🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

خسته شدم از قطع و وصل بودن

از هی حرفای غمگین کننده زده و هی خدافظی

خسته ام از بودن و نبودنش.

+ تاريخ دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۱ساعت 12:36 نويسنده |

امشب هم از اون شباس ک به یه بغل نیاز دارم

و باز هم خوشحالم ک بالاخره مسیری ک یکسال بود برای رکاب زدنش دنبال پایه میگشتم تنهایی رفتم و رکاب زدم ‌‌.

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱ساعت 22:53 نويسنده |

اول مرداد ک بولت ژورنال بعد مدتها مینوشتم

جز اهداف ماهانه نوشتم ده کیلومتر دو ...

اما الان اخر مرداده و نرسیدم بهش ،دیشب رقتم که پنج کیلومتر حداقل بدوم ، قبل رقتن به شدت از رفتن امتناع میکردم و غر میزدم اما به زور زور لباس پوشیدم و رفتم و دویدم ،اما فشار میامد بهم و دردادی عجیبی داشتم رسیدم خونه و دیدم پریود شدم .

من تو دوها اصن اون حس سبکی و شادی ک میگن رو خیلی تجربه نمیکنم ،بیشتر غم هام منو می‌بره جلو و این بده...

اما خوشحالم ک دیشب رفتم .

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۱ساعت 13:5 نويسنده |

یه داداش بیست ساله...

اگر باهم خوب بودیم چقدر میتونستیم سفر بریم ، شبا دور بزنیم . غذا بخوریم. با صدای بلند بخونیم . چقدر مسخره بازی و...

اما خب از غریبه غریبه تری و حتی وقتی میدونم قراره بیای خونه و ساعت دوازده شب شده و شام هیچی نداریم و مامان زنگ میزنه سیب زمینی سرخ کن براش محل نمبدم و هیچکار نمبکنم .

میاد و میگه غذا نداریم میگم خودت واس خودت درست کنم.

من دوست داشتم کنار هم میبودیم نه مقابل و دشمن هم..

آه و صد آه...

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ساعت 0:29 نويسنده |

من همه زندگیم تنها بودم

هیچوقت ادمی ک کنارم باشه نداشتم . نه خواهری نه برادری نه...

داشتم به ادمای رفته زندگیم فک مبکردم . میم.میم . ز و...

به اشتباهاتم

به اشتباه های تکرار شده و در حال تکرار

خیلی خسته ام .

دلم بودن کسی مبخواد...

خیلی اخلاق بدی دارم ک بعد گذشت یک سال هنور فیلمای میم و اون رابطع. رو دارم و میشینم مث امشب نگاه میکنم و آه میکشم...

خوابم میاد ولی نمیخوام بخوابم.... عجیب و غریب شدم امشب

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۱ساعت 0:9 نويسنده |

قبلا اینجا پر بود از حس و حالم

حس و حالی ک دیگ نمینویسم و این بده .

دارم برمیگردم شهر. الان دارم از مشهد خارج میشم درحالیکه حرم نرفتم تو این چند روز و بنظرم اینکه میگن بایدبطلبه راس میگن و حس میکنم از وقتی نماز نمبخونم بنده خوبش نیستم و طلبیده نمیشم نمیدونم. ولی همچین حسایی دارم دقیقا .

حس نطلبیده شدن .

و حسای گیج و مبهم زیادتر .

اما خدایا من ممنونتم ،من عاشقتم . من میبوسمت ،من بغلت میکنم خیلی خوبی خدا ،خیلی

+ تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 23:20 نويسنده |

هفده مردادی که به روز عاشورا گذشت .

اما امسال هفده مرداد تو نبودی ،دوساله و چندین ساله نیستی

اما ع بود . Hp بود .

نمیدونم قرارع چقدر عمر رفاقت دووام بیاره اما خوشحالم ک هستش .

تولد اچ پی دقیقا روز تولد توعه . جالبه .

جالبه همه چیز . زنذگی دنیا

همین الانی ک تو خونه فری نشستم و دارم مینوسم .

همه چی برام عجیب بنظر میاد.

+ تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 11:43 نويسنده |

یه سری حرفا هست ادم دوس داره هیچوقت نشونه 

کر بشه اون لحظه نشنوه.

خیلی حسای بدی دارم

دارم همه جارو دارک میبینم . سیاه و تاریک و زندگی خودمو سیاه تر از همه چی .خیلی خیلی سیاه .

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 15:1 نويسنده |

حس شرم و ناراحتی از داشتن نزدیک ترین فرد از نظر خونی بهم حس بدی بهم میده .ولی واقعا ما فقط یه نسبت خونی باهم داریم 

نه برات نگران میشم نه برام مهمه غمگین باشی یا عصبی نه برام مهمه داری چکار میکنی تا جایی ک ب من آسیب نزنی .

یه جاهایی دوست دارم تورو از نسبت خونیم پنهان کنم.

دیروز بهم گف غریبه ها برات آشناترن ک تو پیج اینستاگرامت هستن و من نه و شروع ب یک دستی زدن کردی ؛)

حنات دیگ پبش من رنگی ندارع . من خطایی نکردم ک همش با تهدیدهای تو بخوام بترسم .

پس لطفا از زندگی من بکش بیرون.کامل

فقط بکش بیرون و ب من و مسیرم هیچ خللی ایجاد نکن .

مانع نشو چون نمیخوام جنک و بی احترامی پیش بیاد 

فقط بکش بیرون.

+ تاريخ یکشنبه نهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 9:45 نويسنده |

امشب دختر عمه ام رو عقد کردن 

پونزده سالشه .

فک میکنین پسره چند سالشه ؟؟؟

۳۲سال ؛))

قشنگه نه؟ 

عصبی ام. عصبی 

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۱ساعت 1:30 نويسنده |

هنوز صبر من ب قامت بلند ارزو ست .

 

چقدر دیگ صبر ؟ چقدر ته سینوس بودن ؟

+ تاريخ شنبه یکم مرداد ۱۴۰۱ساعت 22:44 نويسنده |