضاوت خواهم شد
اما آدمای روبه روم اولش خوبن..مثل خودمن...یهو کلا نمیشناسمشون...
میترسم.این بزرگ ترین حسمه.
ترس
دوباره شب ها تا دیر وقت بیدار و فکر و خیال و افکار مزخرف
قراره دوچرخه بگیرم ،اگر اطلاعاتی دارین از این که چی بگیرم ک خوب باشه ممنون میشم بگین برام.
اصلا از این بی خوابی ها خوشم نمیاد.
گذشته و بچگی پر تنشی داشتم
و حس میکنم یه ناخودآگاه آسیب دیده دارم
بیست و چهار سال سنمه اما مث بچه ها رفتار میکنم..با خودم ک تارف ندارم مث بچه ها.
ناخودآگاه اسیب دیده ایی دارم و نیاز به روانکاوی ونداشتن پول جلسات...
جز اینجا جایی رو ندارم ک بیام و بگم مث خر تو رابطه ام موندم.
چیه این آدمیزاد.خیلی پشیمونم خیلی.
مسخره است ک بگم ولی باور کن پام اگ خوب بود این اتفاقا نمی افتاد ورزشی ک همیشه منو نجات میداد ..میداد
ورزش نکردن منو ضعیف ضعیف و محتاج تر کرد
من خودمو میشناسم.حتی ب دوست داشتن خودم شک میکنم گاهی.. اره اره من حس میکنم اگر ب ورزشم برکردم خیلی چیزا تغییر میکنه ولی مگ این پا میزاره.همچنان درد..
هعی.
از این حجم ازبی فرهنگی اقوام دز عذابم
دررنجم.
حالم داره بهم میخوره.
حالم داره بهم میخوره
حالم داره بهم میخوره
دیگ پامو تو هیچ مهمونی نمیزارم.
دیگ من نمیام
حداقل اون موقع ب شعور خودم توهین نمیکنم
اللن حس یه ادم پست رو دارم
حالم داره بهم میخوره
کاش میتوتسنم همین اللن برم وگم و گور شم