🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

وقتی کسی می‌گوید حالم خوش نیست، دنبال اتفاقات بزرگ نگردیم و نگوییم این که چیز مهمی نیست. به دلایل متعدد، بازتاب یک اتفاق بیرونی در درون ممکن است بسیار بزرگ باشد‌. به رسمیت شناختن هر از گاهِ "حق کم آوردن" برای دوست، امنیت‌بخش‌ترین قسمت دوستی است و شناخت این حق برای خود نشان از صلح با خود دارد در عمیق‌ترین لایه‌های وجود.


دروغگویی روی مبل/اروین دی‌ یالوم

 

چقدر دی یالوم نویسنده معرکه ایی..بعد خوندن دوکتاب ازش وقتشه ک برم سراغ کتابای دیگه اش.

و چقدر جالب تر ک امروز ب شین میگفتم راز فال ورق ک تموم شه نمیدونم چی بخونم‌..و امشب این نشونه بهم نشون داد.


برچسب‌ها: کتاب, ×
+ تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت 22:42 نويسنده |

دلم مبخواد زار بزنم

برام دعا کنید

دعا کتید ک چیزی نباشه..

اخه نه پیچ خورده و نه اتفاقی اما از دیشب پام خم نمیشه..مچ

به درد شدید و بد...

خیلب درد داره و ورم کرده...

پای راستم قبلا رفت تو گچ...تو روخدا دبگ‌نوبت پاچ چپ نباشه..

خواهش میکنم خدا.

ای مهربان چیزیم نباشه..خودت خوبم کن...

حالم بده‌..


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت 17:45 نويسنده |

امروز خیلی شرمنده شدم....

و فهمیدم تا الان به هیچ وجه مامای خوبی نیستم

و باید رو این موضوع خیلی فک کنم...کسی ک قراره در اینده یه عالمه مریض با مشکلات متفاوت داشته باشه...باید همه رو یادش باشه

حالا مشکل یک نفرو فقط ک قرار بود بررسی کنه..کلا یادش رفته:))

یعنی خیلی خیلی باید به خودم بگم شت...

دوم اینکه امروز بهم گفت تو بیشتر حرف میزنی تا عمل کنی....

میگی ادم نباید عصبی بشه...میگی ک کنترل خشم...اما خودتو نمیبینی...

اوممم خب دارم فک میکنم از مهر سال پیش تا الان ک من بیشتر دچار تعیر و تحول شدم ما خیلی کم همو دیدیم...

و اینکه من الان خودم گیچ شدم...

پ ن :حواست به اطرافت نیس

پ ن:مدیزیتت داره دچار ضعف میشه چرا!؟

پ ن: هیچوقت تو هیچ شرایطی دروغ نگو...هیچوقت!

پ ن: هیچوقت محتاج محبت بقیه نباش

پ ن:یاد پدر و مادرت بیفت و و شرمنده اشون نکن..نکن..نکن..دیگ نکن..

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ساعت 20:2 نويسنده |

من ادم شادی ام..

کوثر میدونی چی میگم نه

میم تو تو میدونی چی میگم مگ نه...

کم اوردم...میدونی بعد یک سال..یک سال ونیم..

خسته ام..

وقتی مادرم ارزوی مرگشو میکنه

وقتی پدرم میگ داریم از هم دور میشیم..

وقتی مادرم داره تک تک رگ های قلبشو با دست خودش نابود میکنه

به خاطر پسرش...

چی شد ک زندگی شاد و خوبمون ب اینجاها رسید

چی شد ک ...

چقدر ادمیزاد تنهاست...چقدر تنهام

چقدر دلم الان شین رو میخواد.

من با این ذهن پرحرف میترکم...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ساعت 0:53 نويسنده |

هر روز بیشتر از روزهای قبل

و امشب با تمام وجود از خودم متنفر شدم...

از خودم متنفر...از تک تک سلول هام و فکرم و نیازهام

از تک تک سیتوپلاسم های وجودم.

