|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
گذشت ۹۷ ...خیلی زود
زودتر از اون چیزی ک فکرشو میکردی
پارسال اینموقع ها باهام قهر بود..رفیقم...قهر بود...
شب عید گف بخشیدمت...
بعدش کم کم دوباره رابطه امون جون گرفت...روزای خوب.
و دانشگاه و درس و بیمارستان و تنهایی
تنهایی
آه که حرف زیاده برای گفتن و تکراری..
سال عوض شد و من همچنان تنها...
امسال کافه هم تنهایی رفتم
فست فودم تنهایی رفتم
جاهای جدیدی تنهایی رفتم
امسال خیلی بزرگ تر شدم..
سال ۹۷ و بچه های کانون:)) که خیلی دوسشون دارم و از امسال غم گرفتم ک سال دیگ باید برم از دانشگاه و از جمعشون جدا شم
من تک تک شونو دوس دارم...
کمی فقط کمی منو از تنهایی نجات دادن.اونم با مشغله فکری
امسال یکم کار گروهی و ایده پردازی و فکر بیشتر یاد گرفتم.
سال ۹۷ و کمیته تحقیقات و گاه دیدن کسی ک دوست داشتن نه ولی تحسینش میکنم...جز ایده آل های منه..ک فقط باید نگاهش کنم همین.
سال ۹۷ و شب یلدا و جشنشو و اومدن برادر و بازارچه و اقای مزخرف ر.
سال ۹۷ و معدل الف شدنم:))
و سال ۹۷ پر از اشتباه های تکرار شدنی...ک الانم در حال تکرارشم
خیلی مسخره اس نه...ولی من همونقدر ک فکرشو دارین میکنین احمقم
امشب میخوام تو سال ۹۷ پرونده این اشتباهو ببندم..برام دعا کنین.
البته همه چی بستگی ب خودم داره.باید ببندمش.
و آشنایی با شما ..ک هنوز تو خوب و غلط موندنش موندم...
فقط میدونم...فلا...بودنتون ارامشه
سال ۹۷ پر از اتفاقای شیرین و تلخ تموم شد
بزرگتر شدم
بالغ تر
سخت گیر تر
ترسو تر از جهت احتیاط
#پام..پامو یادم رف..گچ گیری و درد...محروم شدن از ورزشام
و نتیجه اش..چاق شدنم...ک اخر سالی شده مایه عذاب و کم شدن اعتماد بنفسم.شت.
الان ک دقیق دارم فکر میکنم چقدر برام پر انفاق بود و چقدر حضور ادمای مختلف...واقعا اشنایی زیادی با ادمای مختلف داشتم
و خیلی خوشحالم...چون شناختم و دیدم بیشتر شده
میتونم کمی ادما رو بشناسنم و مث قبل ساده نباشم و گول نخورم
ولی همچنان دختر ساده ای هستم .یک دختر ساده شهرستانی
ک مث خیلیا سیاستو بلد نیستم.
امسال گذشت...
امیدوارم سال اینده بتونم برم سفر...موسیقی یاد بگیرم..شنامو ادامه بدم و درس بخونم برلی ارشدم...
من از الان رشته ام راضی نیستم..خیلی وقته ک فهمیدم اونی ک میخواستم نیس...ولی باید ادامه اش بدم...باید
من ادم این رشته نیستم ولی با ادامه دادانش به اون چیزی ک میخوام میرسم.
عیدتون مبارک. ❤
رحما عزیزم.جودی جان.معصومه جان.نیکناز جان.صنوبر عزیز
ممنونم ک هستین و میخونین❤
با یه عالمه حسآی مختلف...
حس ترس..دوگانگی...کثیفی..گناه..شادی...شگفتی..ترس..ترس و ترس
مامان میگ یه هیج وجه سفر تنها نمیتونی بری..
شقایق میگ بیا خونمون...
متنفرم ک نمیزارن برم..
منم هیچوقت نمیتونم باب میلشون زندگی کنم !
انتظار داشتم بعد ۳ساعت ک گوشیمو چک میکنم
تبریک ببینم...حداقل از طرف خیلیا ک انتظارشو داشتم
ولی مث هرسال هیچ خبری نیس...
در حالی ک الان انلاینن...
بگیر بخواب و فراموش کن...
خسته ام. خیلی.
تا کی این بی رحمی ها و بی معرفتیا ادامه داره.
# ناراحت
# خسته
# ۲۱ سالگی
ولی حال درونم انقدر داغونه ...که فک میکنم تا خودمو درست نکنم هیچی تغییر نمیکنه.
حوصله ام سررفته و دلم مبخواد هر چه زودتر برگردم...
پی ام اس ..هم بی تاثیر نیس..
در کل با این جمعیت حال نمیکنم...
بخصوص ک نمیخوام تولدم تو راه باشم...
# چاق شدنمم شده یه مایه عذاب..ک واقعا دارم اذیت میشم
یاد شب و روزای ورزش کردنم میفتم و حالم بد میشه
من احمق چرا دوباره چاق شدم اخه..
