🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

امشب کل راه گریه کردم تو اتوبوس 

بعد مدتها دوباره چشمام خیره به یه نقطه و چشمام اشک و دستام از فشار قرمز شده ..

دلم میخواست جاده تموم نمیشد و ادامه داشت ...

 

پ.ن کنسرولوبیا و نجات از گرسنگی در پارک تو ع

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 0:4 نويسنده |

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیمه ..

اینجا مینویسم که همیشه یادم بمونه 

آوارگی و بی پناهیم تو یه شهر دیگ 

پشت کردن رفیق ترینم بهم ...

و خیلی چیزهای دیگ 

مینویسم ک یادم بمونه گریه ها و حق حق هام نو خیابونای شهر

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱ساعت 16:29 نويسنده |

یه جا خوندم آدمی ک بخواد بره با هزار و یک دلیل می‌ره و من نمیتونم جلوشو بگیرم . 

ولی به پاس لحظه هایی ک تو زندگیم بوده ازش ممنونم .

امروز ک اومدم پیش دوستام می‌خوام از تک تک لحظه هاش استفاده کنم و بخندم و هی فک نکنم اگ ایناهم یه روز رفتن چی میشه .

ممکنه برن،من نمیتونم جلوشونو بگیرم 

اما میتونم الان از وجودشون خوشحال باشم.

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۱ساعت 17:59 نويسنده |

این روزا و هرچی میگذره بیشتر از اینکه تا چند ماه دیگ طرحم تموم میشه فک میکنم و میترسم .

میترسم ک بعدش باید چکار کنم ،کجا شغل برام پیدا خواهد شد ک حقوقم مث الان باشه حداقل.

کجا قراره زندگی کنم ک از این دو مکانه بودن راحت شم 

چجوری نیازمند خانواده مث الان نباشم و رو پا خودم باشم 

خیلی همه چی داره فشار میاره .

فشار و فشار و فشار و فشار

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۱ساعت 8:42 نويسنده |

قضیه از این قراره که همزمان میخوام تو حرفه ام موفق باشم . ورزش کوهمو به جای خوبی برسونم و یه دونده عالی و شیرینی پز خوب و یه ادم خوشحال باشم 

 

اما ته همه اینا میشه افزایش شش کیلو در سه ماه ، و این یعنی نابودی ورزش هایی ک دوس دارم :)

خیلی اوضام تباهه، خیلی داغونه .

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۱ساعت 7:56 نويسنده |

هر دم از این باغ بری میرسد :))

رفتم دندون پزشکی و اومدم دیدم اووووه اتاقم عوض شده 

و با یکی از بدترین و خبیث ترین و بد ذات ترین ادمای این مرکز هم اتاقی شدم :))

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۱ساعت 12:50 نويسنده |

حالم بده

خسته شدم از ماجراهای اسمان 

از یزدان و حسینی و گلدانی ...

خسته ام . خسته 

خیلی خسته .

+ تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱ساعت 14:47 نويسنده |

غمگینم .

آدمی شدم ک همه ازم میرنجن 

از رفیق بگیر تا پدر 

امرور پدر ازم دلگیر شد یشدت .

خستع ام ،خیلی خسته .

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه بیستم خرداد ۱۴۰۱ساعت 11:35 نويسنده |

مامان : تو میدونی و بابات و این زندگی 

من : یعنی چی مامان ؟

مامان : مگ من تو زندگی شما نقشی دارم ؟ مگ تو این خونه حرف من مهمه .

من : ماماااااان 

مامان : خنده تمسخر ..

من : میام داخل اتاق و مینویسم اینجا ک دلم درد داره 

ک دلم دارع میترکه از این درد .

خسته ام .

نمیخوام دیک منم ادامه بدم .

گه تو همه چی.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 22:35 نويسنده |

مادر : اگر خودکشی حرام نبود خودمو میکشتم و یک لحظه در این زندگی نمی ماندم .

پدر : مادرت باعث حال بد همه است 

مادر: کاش بمیرم تا همتون راحت شین .

 

من واقعا با این مکالمات سم و این جو بد خونه  نمیتونم درس بخونم.نمیتونم تمرکز کنم 

نمیتونم.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 23:58 نويسنده |

امشب دلم یه بغل و گریه میخواد همین.

+ تاريخ سه شنبه دهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 22:34 نويسنده |

این ماهی که گذشت ، اتفاقای عجیبی افتاد 

یکی از رفیقامو از دست دادم 

هیچوقت فک نمیکردم رابطه ام با میم انقدر بد بشه و انقدر حرفای زشتی بهم بزنیم اونم سر موضوعی که بی ربط به ماست .

و بین ما دونفر هیچی نبوده ...

اما وقتی از اعتمادت سواستفاده میشه ،وقتی حس امن بودن پیش اون ادم رو از دست میده ادم دیگ هیچی مث قبل نمیشه .

بد از اعتمادم خوردم 

اما میدونی مقصر خود من بودم ، چشمامو ب روی خیلی چیزا بستم .

خودم از یه بازه ب بعد حس خوب نمیگرفتم ازش .

من رفاقت بدی رو شروع کردم و بد خوردم .

ادم خوبی بود و هست ولی مادوتا کنار هم دوستای خوبی نمیشدیم .

اما روزهای سختی گذشت و میگذره ، حرفای تلخی زدم و شنیدم 

بدترش اینه من نمیخوام دیگ ببینمش ،اما اون داره نقش قربانی هارو بازی میکنه :)) 

ولی خب دیگ نمیخوام ب خودم وزندگیم ظلم کنم ،نمبخوام رفیق نامناسب اونم از جنس مذکرش داشته باشم .

نمیخوام اینهمه استرس رو تحمل کنم . بهتره یکم بزرگ شم 

بهتره خیلی کاراهارو بکنم .

۲۴ سالمه ، بچه نیستم . حقیقتابچه نیستم :)

میون همه این تلخی ها میخوام و ارزو میکنم خدا نخورده مستان رو برام حفظ کنه ،با تمام وجود تک تک شون رو دوست دارم.

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه دهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 10:46 نويسنده |

روز های خوبی نمی‌گذره

روزهای تلخیه . خیلی خیلی تلخ

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد ۱۴۰۱ساعت 22:13 نويسنده |