|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
و هبچوقت کسی رو اشتباهی تو زندگیتون راه ندین!
کسی ک نمیتونه مال شما باشه!
کسی ک هروفت بخواین نیس!
کسی ک همیشه بودنش لنگ میزنه!
کسی میدونین نمیتونین داشته باشینش!
کسی ک تو اوج خوشحالی و غم نمیتونین بهش زنگ بزنین!
کسی ک در جواب احوال پرسی های شما خنثی است!
کسی ک نمیتونه درکتون کنه !
کسی ک فکر کردن بهش بیش از ارامشش ترس و دلهره و اضطراب داره !
کسی ک فکر میکردی ب زندگی و درست جهت میده!
کسی ک الان نمیدونی کجای زندگیته !
و همیشه از سردرگمی متنفر بودم!!
امروز برای اولین یکی از همکلاسیام دعوتم کرد خونش
خب..گفتم برم هم از تنها بودن در بیام و هم تنوع بشه
ولی خب زیاد گرم مهمون نوازی نکرد بنطرم !
دختر خوبیه ولی و مهربون..یه پسر گرد تپلو هم داره ک خیلی بانمکه
ولی متاسفانه من رابطه ام با بچه ها اصلا خوب نیس و هی سعی میکردم با بچش بازی کنم..بزور هااا
# این روزا ذهنم پر اتفاقه..شبا تا دیروقت بیدارم و فکر و خیال میکنم
گاهی خواب بد میبینم و از خواب میپرم
یه سری تجربیات و حسای گدشته ب یادم اومده و اذیتم میکنه
حالم داره به خاطر پام و دوباره خونه نشین شدنم هی بدتر میشه..
بخصوص ک تو یه بلاتکلیفی ام ک چکار کنم !؟
برم فیزیوتراپی یا نه ! الانم ک دارم مینویسم درد میکنه...
ولی درد ابنو میتونم تحمل کنم ..ولی ذهنم پرمو نه..
ذهنی ک پر اتفاقای جدیدا...اتفاقایی ک هیچوقت فکر نمیکردم بیفته..اتفاقایی ک نمیدونم مثبته یا خیلی منفی !
خیلی گیجم..
عقلم میگ انقدر اشتباهه ک خاک تو سرت
و دلم میگ ن درسته و ن اشتباه..میگ ب خودت فرصت بده..
و من موندم بین این دو :)
و شونه برای تکیه بهش میخواد
بدون هیچ حس دیگه ای..
فقط همین.
و تقریبا هم زمانایی ک یه عالمه کار وبرنامه ریزی میکنی...
اخر هفته قرار گذاشته بودم برم مث همیشه پیاده روی و یک سری جاهای جداب میخواستم برم و امتحان کنم
ولی الان با این پا باید بشینم خوابگاه...
میدونین برای من خیلی سخته ک مسیرهایی ک همیشه با این پا رفتم رو الان بخوام با تاکسی برم...اصلا پولی ک برای تاکسی میدم اذیت میشم..
اصلا یه چیز دیگ اعصابمو بهم ریخته همین قضیه دخل و خرجه !
من برنامه ریزی کرده بودم واس پول دندونم! ولی الان فیزیوتراپی
همه میگن حتما برو ..کسایی ک تجربه شکستگی و دررفتگی داشتن!
دلی میگن هزینه هاش خیلی وحشتناکه..
من الان ب بابام بگم نه نمیاره ولی خودم اصن دوس ندارم تو این برهه زمانی نزدیک عید ازش پول بخوام...
این از پا...ک میدونم باید بازم صبر داشته باشم تا خوب بشم و دوباره قدم بزنم و بدوم حتی
ولی خب خیلی غر میزنم..
خب واقعا پریودی و کمردردو کم داشتم ک اینم اضافه شد و عافلگیرم کرد!
و واقعا بی حوصله و بی اعصابم...
خامم الف و ف خواستن برن بستنی...یه تارف زدن بیا ! نگفتم نمیخوام
گفتم مرسی شماها مجبور میشین واس پام اهسته راه برین
توقع داشتم بگن فداسرت یواش راه میریم!در حالی ک میدونن من عاشق بستنی ام..
و الان رو تختم دراز کشیدم و خسته و بی حوصله و بی اعصاب !
#این روزا هم میگذره !
راستی این مچ بند اتل دارا با کفش نمیشه!من چجوری اخه استفاده کنم و برم کاراموزی !
اَه اَه اَه
و امیدوارم با تمام وجود ک مث اونا هیچوقت نشم
خدایا اگ ذره ای مث اونا بشم خودمو نمیبخشم..
میبینی از هر شخصیتی ادم بدش میاد بعد مدتهای طولانی میبیه یه نشونه هایی از اون شخصیت داره توش ظاهر میشه !!!
خب داشتم میگفتم..
برای اولین بار ما دختر دادیم به شهر دور..خیلی دور...
من همیشه میگم اول از همه پدر و برادر ادم باید به برات ارزش قائل بشن تا اون پسره یا همون شوهر برات ارزش قائل بشه
البتع اول از همه هم خودت !
واقعا متاسفم برای دایی ام..کسی ک همیشه و همه جا ب عنوان مشاور مورد استفاده قرار میگیره و الان ک دارن جهاز خواهرشو میبرن حاصر نیس راهی بشه و بره... با اینکه گریه های پدربزرگ پیرمو میبینه.
امشبم ب مامانم گفتم اگ هیچکس از خانواده عروس با جهاز نره !یک توهینه.یک توهین بزرگ.
# خیلی عصبی شدم خیلی !
رفتَم دکتر.مجبور شدم با تاکسی برم.و برای منی ک عآشق پیاده روی تو بارونم این خیلی سخته.
