🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

اصلا روزای خوبی رو نمیگذرونم...

زایشگاه و ماه رمضون و خلوتی و زایمان نگرفتن

و استرس و استرس و استرس

و هر لحظه فک کررن به اینکه نباید الان اینجا میبودم...

و هستم...

لعنتی هستی

کاش کامنت بزارین...چون جز شماها هیچکسو ندارم...هیچکس

خالی مطلقَم...

ادمیزاد چیه...هرازگاهی نیاز به اغوش و تعریف و شنیدن کلمه ی دوستت دارم..داره...

خیلی احساس ضعف میکنم دوباره...

# تنهآم نزارید.


برچسب‌ها: مَن معمولی
+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:4 نويسنده |
روزایی کسل کننده

و سختیه.

شب خواب خیلی کمی و بعدش سحری و بعد بیارستان تا ساعت یک

و بعدش کلاس تا ۶شب...

و بعدم افطار...

و دیگ میفته انرژی ام ک هیچ کاری شب نمیکنم

نه درسی و ن کتابی...

از این سکون بدم میاد...

از دلتنگی..

دلَم تنگ شده برای اون سحری و افطاری های پرشور و شوق

 


برچسب‌ها: مَن معمولی
+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 16:47 نويسنده |
امشب از اون شبایبه ک حجم تنهاییم داره خودشو به رخم میکشه

و دوباره داره بهم یاداوری میکنه ک چقدر تنهام

ک هیچکس دوروبرم نیس

جز خانواده..

رفیقی ک همیشه یه عالمه حرف برای گفتن باهاش داشتم

الان فقط بعد چند روز با یه احوال پرسی خشک وخالی تموم میشه

چقدر دور شدی ازم...چقدر دلت خواست دور شی...

هعی روزگار

اینجور شبا رو فقط باید خوابید ک دست به  دیوانگی  نزنم

# حالم خوب نیس اصلا

# بابا داره داغون میشه

# میم عوضی

# اشغال.

 


برچسب‌ها: واقعیت عینی
+ تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:9 نويسنده |
خسته ام از زندگی

خسته از این همه ناحقی

دلم خیلی بهم ریخته است

از اینکه باید بشینم و منتظربمونم تا سرش به سنگ بخوره و برگرده

تو مسیری که تهش سیاهیه...

میدونم سرت به سنگ میخوره...حیف ک بهترین زمان عمرت داری به انحراف میری...

دلم برای پدرم کبابه...خیلی بهش داره سخت میگذره

خیلی...

و دلم میخواد بترکه از اینکه کاری نمیتونم برات بکنم خاله

میدونم زندگی رباتی چقدر سخته...

# بعد یک ماه دیدن خانواده

# دل پر از درد

#من ِ خسته 

× کمی خسته !نباید خسته بشم

 


برچسب‌ها: واقعیت عینی
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 4:9 نويسنده |
سر کلاس اندیشه ام

به خانواده ام فکر میکنم..به مادر و پدری ک تنها دخترشونم

و دلم براشون تنگ شده و یکماه ک ندیدمشون

با وجود فاصله کم...

نمیدونم کار درسته یا نه !

ولی از خودم بدم اومد ک نمیرم پیششون و خوشحالشون کنم...

اونم در شرایطی که میم داره اذیتشون میکنه

میم:))  کاش قدر زمان و زندگیتو میدونستی

کاش میفهمیدی که چقدر توان داری و نادیده اش میگیری

هعی...به تو فکر نکنم به کی فکر نکنم

از یک خونی ایم....

# دلم تنگ شده خیلی .


برچسب‌ها: مَن معمولی
+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 16:28 نويسنده |
به فردا و فرداها فکر میکنم

به اینکه چند سال دیگ افسوس الانو میخورم

اون موقع چقدر به هدفام دور یا نزدیک شدم ایا ؟

هنوزم تنهام یا نه ؟

مطمئنم ک روزی افسوس این سالا رو میخورم

این سن

این موقعیتا

ولی اگه اون موقع تنها نباشم ..شاید کمتر افسوس بخورم نمیدونم

از تنهایی خسته ام

با هزار مشاورم صحبت کنم بازم تنهایی منو عداب میده

انرژی ایمو میگیره

تنها بازار و حالا هم تنهایی چایی..مث همیشه

خیلی خسته ام

دو روز سخت از نظر درسی پیش رو دارم

هووف

چقدر عمرم داره الکی میره...

 


برچسب‌ها: خاطرات_ دانشجویی
+ تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 22:59 نويسنده |
دلم یک بغل برای گریه میخواد:))

تمام.

حالم بده ولی ظاهرم عالیه :))


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 0:6 نويسنده |
چند روز واقعا سخت و دارم سپری میکنم

 

همکاری تو یک همایش دانشجویی که هیچ دوستی ندارم و تک و تنهایی بینشونم...

بیشتریا پزشکی ان...و نگاه بالا به پایین متاسفانه همیشه وجود داره..‌

به شدت امروز جسمی و روحی خرابَم...

روحم داغونِ

کار گروهی..یعنی گروه...نکه یه عده دستور بدن و تو اجرا کنی

یه عده ای ک مث خودت و حتی بدتر از تو ان

ولی بشن رئیست و با بی احترامی باهات برخورد کنن

امشب بعد ساعت ۱۱ ک اومدم سمت خوابگاه...تو راه گریه گرف..شدیدا گریه گردم

دلم پر بود از این فشار روحی.‌‌

از اینکه دارم خودمو غرق میکنم تو کار ک فکر نکنم ب تو و ب اون

فکر نکنم به تنها بودنم

فکر نکنم به خیلی چیزا...

حالم خوب و بد

ترکیبی از مجهول بودنم.


برچسب‌ها: خاطرات_ دانشجویی
+ تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 23:52 نويسنده |
چند روزه نمیتونم بهتون سر بزنم!

نمیدونم بلاگفا مشکل داره یا من مشکل دار شدم!

وبلاگتون باز نمیشه برام

دلم تنگ شد براتون.

خودمم هیچ کامنتی دریافت نکردم این چند روز !

 


برچسب‌ها: واقعیت عینی
+ تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 17:49 نويسنده |