🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

در سرم هجوم افکار است.

شب یلدا.


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۰ساعت 1:13 نويسنده |

کاش میشد مهاجرت کرد..

از وقتی برگشتم بی حالم.

مامان برداشت گف چرا اومدی و بابا گف یک سال دیگ باید باشی.

یک سال دیگ بچه ها.

یعنی وقتی بتونم برم ۲۵سالم تموم شده ..

نمیدونم چرا انقدر این چند روز این عدده میخوره تو ذوقم 

در حالیکه به همهههه میگم سن فقط گردش زمین ب دور خورشیده.همین.

اما خب نکته اینجاس من کسی رو ندارم بهم اینارو بگه و حرفای امیدوار کننده بزنه..

با همه دونستنش گاهی گوشا لازم دارن بشنون..

 

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۰ساعت 11:30 نويسنده |

چند روز پیش ف بهم گف امسال شمع ۲۴رو فوت میکتی و من میگفتم نه بابا اشتباه داری،اما بعدش دیدم راس میگ واقعا ۲۴رو فوت میکنم و میرم تو ۲۵.

امروز داشتم فک میکردم تا ۲۴سالگی دست اوردهای زیادی نداشتم بعد سعی کردم کمتر سخت گیری کنم نسبت ب خودم و دیدم ماما شدم،نفر اول تو ورودی مون شدم،دبیر یه تشکل دانشجویی و برگزار کننده دو رویداد مهم تو دانشگاه بودم،فعال فرهنگس بودم، کوه نورد شدم،توچال رفتم،ماراتن دویدم...

اما بازم فک میکنم هیچکار نکردم،

سازم گوشه خونه است.

زبان یاد ندارم.

کتابام خاک میخوره...

و تکیه گاهی توزندگیم ندارم...

شاید من سخت گیرم ب خودم،نمیدونم...

اما اینا چیزایی نیس ک من میخوام..

+ تاريخ جمعه بیست و ششم آذر ۱۴۰۰ساعت 14:49 نويسنده |

تو خونه ایی که همش دعواس ...

همش غم و ناراحتی و مقایسه است چطور ادامه داد..

خسته شدم از مامان و بابا...

خسته.

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ساعت 22:42 نويسنده |

دوباره برگشتم اینجا و دوباره بی حال و بی حوصله و بی رمق و رو تخت افتاده ام....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ساعت 10:35 نويسنده |

تو راه برگشتم بعدپنج روز استراحت و حال خوب دارم برمیگردم سرکار و ...

این چند روز حال خیلی خوبی داشتم. حالی ک درست بود همه غما و تلخی های زندگیم هست اما باعث. میشد غما رو راحت تر تحمل کنم.

فک کنم شماها حتی میفهمین این چند روز چقدز کم پیدا بودم و حالم خوب بوده.

میدونین بچه ها امروز من دوباره یه کار اشتباه کردم.

وقتی یه کاری از همع جهت غلطه و فقط دلن تو رو میبره و بعد همون دلت تو لحظه از خودش متنفر میشه چه راه حلی دارین برای ترک اون کار،وقتی اون کار دیدن یک نفره...

همه چیز این سفر عالی بود،به جز این قسمت آخرش...

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ساعت 22:20 نويسنده |

بماند به یادگار از اتاق آسمان و آش دورهم خوردن و ماشین سواری و قر دادن و اسپانسری و کافه و هات چاکلت با میم.

بمونه به یادگار از فری جون و شکلاتاش:))))))

شکرت:))

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۰ساعت 8:51 نويسنده |

بمونه به یادگار از شروع کلاسی ک مدتها منتظرش بودم و آش و پیراشکی ک پختیم و مهمون داری ک کردیم

و جمعی ک همیشه دوست داشتم باشم و امشب بودم 

وچقدر این جمع خوبه و خداخفظشون کنه واس همه...

و چقدر من امشب احساس خوشبختی دارم 

کاش میشد این شهر بمونم‌....

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۰ساعت 1:28 نويسنده |

امروز بمونه به یادگار

از یکی از بهترین روزای زندگیم 

از لب کارون امروز بگیر تا دلم هوس رطب کرده شب 

خانوادع آسمان:))))

 

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ شنبه بیستم آذر ۱۴۰۰ساعت 0:39 نويسنده |

اومدم براتون بگم که من چند روز مرخصی گرفتم و اومدم خونه و شهر شین همون شهری که دانشجوام. چند روز کلاس هم دارم.