پ.ن :بعد اومدن از کلینیک به تاکسی گفتم دورتر از دانشگاه وایسته !ک راه برم!میدونم میدونم ک ادم نمیشم..تازه یه بستنی کیمم خریدم تو بارون خوردم :))عجب چسبید :))
دوساعت تو کلینیک منتظر شدم:/ خوبه نت یونی کلینکم هس:/
دم منشی دکتر گرم:))) خیلی زود فرستاد منو :)))
وای دکتره چقدر قیافه اش خنده دار بود!
گف!باید بری فیزیوتراپی:/ با این وضع گرونی اخه :/
و گف مچ بند باید ببندی !
به خانواده نگفتم ک نگران نشن..ولی نیاز دارم ک ب مامان بگم و دلداریم بده و بگه خوب میشی:((
چرا همیشه وقتی ک واسه چیزی برنامه ریزی میکنی همه جی بهم میریزه اخه ! اه.
# خسته
# مضطرب
و مشکلات ادراری
دتدون درد و
و ریزش مو
وجود لکه های سفید تو ناخنام
و الان پاممم
پایی که تابستون رف تو گچ و حالا دوباره ورم کرده و درد میکنه
همه چیز داره حال درونی ایمو بد میکنه
واقعا پام خیلی مهمه...
اصن حالم خوب نیس..
#امروز یه روز خاص و پراتفاق بود
اتفاقایی ک برای اولین بار داره میفته و حسای زیادی در وجود من به وجود آورده..حسآی ارامش و خلسه و دوگانگی و ...
و الان پام....
واقعا ذهنم پره !
از همه کسایی ک تا صب پای درودلاتون نشستم
از همتون ک زنگ زدم و ساعت ها حرف زدم باهاتون
از همتون ک تا صب چت کردم باهاتون
از همتون ک براتون هدیه گرفتم
از همتون ک تمام حسو براتون گذاشتم
از همتون ک نمک نشناسین
از همتون متنفررررررم
و اهدافی ک در ذهن دارم.
اینجا میگم و مینویسم ک یادم باشه ک باید فراموش کنم هرچه ک بود
مهم نیس دیگ تو باشی و یا نباشی
مهم نیس ک دیگ به من محل نمیدی
مهم نیس ک دبگ حجم تنهایی منو درک نمیکنی
مهم نیس ک دیگ پرپر زدن منو واسه دیدنت نمیبینی...
من دیگ دوست صمیمی و خواهری ندارم...
تنها هستم و دوستانی ک فقط اشنایی باهاشون دارم...
دبگ کسی نیس ک در لحظه خوشحالی و غنگینی احساستمو بروز بدم
ویس بدم و بگم واااای...
نیست دیگ
برو تو چت خصوصی خودت و برای خودت ویس بفرس:))
#فقط نوشتم ک یادم بمونه و دیگ خودمو اذیت نکنم
#با تمام این لحظات من مشتاق دیدنت هستم.
باید کنار بیام ک دیگ در و دلام مال تو نیس
بآید کنار بیام ک سهم من فقط دیدنت دوبار در ساله
بآید کنار بیام به از دست دادنتت جلو چشمام
بآید کنار بیام ب ...
وقتایی ک پیشت ساکت ترینم ...طوفانی تر از هر موقع ام.
#تمآم.
بعد ۴ماه ۱۴ روز
ولی اون صمیمیته..اون بغل گرم...اون همه حرف و در ودل نبود
حسم میگ نیس
ته دلم خالی شد...خیلی خآلی
الان پوچم...
فاصله کشنده ترین چیزه ...
با تمام تلاش کردنا ولی بازم داری ازم دور میشی...
من امشب حواسم ب فوتبال نبود...ب تو بود...
ب رفتارت...
من دوستت دارم اونقدری ک تو نمیتونی تصورش کنی..
و کاش هیچوقت بابای من و تو در مورد فروش اون خونه طلسم شده باهم اشنا نمیشدن...
امشب بابا گف ...دیگ نرو خونشون...
من بعد چندین ماه اومده بودم...
#دلم میترسه
دلم دیگ داره نآبود میشه ...
چرا با این همه رها شدن ولی هنوز این دِل عادت نکرده...
خصلت زندگیه...
اینروزا زندگیم غافلگیرم کرده، وجودآدمای جدید و اتفاقای جدید.
حس میکنم یه عالمه کار باید انجام بدم !
و میترسم باز زمان تموم شه و بگم وای فلان کارو نکردم...
میخوام یه تغییرات رو لحاظ کنم...
اولیش برداشتن دفتری و نوشتن اتفاقا و حسِ اون روز
کاری ک کل سال دبیرستانم انجام دادم و وقتی حس کردم مامان داره میخونه دیگ ننوشتم...
ولی الان نیاز ب نوشتن رو کاغذو حس میکنم...
به همین سختی و راحتی
گذشت..ترم ۵...ترم سخت..ترم شیربن
پر از اتفاق ، پر از غم ، پر از شادی، پر از اشنایی با ادمای جدید
پر از فعالیت ، پر از خستگی از کاراموزی هاای طولانی
امتحاناهم گذشت... بدتر از ترمای پیش...
نمره ها !نمره های خوبی نیستن :)
معدل هرچی شد..شد دیگ..
تلاشمو کردم...
فقط امیدوارم اونی ک فکر میکنم نباشه.
بریم ک داشته باشیم ترم ۶.
امیدوارم که دیر تموم شه،با خآطرات خوب .با شادی و لبخند و قهقهه و گاهی گریه هم خوبه :دی
منکه همش گریه اس...میشه ب لبخند امید دآش ؟