از هرچیزی ک منو یاد خودم بندازه...

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۹ساعت 23:33 نويسنده |

حدود دو ساله ک اصن حال این روزا رو نداشتم...

دو ساله ک زندگی کردن رو بلد شدم...

دوساله ک خودمو پیدا کردم...

انرژی هامو...

همه چیزرو...

این روزا تا الانش خوب بود...میدونم میدونم هممون حالمون خوب نیس

منم دارم نابود میشم دارم میشم مث همون ادم کنکوری و بعدش کنکور..

علتشم اینه ک باز امسالم یه کنکور دارم...و..

حالم بده...سرم گیج میره حس بالا اوردن دارم

شبام شده مث سالای کنکورم...پر استرس..پر رنج و پر و درد..

و این دفعه تازه بدتر...چون من از زندگیم چیز دیگ میخوام..یه زندگی ساده وماجراجویی

اما اما باید تو درس موفق تر بشم و خاتواده ام...

حالم بده...خیلی بد..

واقعا حس میکنم برگشتم به سه سال پیشم...اه

و تو اون روزاهم میگفتم کسایی بیاد و منو نجات بده

و میدونم ک فقط خودم نجات دهنده خودمم...

اما بازم این وهم پوچ و خالی منتظره...

سرم داره از درد میترکه...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ساعت 19:57 نويسنده |

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت 

هوشنگ ابتهاج:))

 

لعنت به مواقعی ک باید سعی کنی فراموش کنی...

چقدر امشب احساس تنهایی میکنم مث گذشته..

میگذرد..

 


برچسب‌ها: مَن معمولی
+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۹ساعت 1:46 نويسنده |

ممنونم اگر فاتحه یا صلواتی بفرستید برای شادی روح مامان بزرگ مامانم

کل ۹۵ سال عمرش بیکس بود و مرگشم شد تو دوران کرونا بدون هیچ مجلس ختمی.

برای همین اگ تونستین ممنون محبتتون‌.


برچسب‌ها: موقت
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ساعت 18:17 نويسنده |

صدای بارون:)) 

صدای اسمون:))

رعد وبرق:))

و چایی:))

ترکیب اینا برای من یعنی زندگی^_^ والان ترکیبشونو دارم.

خیلی لذت بخشه:))

امروز یه روز خوب و مفید بود..تا حالا رنگین کمانی به این عظمت و بزرگی ندیده بودم.خیلی زیبا و واقعا طولانی بود.طوری ک از همه جای شهر دیده میشد:))

خدایاشکرت.شکرت.شکر برای این بارونا :))

کتاب جز از کل رو شروع کردم.

پی نوشت:با شین امروز تصویری صحبت کردم:)))))

پی نوشت:امروز بزرگ ترین فرد خاندان مامان بزرگ ِ مامان که ۹۵ساله بودن فوت شدن ولی به علت کرونا نبود.

خدایا حکمتتو شکر .


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ساعت 1:3 نويسنده |

خیلی حسای بدی دارم...

از اون موقع هایی ک خوشحال ترین ادمم در بیرون

و غمزده ترین ادم در درون...

کاش بد نشود اخر ابن قصه...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ساعت 21:53 نويسنده |

و چه زخم ها ک بر تن زن ها نخورده...

و آه و هزاران آه از این غم

سینه ام چنان میسوزد...گلویم چنان خشک شده است و چشمانم چنان تعجب کرده است ک باور نمیکند این حجم از غم را....

 

در وصف این کتاب فقط میتونستم اینا رو بگم

هزاران خورشید تابان.


برچسب‌ها: کتاب, ×
+ تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۹ساعت 4:1 نويسنده |

دلم میخواد مغزمو بالا بیارم

اونقدر عق بزنم ک تمام محتویاتش بالا بیاد...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۹ساعت 21:32 نويسنده |

نمیدونم چند نفر اینجا رو میخونین و براتون مهمه

شاید دیگ ادامه اش اینجا نباشه...