اما ایندفعه به چشم سفر و خوش گذشتن یهش نگاه میکنم.

اتفاقای خیلی خوبی هم تا اینجا افتاده که میبینم خدا چقدر دوستم داره و من...

بالاخره دندونی که رو مخم بود رو کامپوزیت کردم :))

دیشب تولد نامزد شین رو گرفتیم و من کمکش کردم و رفتیم خونه ج.ه. چقدز این دوتا گلن،چقدر عالی ان. من کیف میکنم و لذت میبرم.

ولی میون همع این خوبی امروز روز کار اشتباهی انجام دادم.

همون ادم ممنوعه رو دیدم و هدیه تولدشو بهش دادم و ...

و ...

شتتت.شبیه گزارش نویسی روزانه شد:///

من نمیخوام از این شهر برم.نمبخوام.نمیخوام.

تف ‌

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 12:26 نويسنده |

درس امشب 

انقدر ساده نباش.

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 0:14 نويسنده |

خب از فردا دوباره می‌خوام پیاده برم سرکار و انشالله بتونم قبل طلوع بیدار شم.

گوشیمم میخوام بدم به مامانم . و احتمال زیاد فقط ساعت نه تا ده شب گوشیمو و اینجا رو چک کنم.

و یکم نظم بدم به این زندگی بی نظمم.

فلا صبا البته گوشی دستمه،چون دارم کلاسای مجازی شین رو شرکت میکنم.

خب بریم برای یه هفته فوق العاده:)))

کتاب گنجشک ها نمیخوابنند هم شروع میکنم با دوست عزیزم مه پیشنهادش رو داد .تشکر


برچسب‌ها: مرحله جدید
+ تاريخ جمعه دوازدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 21:56 نويسنده |

بچه هایی یکی بیاد یه چالش کتاب خونی،یه کوفتی شروع کنیم

خسته شدم.

اه


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 20:43 نويسنده |

مودم اینطوریه یک دقیقه فکر میکنم باید بلند شم 

باید ادامه بدم 

باید دوباره قوی شم. و یکم مرتب میکنم اتاقمو.

دو دقیقه بعدش رو تخت دراز کشیده ام و کوشی تو دستمه و بی هدف میگردم و گریه میکنم.

تف

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 19:57 نويسنده |

‏هیچی به اندازه‌ی حس ناکافی‌بودن، بیچاره کننده نیست.

ناکافی برای کسی، برای کاری...

و من چقدر احساس ناکافی بودن میکنم.

چرا پام خوب نمیشه...

+ تاريخ پنجشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 19:24 نويسنده |

از صب تو گوشی ام.

حس میکنم باید گوشیمو بزارم یه جایی ک بهش دسترسی نداشته باشم.

+ تاريخ چهارشنبه دهم آذر ۱۴۰۰ساعت 19:6 نويسنده |

سلام اقای موسوی

از زمانی که با تموم محدودینای شهرکوچیک تلاش کردم و خواستم درس بخونم و خودمو از اون شهر بکنم یادمه دارم تلاش میکنم،و از وقتی کوهنوردی رو در خفا دارم دنبال میکنم هیچکس کسی مث شما به من امید و انگیزه نداده بود

من خیلی خیلی کوه رو دوست دارم اما مصدومیتام باعث عقب موندنم شده و این اواخر نمیدونم چرا دلم یه قوت قلب میخواست ،چون خیلی تو محدویت هستم

یادگرفتم همیشه از ادمایی ک تو زندگیم یه نور روشن کردن تشکر کنم

ممنونم از شما

امیدوارم همیشه بدرخشین.

 

داشتم چتامو پاک میکردم که یادبگیرم وابسته نیاشم.من حتی چت دلم نمیاد پاک کنم ک این پیامو دبدم.

خسته ام. اما من همون آدمم. همون آدم ولی خسته ام.

اره میدونم مقصر هم خودمم ک منتظرم یکی بیاد دوباره بهم یه قوت قلب بده..

خسته.‌

هعی.

