|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
حالم عجیبع ...
دیشب به طرز فجیعی کابوس دیدم..
البته نمیدونم اسمش چیه .
اما با وضوح کامل دو ادم یک مرد و یک زن به شکل توده ایی سیاه دو طرفم دیدم.
مرد بلند قد و درشت بود و خانم انگار حامله بود .
دو طرف تختم بودن با جیغ و مامان مامان گفتن بیدار شدم .
جالبه نمیتونم هیچ حرکتی بکنم و بدنم قفله اما از یه جایی صدام ازاد میشه و مامان میکنم و همچنان نمبتونم بدنم و تکون بدم،صدای گام های مامانمو میشنوم و تا وقتی بهم نرسه و تکون نده بدنم ازاد نمیشع .
وحشتناک بود . نمیدونم چرا دارم دچار این حملات میشم . نمیدونم .
خیلی غم دارم خیلی.
بچه ام داره از دستم میره .
جگرگوشه ام .
به دعا و طلسم اعتقاد دارین؟
جدیدا حس میکنم تو اتاقم کسی رو میبینم
توده مشکی ک چشم داره
یه شب پاهاشو فقط دیدم
خودم نمیفهمم چی میشه،فقط از شدت سر وصدا و نفسام مامانم بیدارم میکنه .
مامانم زنگ زده دعا نویس گفته برام طلسم نوشتن .
نمیدونم .
ذهنم خیلی بهم ریخته است.
حق داری برای سختیِ مسیر بغض کنی.
عزیز من تو حق داری گاهی وقتا برای بهتر شدن اوضاع هیچ تلاشی نکنی، حق داری غر بزنی، حق داری داد بزنی با همه سلولای تنت.
یادت باشه قرار نیست آدما تو رو درک بکنن، اونا قرار نیست تورو تحسین بکنن اما اینو بدون تفاوت تو با اونا اینکه هدف تو رویای اوناست.
جا نزن تو نباید شرمنده خودت بشی.
«آخر این سوز بهار است؛ نترس».
کپی .خودم ب خودم
یکی از دوره های سخت زندگیمو پشت سرگذاشتم و میرم به سمت بعدی ها .
بمونه به یادگار گردنه خور و برف و شب مانی و کیسه خواب .
سخته،میدونم ک هر دفعه از خودت میپرسی ارزششو داره
اما شک نکن به راهت،حتما ارزششو داره .
تو توی مسیر درستی قرار گرفتی ،شک نکن ب خودت و پر قدرت برو جلو و میتونی.
دیشب هزیون میگفتم ،گلوم خشک میشد
ناله میکردم ،وسط ناله هام گریه کردم چرا چرا کسی نیس
چقدر بیماری سخته ،خدایا کسی رو مریض نکن، بهت قول میدم بیشتر و بیشتر مراقب این بدن و امانتت باشم .
خدایا خوب شم ک چالش دوم ۵۰ کیلومترش مونده ..
کلاس اخرهفته امم هست .
حال روحی ام به خاطر پریودی خیلی داغونه .
خیلی رنجور و ضغیف شدم.
واقعا دلم میخواد کسی کنارم باشه که سر خستگی هامو به شونه بگیره...
کاش یکی بود قرص دستم میداد
سرمو نوازش میکرد
تو تب دارم له میشم .
خب انگار من با تنهایی زاده شده ام
بعد از ماه ها مریض شده ام و تب کرده و نمیدانم چ مرگم است.کرونا.سرما خوردگی . نمیدانم .
اما خانواده سفرن و من تنها در تب میسوزم ...
غمی است در جانم
حالات عجیبی دارم
ترس و دلتنگی
دلشوره ...
بعد یک سال اقوام و حتی نزدیکان رو دیدم
و کفره اگ بگم خوشحال بودم با کرونا ،چون دست و روبوسی نبود
چون دید و بازدید نبود ..
ولی بازم خداروشکر کرونا اومد تا خداقل با ماسک نشون بدی تمایلی به روبوسی نداری.
هنوزم بیماری نرفته و چه بسا بره هم روبوسی کلا خوب نیس
من از قدیم بدم میامد و حالا چندشم میشه .
امروز در جمعی هستم ک دخترانشان در سیزده و چهارده سالگی عروس میشون،در جمعی ک دختر بودن یعنی کلفت و غلام مرد
کنیز مرد .
حالم از تک تک اون ادمایی ک پایین بهم میخوره .
و البته از اونا نه .چون اونا گناهی ندارن .
اونا هم تربیت شدن .
حالم از شهرم و محیط روستایی بهم میخوره .
سرم درد میکنه، واقعا چقدر کرونا خوب بود ،الانم ترس ازش با وحوداین مهمانی ها و روبوسی ها بدترم میکنه .
توعید یه چالش شرکت کردم که باید مجموعا صد کیلومتر در سیزده روز عید بدوم و تا الان شش تا رفتم،امشب باید سعی کنم ده تا برم.
حتی ب سختی .
خوشحالم ک ف الآنم .
من این ف رو با تمام زخم هاش ب آغوش میگیرم.