 


برچسب‌ها: کوچ
+ تاريخ چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ساعت 20:1 نويسنده |

از فاصله پست قبلی تا اینو ببنید

خودمم نفهمیدم چی شد...هیچی نفهمیدم...فقط یکهو دیدم تعریفی ک از خودم کردم خیلی سریع شکسته شد...

چرا اخه...

چی شد.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 22:9 نويسنده |

دیشب با میم حرفای خوبی زدیم :))اولش پر خنده بود اما کم کم جدی شد و شاید سرزنش کردن خودم کمتر بشه...اینکه بدونم فقط من مشکل دار نیستم...

و اینکه میم درست گفت ترس رو باید شکافت...و میدونم ک باید برم سراغ ترسم.

 واما جلبک جان بشدت ناراحت بود و کم اورده بود ودلش برای یارش تنگ شده بود :((

 

و مروز من از خودم خیلی راااضی ام چون تونستم مقاومت کنم و جلوشو بگیرم...و اگ چند بار دیگ اینکارو کنم دیگ خیلی خوب میشه

قدرت ایستادگیم میره بالا.

و از دیروز باز با موصوع جدیدی  دست و پنجه نرم میکنم ک خیلی دقت میکنم چیزی اشتباه نکنم اما...هر مسئله جدیدی جدیده...

و کتاب درمان شوپنهاور رو تموم کردم خیلی خوب بود^_^

د یالوم نویسنده و پزشک معرکه اییه:)))

 

چقدر مباحث مختلفی صحبت کردم:)

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 18:14 نويسنده |

هر کس گناهی نکرده اول سنگ بندازه..

 

کتاب درمان شوپنهاور...

 

مرا همه شب نمیبرد خواب....


برچسب‌ها: کتاب, ×
+ تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 4:3 نويسنده |

هعی زندگی ...

 

پدر یکی از دوستانم فوت شده.تو این شرایطی ک نمیشه مراسم گرفت..

از هر کسی ک اینجارو میخونه میخوام اگ میتونن

صلوات یا فاتحه ایی بخونن.

ممنونم


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 23:10 نويسنده |

میشینم میخورم

پامیشم میخورم

دراز میکشم میخورم

نمیدونم چمه!چپ و راست میرم سر یخچالم .

کوفتم توش نیس...ته کشیده همه چی :((

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 20:23 نويسنده |

ما را همه شب نمیبرد خواب :))


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 3:48 نويسنده |

باورم نمیشه چهار سال گذشت.

امشب مرور خاطرات چهار ساله شد با شین:))

وای خدای من مرررسی.خدایا عاشقتم.

ای توانا.روزی دهنده.امرزنده.مهربان.بخشایشگر.حکیم.مهربان ترین مهربانان عاشقتم.ممنونم .برای تمام روزای بودن شین .

برای تک تک لحظه هام.

 

پی نوشت: عکس جلو اینه با کفش پاشنه بلند :دی

پی نوشت:عکس روز پایان ترمکی در روز بارانی

پی نوشت : عکس قیافه های ۶صب بعد ورزش تو هوای سرد^_^


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 2:23 نويسنده |

امشب رفتم جلو اینه دیدم قسمت روی موهام بسته میشه:))

ذوق کردم:)) الانم چشمام قلبیه:))

خیلی وقته دیگ فراموش کرده بودم مو چیه؟کش مو چیه؟

قیافه ام شبیه سامورایی ها شده^_^


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 23:27 نويسنده |

قطره های اشکی ک سرازیر میشن:))

پی نوشت۱ : یاد بگیریم شخصیت ادما ب رشته تحصیلیشون نیس:))

پی نوشت ۲: حرفا رو قبل زدن یکبار ب خودمون بزنیم :)) 

پی نوشت ۳: اما تو پرروتر از این حرفایی^_^خودمو میگما:))


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 1:42 نويسنده |

نمیدونم چرا اما انگار فشاری رو قفسه سینه امه...

