|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
یه داداش بیست ساله...
اگر باهم خوب بودیم چقدر میتونستیم سفر بریم ، شبا دور بزنیم . غذا بخوریم. با صدای بلند بخونیم . چقدر مسخره بازی و...
اما خب از غریبه غریبه تری و حتی وقتی میدونم قراره بیای خونه و ساعت دوازده شب شده و شام هیچی نداریم و مامان زنگ میزنه سیب زمینی سرخ کن براش محل نمبدم و هیچکار نمبکنم .
میاد و میگه غذا نداریم میگم خودت واس خودت درست کنم.
من دوست داشتم کنار هم میبودیم نه مقابل و دشمن هم..
آه و صد آه...