اه.
ماشین خراب شدن و آواره شدن عذاب آوره...
از صب همه منتظر ماین...بازم ماشین درست نشد
مث اواره ها وسایلو اوردیم گذاشتیم داخل ماشین تو تعمیرگاه...
گریه ام گرفته...خیلی زیاد...بشدت گریه ام گرفته
حآلم بده...
جلو اینهمه ادم خودمو قوی نشون بدم سخته...
دلم میخواد زار بزنم...
انقدر داداشم اذیتم میکنه...ک اونو هم میخوام بزنم...
سوز سرما...بعد گذر نیم ساعت میلرزیدیم...هوا بس ناجوانمرانه سرد بود
لحظات پر از غم و ترس و استرس و سکوت بینمون گذشت
چشم به راه بودیم ک بیان دنبالمون...تا ساعت ۷ گاهی سکوت و گاهی خنده بود..گفتم شاید یکم جلوتر تصادف میکردیم!
۸صب رسیدیم با کمک امداد خودرو و شب عروسی داشتیم..
میدونی این وسط چی کم بود! پریود شدن.
با تمام بی خوابی و خستگی راهی ارایشگاه شدیم و زیر دست ارایشگر بی رحم نشستیم و درست شدیم و رفتیم..
عروسی بالاخره تموم شد.
با تمام سختی هاش و مسافت ۱۶ ساعته...
ولی روزای خوبی بعدش نبود...این قوام هیچوقت اصلاح نمیشن
واقعا هم جمعیت ۰ ۵نفره مدیریتش سخته.
متنفرم از اقای الف و ع که انقدر بچگانه اوقات رو تلخ میکنن..
ک انقدر بی فرهنگن.
دیشب شب گریه بود..خاله گریه میکرد..من گریه میکردم..دایی گریه..
اصن وضع بدی بود.فقط نگران عروس زیبامونم ک دارن ناراحتش میکنن
دوری و جدایی ب اندازه کافی تلخ هست دیگ با حرفای مسخره و خاله زنک بازی اذیتش نکنن تو رو خدا..
ماشین همچنان خرابه و ما بلاتکلیف...هر وسیله ای تو ماشین یکی دیگ اس..اعصابممون واقعا خرابه..
من خیلی دوس دارم ک برم تهران یا رشت....ولی ب زور باید با بقیه راهی قم بشیم...
حال دلم خوب نیس...برای حرفای این چند روز .
خدایا خودت بخیر برگردان...
# عروسی
#قزوین
# حرفای مسخره.
ترم ۶ و کانون خیریه.
این ترم با یه عالمه کار و فعالیت شروع شد و اتفاقای جدید و جذاب و تلخ.
انقدر حرف و اتفاق هست ک نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم.
فقط خدایا من دور شدم ازت..اینو حس میکنم
منو ب خودت برگردون.
اینکه بلنگم
ابنکه تمام زندگیم بخوام ایطور باشم
برام یخته...راه نرفتن
قدم نزدن
ندویدن
انجام ندادن ابنا سخته...بخصوص بخصوص راه رفتن.
از همه مهم تر نمیدونم چکار کنم با پام !؟
دوهفته پیش دکتر گف اتل بلند و برو فیزیوتراپی بنا ب دلایلی هیچکدومو انجام ندادم..جز استراحت اونم کمی..
خوب نشده پام..هیچ تغییر نکرده و این منو نگران میکنه...
اینکه بخوام کاراموزی غیبت بخورم با کسر نمره برام عداب اوره
اینکه ۱۲روز ربگ عروسیه ولی من نمیتونم برم خرید لباس و ...
نمیتونم برم راه برم و وسایل مورد نیازمو بگیرم
بشدتم برنامه های دانشگاه و کانون زیاد شده..
از خانم ت ناراحتم ک انقدر برنامه کاراموزی رو به خاطر یکنفر عوض کرد
ظلم تا چه حد
مگه ما چ گناهی داریم
چرا انقدر بی عدالتی
چرا الان من باید برای یه عروسی رفتن انقدر سختی بکشم
فک کنم ساعت ۶عصر راه بیفتم تک وتنها برم تهران..
بعد صب بیان ونبالم ببرن منو قزوین..
واقعا سخته..واقعا..
ارایشگاه..لباس..اصلا دلم میخواد گریه کنم
اه
روزایی ک کار مفید نمیکنم از خودم متنفر میشم
چقدر ویس نوشتن استادا سخته :/
اونم صدای دکتری ک دوسش نداری باز از همه چیز یدتره :/
اصن حوصله ندارم صداسو بشنوم :/
از هفته اینده به طرز وحشتناکی سرم شلوغ میشه خیلی زیاد.
و خوشحالم..چون شبا از فرط خستگی و حال خوب میخوابم :))
# بعد مدتها رفتن ب استخر میتونه یک گزینه عالی باشه :)))