|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
امشب کل راه گریه کردم تو اتوبوس
بعد مدتها دوباره چشمام خیره به یه نقطه و چشمام اشک و دستام از فشار قرمز شده ..
دلم میخواست جاده تموم نمیشد و ادامه داشت ...
پ.ن کنسرولوبیا و نجات از گرسنگی در پارک تو ع
امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیمه ..
اینجا مینویسم که همیشه یادم بمونه
آوارگی و بی پناهیم تو یه شهر دیگ
پشت کردن رفیق ترینم بهم ...
و خیلی چیزهای دیگ
مینویسم ک یادم بمونه گریه ها و حق حق هام نو خیابونای شهر
یه جا خوندم آدمی ک بخواد بره با هزار و یک دلیل میره و من نمیتونم جلوشو بگیرم .
ولی به پاس لحظه هایی ک تو زندگیم بوده ازش ممنونم .
امروز ک اومدم پیش دوستام میخوام از تک تک لحظه هاش استفاده کنم و بخندم و هی فک نکنم اگ ایناهم یه روز رفتن چی میشه .
ممکنه برن،من نمیتونم جلوشونو بگیرم
اما میتونم الان از وجودشون خوشحال باشم.
این روزا و هرچی میگذره بیشتر از اینکه تا چند ماه دیگ طرحم تموم میشه فک میکنم و میترسم .
میترسم ک بعدش باید چکار کنم ،کجا شغل برام پیدا خواهد شد ک حقوقم مث الان باشه حداقل.
کجا قراره زندگی کنم ک از این دو مکانه بودن راحت شم
چجوری نیازمند خانواده مث الان نباشم و رو پا خودم باشم
خیلی همه چی داره فشار میاره .
فشار و فشار و فشار و فشار
قضیه از این قراره که همزمان میخوام تو حرفه ام موفق باشم . ورزش کوهمو به جای خوبی برسونم و یه دونده عالی و شیرینی پز خوب و یه ادم خوشحال باشم
اما ته همه اینا میشه افزایش شش کیلو در سه ماه ، و این یعنی نابودی ورزش هایی ک دوس دارم :)
خیلی اوضام تباهه، خیلی داغونه .
هر دم از این باغ بری میرسد :))
رفتم دندون پزشکی و اومدم دیدم اووووه اتاقم عوض شده
و با یکی از بدترین و خبیث ترین و بد ذات ترین ادمای این مرکز هم اتاقی شدم :))
حالم بده
خسته شدم از ماجراهای اسمان
از یزدان و حسینی و گلدانی ...
خسته ام . خسته
خیلی خسته .
غمگینم .
آدمی شدم ک همه ازم میرنجن
از رفیق بگیر تا پدر
امرور پدر ازم دلگیر شد یشدت .
خستع ام ،خیلی خسته .
مامان : تو میدونی و بابات و این زندگی
من : یعنی چی مامان ؟
مامان : مگ من تو زندگی شما نقشی دارم ؟ مگ تو این خونه حرف من مهمه .
من : ماماااااان
مامان : خنده تمسخر ..
من : میام داخل اتاق و مینویسم اینجا ک دلم درد داره
ک دلم دارع میترکه از این درد .
خسته ام .
نمیخوام دیک منم ادامه بدم .
گه تو همه چی.
مادر : اگر خودکشی حرام نبود خودمو میکشتم و یک لحظه در این زندگی نمی ماندم .
پدر : مادرت باعث حال بد همه است
مادر: کاش بمیرم تا همتون راحت شین .
من واقعا با این مکالمات سم و این جو بد خونه نمیتونم درس بخونم.نمیتونم تمرکز کنم
نمیتونم.
امشب دلم یه بغل و گریه میخواد همین.
این ماهی که گذشت ، اتفاقای عجیبی افتاد
یکی از رفیقامو از دست دادم
هیچوقت فک نمیکردم رابطه ام با میم انقدر بد بشه و انقدر حرفای زشتی بهم بزنیم اونم سر موضوعی که بی ربط به ماست .
و بین ما دونفر هیچی نبوده ...
اما وقتی از اعتمادت سواستفاده میشه ،وقتی حس امن بودن پیش اون ادم رو از دست میده ادم دیگ هیچی مث قبل نمیشه .
بد از اعتمادم خوردم
اما میدونی مقصر خود من بودم ، چشمامو ب روی خیلی چیزا بستم .
خودم از یه بازه ب بعد حس خوب نمیگرفتم ازش .
من رفاقت بدی رو شروع کردم و بد خوردم .
ادم خوبی بود و هست ولی مادوتا کنار هم دوستای خوبی نمیشدیم .
اما روزهای سختی گذشت و میگذره ، حرفای تلخی زدم و شنیدم
بدترش اینه من نمیخوام دیگ ببینمش ،اما اون داره نقش قربانی هارو بازی میکنه :))
ولی خب دیگ نمیخوام ب خودم وزندگیم ظلم کنم ،نمبخوام رفیق نامناسب اونم از جنس مذکرش داشته باشم .
نمیخوام اینهمه استرس رو تحمل کنم . بهتره یکم بزرگ شم
بهتره خیلی کاراهارو بکنم .
۲۴ سالمه ، بچه نیستم . حقیقتابچه نیستم :)
میون همه این تلخی ها میخوام و ارزو میکنم خدا نخورده مستان رو برام حفظ کنه ،با تمام وجود تک تک شون رو دوست دارم.
روز های خوبی نمیگذره
روزهای تلخیه . خیلی خیلی تلخ