کجایی ف. بلند شو عزیزم.تو ک همه حرفای روان درمانی رو خوندی قبلا و اجراشون کردی،بازم بلند شو...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ چهارشنبه دهم آذر ۱۴۰۰ساعت 18:32 نويسنده |

مثل به نور تابید به زندگیم 

یه پولی که فکرشو نمیکردم و قراز بوداخر ماه واریز بشه،امروز واریز شد.

خیلی نور خوبی بو

+ تاريخ سه شنبه نهم آذر ۱۴۰۰ساعت 12:56 نويسنده |

میدونم باید بلند شم.

دوباره ورزش کنم،دوباره هدف بزارم،دوباره وزن کم کنم 

من ساعت خریدم،یه ساعت ورزشی خیلی گرون.همه پس اندازامو دادم براش.وام گرفتم براش.الان آنقدر بی پولم ک فقط خدا میدونه.

اما نشستم تو خونه و هیچ غلطی نمیکنم و نگاه اون ساعت میکنم.

ساعتی ک برای خیلیا پذیرشش سخته پول به اون زیادی رو بدی به یک ساعت!!! 

میگن دیوانه.مث بابام که میگ دبوانه.

من الان فقط دو حالمو خوب میکنه.ولی درد دارم.درد.

و این باعث میشه برم تو تخت و فقط بخوابم.

میدونم باید قوی باشم.میدونم نباید متکی به کسی باشم.میدونم باید رشد کنم.میدونم باید قوی شم.میدونم. میدونم.میدونم

ولی تف تو این قوی بودن.تف تو این حال 

اره یه دوست اره من حالم ازخودم بهم میخوره

حالم بهم میخوره 

حالم بهم میخوره حالم بهم میخوره ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

میدونم باید ارشد بخونم. باید ساز انداخته شده گوشه اتاقمو بردارم.

همه چی رو میدونم.

اما میخوابم.

خسته ام.

خیلی خسته.

کاش این درد ساق نبود.همین .

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه نهم آذر ۱۴۰۰ساعت 9:52 نويسنده |

برای اولین بار دلم مشروب میخواد 

هرچیزی که چند ساعتی منو از این غم رها کنه.

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ دوشنبه هشتم آذر ۱۴۰۰ساعت 21:49 نويسنده |

فقط دلم میخواد بخوابم.

چهار روزه حمام نرفتم.تو اینه به خودم نگاه نکردم. راه نرفتم.فعالیت ورزشی نداشتم.پول یه دونه بیسکوبیت ندارم.

از سه نفر پول قرض گرفتم.

هیچ انگیزه ایی برای بیدار شدن ندارم.

هیچی.

خودکشی همیشه مردن به معنی دفن شدن نیس‌خودکشی یعنی همین،زندگی نکردن...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ دوشنبه هشتم آذر ۱۴۰۰ساعت 20:29 نويسنده |

ضربه ایی ک شین قبلا بهم زد 

یک نفر دیگ امروز بهم زد..ضربه اش اونقدر قوی وجانسوزه که الان لمس لمسم ،بی حس‌ ،تو حالت خلصه ام. 

با حرفاش نابودم کرد.ادمی ک من ازخیلی چیزا گذشتم. ادمی ک بودنش نو زندگیم باعث شد خیلی چیزارو نبینم و خیلی چیزارو از دست بدم.

و به من حسای بدی داد.

اما من عاشقش بودم.عشق اشتباهی. 

هیچوقت از این آدم اینجا حرف نزدم.اره من عاشق یه آدمی شدم که ادم مناسبی نبود،ممنوعه بود.

اما شدم.

امروز نابودم کرد‌ .

الان حالم یه جوریه ک توان هیچی ندارم و نمیدونم چی در انتطارمه.

منو نابود کرد.

نابود.

منو کشت..من یه مرده متحرکم الان.

+ تاريخ دوشنبه هشتم آذر ۱۴۰۰ساعت 13:12 نويسنده |

خیلی دلم گرفته.

خیلی.

بعدا نوشت: اونقدر بی کسم ک به ادمای اینحا وابسته شدم،

چند روزه نیستی یه دوست...

+ تاريخ یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ساعت 22:50 نويسنده |

به طور عجیبی خسته و عصبی ام 

خیلی ناراحتم.خیلی‌

فیزیوتراپی که میرفتم پیشش حدیدا حس میکردم داره ابراز علاقه های خیلی ریزی می‌ره و خیلی توخودم خوشحال بودم ک نه مث اینکه جذاب هستم و هنوزم کسایی دوسم دارن.