یه فشار سنگین.

و یه بغض سنگین تو گلوم.


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 23:39 نويسنده |

سیزده به در ۹۹ رو بالای پشت بوم

با قرمه سبزی مامان جون تموم کردیم:))

همین که کنار خانواده امم یعنی زندگی خیلی قشنگه :))

همین که در حالی ک فکر میکنی عه امسال سبزه گره نزدی شین ویدیو بفرسته و با مامانش در حال سبزه گره زدنن و برای من زدن :))

ما سبزه هامون ک مامان کاشته بود زود خراب شد:((

#پرخواب و پرخور تر شدم و این یعنی ک داره میاد:/

 


برچسب‌ها: مَن معمولی
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 21:47 نويسنده |

امشب یک حسِ عجیبه تنها بودن دارم :))

طوری ک نمیخواستم از کنار مامانم بلند شم و بیام تو اتاقَم :)

جالبه وقتی هم اومدم اتاقم یه باد سرد و یه تخت تنها به چشمم خورد:)

 

×چفدر مرور خاطرات قشنگه :)) رفتم گالریمو باز کردم ک بگم نگاه کنید سیزده به در پارسال رو و همیطور اومدم جلو ک رسیدم ب اذر امسال

 

پی نوشت ۱:پلو زرد خوشمزه و فیلسوفانه خونه شین؛))

پی نوشت ۲: کافه رفتنامون با شین:)) و خوردن سان دای دیشر^_^

پی نوشت ۳: عکس ذوق زدگی میم از تولدش :))


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 1:42 نويسنده |

امشب از یک بابت خوشحالم ک بالاخره تونستم در جواب حرفای چرتت سکوت کنم.

هی حرف بزنی و هی من سکوت کنم

 اما حرفات اونقدر تلخه ک بعد هر بار گفتنشون دلم به اتیش کشیده میشه:)

اونقدر تلخه ک گوشه چشمم اشکا سرازیر میشن:))

فقط میتونم ب اینده امیدوار باشم و بگم بالاخره میفهمه هیچکس براش خواهرش نمیشه:))

قبول دارم ک شاید یکسال اخیر کم گذاشتم اونم ب این خاطر بود ک تمام تلاش ها و توجه های منو ندیدی...منم دیگ گفتم ولش...

اما این حرفا حق من نیست

اما خب صبر من زیاده :))

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 22:48 نويسنده |

آنچه مرا نکشد قوی تر میکند :)

 

#وقتی نیچه گریست.


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 2:43 نويسنده |

بیدار شدن با صدای بارون یه چیزدیگه است :))

خدایا شکرت :))

لب پنجره ایستاده و به هیچ فکر میکند :)

زیر این باران باید رفت...واقعا باید رفت

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 5:43 نويسنده |

واحد دل‌تنگی آغوش است. من هزار‌هزار آغوش دل‌تنگ‌م ...

×فرشید_فرهادی

یکی از نویسندگان محبوبم:)) و چقدر ذوق کردم وقتی جواب ایمیل من رو دادن.

پی نوشت ۱: چقدر دلم برای آغوش گرفتن شین تنگ شده

پی نوشت ۲: امروز یه روز بارونی عالی بود

پی نوشت ۳ : رویاهای خوب،اینده خوب میسازه :))


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 2:0 نويسنده |

چقدر دیدن نشونه ها خوبه:))

امشب ک میم از نشونه زندگیش گف انقدر ذوق کردم ک خدامیدونه:))

امروز بعد از یه دنیا گریه کردن...یهو در یک حرکت انتحاری افتادم به جون خونه و دقیق ۳ساعت و نیم درگیر خونه بودم:))

همه جا برق افتاد:)

داشتم سعی میکردم فکرا رو فراموش کنم و با خودم مهربون تر باشم.

انقدر قاعده و قانون و قول برای خودم گذاستم ک...

هوووف نمیدونم...گیجَم.گیج :))


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 2:14 نويسنده |