|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
روز سختی بود
و شب سختی
و روزهای سختی
و روزهای پر از مسئولیتی..
وسط همه ی این حال خوبا نگران درس خوندنممم..
صبونه آسمان و تمام کاراش بر دوش مَن...
و غیبت کاراموزی و به جان خریدن جبرانی
و کوییز و..گ
از تابستون ک شدم مسئول معاونت فرهنگی
و شدم مسئول صفر تا صد بازارچه
کل تابستون سرچ کردم.حرف زدم...ایده ال گرا شدم
دوست دارم بی نقص باشه کارم...خوب پیش بره...
مشکل مالی داریم!پیشتهاد اسپانسیرینگ کافه رو دادم
با تمام بدبختیا موافقت دانشگاه گرفتیم...
و یک هفته ای نایب دبیر شدم و حس میکنم کل مسئولیتا رو دوشمه
کار اشتباهیی نکنم...به ضرر کانون نباشه...
دوره pms ام هست..پر خور و عصبی و خود خور تر شدم
حس اعتماد ب نفس و سخنرانی ام کم شده...
دیشب جلسه با یه کافه بود که اونا یه سری خوراکی گفتن ک میخوان بفروشن و من مخالفت کردم و عصبی شد یکیشون...پا شد ترک کرد..
من تجربه ای هیچ ندارم..و حس میکنم یه اسپانسر حداقل ضرر نمبکنه
همش گف ما ضرره کل کارمون منم گفتم سوده بهش برخورد و....
استرسم گرفته بود...عصبی شده بودم...
من دیشب خود واقعیم نبودم...اون ادمی ک به نرمی عمل میکنه و راضی نگه میداره...
از دیشب حالم بده...گریه کردم
خسته شدم...از این که ایا برخورد خشکم درست بود! اگ اونا ناراحت بشن ک شدن...
اگ من بشم ادم بده...ک دیشب با چشمای خودم دیدم حرفای منو با حرص تگرار میکرد و نگام میکرد...
ب این فکر میگردم ک اگه پزشکی بودم اون موقع شاید چون همکارسون حساب میشم محترمانه تر برخورد میکردن..
دارم فکر میکنم امروز عصر برم با مسئول کافه که یک خانمه دوباره صحبت کنم و بگم شما شرایط منو خیلی بیشتر میتونی درک کنی اینکه بار مسئولیت زیادی رو دوشمه..ابنکه خطای من ممکنه پولایی ک فقط وفقط برای کارای خیره ضرر کنه..بگم pms ام...بگم که واقعا توفع اون رفتارو از این اقا نداشتم ولی اگ لازم باشه عذرخواهی میکنم...
چون به هرحال اسپانسیرینگه و باید خرش کرد...
موندم رفتار درست چیه!؟
گیجم...پریشونم...حس شکست دارم...
خیلی دگرگونم
میشه باهام صحبت کنید....
در همین لحظه متنفر شدم از خودم
برای مهربونی که به بعضیا کردم و میکنم
و به حرفایی که گاهی میزنم و نباید بزنم.
و چقدر احمقم که تو منو به سخره گرفتی
بزدگ شو بزرگ!
دارم نزدیک میشم به دوران پریودی
خوابم زیاد شده ...خوردنم زیاد شده
بی حال شدم..تنبل شدم
بی حس شدم
دوباره حس میکنم تنهام و دلم میخواد کسی باشه...
باز حس اینکه چاقم..حس اینکه نمیتونم از پس کارام بربیام..
اه اه
کاش یکی الان بود کوثر یا شین جانم که بغلش کنم و زار بزنم
و اون هی بگه تو خیلی خوبی و متو به باور قوی خودم برسونه :*)
فقط زودتر تموم شه و من به سطح عالی چتد روز پیشم برگردم!
بالاخره کوهنوردی رفتم :))
پر از حس خوب بود، و ممنون از دوست عزیزی ک منو دعوت کرد و خودش ساعت ۵صب خواب موند و به گروه نرسید !
این روزا سرم شلوغه،درگیرم،کار میکنم
هماهنگی رو انجام میدم..و به شدت دارم با دوستام حال میکنم:*)
این وسط موندن خوندن ارشد..یه مشکل بزرگ
گاهی فکر میکنم اخرین سال تحصیلمو تا جایی ک میشه ازش استفاده کنم..چون دیگ برنمبگرده..دیگ هیچوقت تکرار نمیشه..
دیگ تو سن ۲۲سالگی با شر وشور دانشجویی نیستم
دیگ دوستای خوب وپاکی نیستن ک انقدر کنارشون حالم خوب باشه.
میشه یک سال بعدم وقت گذاشت برای ارشد...
نمیدونم چکار کنم؟!
واقعا نمیدونم.
بعد داشتن ۳ماهه مرخرف
و بودن و اومدن ادمایی ک فقط انرژی ایمو گرفتن تموم شد
تونستم پشت سربگذرونم...میدونی برای زندگی من و نبود ادمایی حتی در حد ی۶ دوستی ساده...بودن اون ادما اذیت کننده بود
مگرنه نه اتفاقی افناد و نه چیزی
ولی دیگ بودنشونم تموم شد.
و الان شدم همون ادم تنهای همیشه
و دیشب پناه بردم به نیکمت دور حوض ابی مورد علاقه ام
و با وجود اون همه شلوغی و پسرا جرئت کردم و روی لبه حوض راه رفتم
و برگشتم و رفتم مسجد
مسجدی ک پر از روزای سخت ترم یک و دوعه
برام پر از خاطره اس:)*
سرم شلوغه خیلی ..صب ک میرم بیرون تا شب برنمیگردم
و اونقدر کار و مسئولیت باهامه ک گاهی میترسم نتونم...
# شکرت برای سلامتی ایم.# شکرت برای پیشرفتم تو این چند سال
دیشب تو پارک یاد اولین باری افتادم ک زدم ب خیابون...چقدر ترسناک بود..چقدر وحشت داشتم...چقدر میلرزیدم
و چقدر کم اعتماد به نفس بودم..
این روزا خیلی دوست دارم دعوت شم به یه نوشیدنی گرم
شاید باید خودم دست خودمو بگیرم و ببرم دعوتش کنم به یک لاته :)*
خدابا به تو توکل میکنم
دارم میرم سر یه قرار برای اولین بار
خود قوی درونم باشم امروز
گرگ وجودم امروز باید خودشو نشون بده
مهربونی ام بزار کنار
لطفا.
همه دارن میگن خودت با خودت کنار بیا.
و من میتونم...
الان حالم یه طوریه...یه جور جدید...برای همین نمیتونم توصیف کنم
چهارمین روز از هفتمین ماه...
یادته این متنو مگه نه؟؟
تولدته..
و دیگ تبریک نمیگم..یارش بخیر انگار دیروز بود گلی عکسای تولدتو برام فرستاد..
تو ،توزندگیم خیلی بهم سختی دادی..عذاب..فکر داغوون ک هنوزم داغونه..
شکر برای امشب و خوارزمی و ...
شکرت؛))