خودم اصن ازش خوشم نمیاد،ولی حس درونمو خوب کرده بود،بعد مدتها دوباره میخواستم برم جایی به خودم میرسیدم...و همین ک حسمو تاحدودی بهبود میبخشید خوشم ‌‌‌‌‌‌‌‌میامد

اما دیروز فهمیدم بچه داره و ازدواج کرده اونم دوقلو.

اما دیشب پیام دداد و پیاماش همش منطور دار بود.

چرا.چرا.

خسته شدم.

چرا یه ادم درست و حسابی و تنها از من خوشش نمیاد 

تو زندگیم این چهارمین مرد متاهلیه ک داره ابراز علاقه های خاصی بهم میکنه...

همزمان درد دارم،همزمان جلسه‌های فیزیوتراپیم مونده.همزمان نمیخوام دیگ پیش این برم.

همزمان تنها فیزیوتراپه ورزشی شهرمونه.

خیلی عصبی ام.خیلی.

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ساعت 8:5 نويسنده |

پولو جور کردم،به سختی و ریختم براش

با رو انداختن.اما ارزششو داشت.

بارون اومد.نم بارون زد تو صورتم.اهنگ درخت ابی و حلقه های اشک.

 

+ تاريخ شنبه ششم آذر ۱۴۰۰ساعت 21:12 نويسنده |

وای بچه ها یه سوتی دادم 

یکی از دوندگان خفن کشور داوودشیرخانی استوری گذاشته بود ۱۹آذر دور ایران بدویم. و پول حاصلش صرف کودکانی ک نمیتونن درس بخونن میشه.

گفتم چه باحال.و به مربیم پیام دادم. اونم گف بریم .

ولی رفتن تو لینکش ثبت نام کنم ۳۵۰تومن بود ومن این ماه واقعا نمیتونم این هزینه رو انجام بدم.من گفتم حتما در حد صدتومنه که خوبه هم کمک کنم و هم بدوم.

اما اما اما دیدم نهههه.

و حالا من موندم به مربیم چی بگم.خیلی باهاش تارف دارم وسختمه بگم پولشو ندارم.از اون ور نمیتونم پولشو بدم.

چرا واسش فرستادم قبل خوندن جزییات.چراچرا

 


برچسب‌ها: مرحله جدید
+ تاريخ شنبه ششم آذر ۱۴۰۰ساعت 15:34 نويسنده |

شده عزیزترین کستون ازتون تقاضا کمک مالی کنه 

ونداشته باشین اما نتونین بگین نه 

ذهنم از صب درگیره چطوری پول جور کنم بدم بهش:(

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ شنبه ششم آذر ۱۴۰۰ساعت 14:5 نويسنده |

در اتوبوس نشسته ام و سمت شهرم و محل کارم میروم 

این اخر هفته ایی در کنار دوستانم واقعا زنده شدم دوباره 

و با انرژی برمی‌گردم.

قراره بترکونم و حداقل خوب خودم تو این ده روز پیش رو باشم.

اما مشکل اینه دیشب من اصلا نخوابیدم و تا ساعت چهار صب باشین حرف میزدم و بعدش رفتم کوه و تا الان درگیر بودم.

حس‌میکنم بدنم بشدت خسته است.

پاهامم بهتر شده اما جفت زانوم درد میکنه.

برام دعا کنید:)))

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه پنجم آذر ۱۴۰۰ساعت 22:16 نويسنده |

یعنی گفتن یه تبریک میگم انقدر سخته...

هفت ماه گذشته از تموم شدن رابطه ،و حداقل دیگ هردو تونسنتیم به وضعیت قبل برگردیم.فک میکردم گفتن یه مبارکه،کار سخت و اشتباهی نباشه....


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ چهارشنبه سوم آذر ۱۴۰۰ساعت 22:38 نويسنده |

شدیداً دنبال کار میگردم برای تایم عصرم.

چون شهرم کوچیکه نمیتونم برم هرجایی 

خیلی دلم میخواد مار غیرحضوری پیدل کنم.حتی شده تایپ.

نمیشه اگر کاری یا جایی میشناسین معرفی کنین بهم...

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه دوم آذر ۱۴۰۰ساعت 15:49 نويسنده |