🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
بعد مدتها دویدن و کار و اصرار روز یکشنبه بهم اجازه رفتن دادن،خانواده با وجود مخالفتن موافقت نکردن من با اتوبوس برم و گفتن همه باهم میریم...یکشنبه یک ظهر راه افتادیم و تا ۴ صب فقط یک توقف کوتاه داشتیم،یک ساعت مانده به قزوین ماشین خراب شد...هوا  تاریک و سرد

 

سوز سرما...بعد گذر نیم ساعت میلرزیدیم...هوا بس ناجوانمرانه سرد بود

لحظات پر از غم و ترس و استرس و سکوت بینمون گذشت

چشم به راه بودیم ک بیان دنبالمون...تا ساعت ۷ گاهی سکوت و گاهی خنده بود..‌گفتم شاید یکم جلوتر تصادف میکردیم!

۸صب رسیدیم با کمک امداد خودرو و شب عروسی داشتیم..

میدونی این وسط چی کم بود! پریود شدن.

با تمام بی خوابی و خستگی راهی ارایشگاه شدیم و زیر دست ارایشگر بی رحم نشستیم و درست شدیم و رفتیم..

عروسی بالاخره تموم شد.

با تمام سختی هاش و مسافت ۱۶ ساعته...

ولی روزای خوبی بعدش نبود...این قوام هیچوقت اصلاح نمیشن

واقعا هم جمعیت ۰ ۵نفره  مدیریتش سخته.

متنفرم از اقای الف و ع که انقدر بچگانه اوقات رو تلخ میکنن..

ک انقدر بی فرهنگن.

دیشب شب گریه بود..‌خاله گریه میکرد..من گریه میکردم..دایی گریه..

اصن وضع بدی بود.‌‌فقط نگران عروس زیبامونم ک دارن ناراحتش میکنن

دوری و جدایی ب اندازه کافی تلخ هست دیگ با حرفای مسخره و خاله زنک بازی اذیتش  نکنن تو رو خدا..

ماشین همچنان خرابه و ما بلاتکلیف...هر وسیله ای تو ماشین یکی دیگ اس..اعصابممون واقعا خرابه..

من خیلی دوس دارم ک برم تهران یا رشت....ولی ب زور باید با بقیه راهی قم بشیم...

حال دلم خوب نیس...برای حرفای این چند روز .

خدایا خودت بخیر برگردان...

# عروسی

#قزوین

# حرفای مسخره.

 


برچسب‌ها: خاطرات _سفر
+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۷ساعت 16:37 نويسنده |