🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

پر از حسای عجیب و غریبم ،

امشب رفاقتی ک در اثر یه بچه بازی چند ماه شکاف ایجاد شده بود و دوباره پیوند دادم چرا ؟چون من ادم کینه ایی نیستم ، چون این رفاقتو دوس داشتم و دارم ، چون در عرض همین هفت ماهی ک دور بودیم از هم دردایی یهویی داشته و رفته سونو و سی تی و گفتن سرطان داره ، عمل شده و جواب بیوپسی خوش خیم اومده اما کمی از وجودش برداشته شده ، میتونست برای همیشه عقیم بشه در اثر این توده ، شاید شنیدن این دردش تو این مدت ک ازش دور بودم و نشده ک کنارش باشم عاملی بود ک نخواستم دوباره شکاف باشه ، خواستم ک دوباره رفیق شیم ...

اینجا نوشتم ک یادم باشه ادم از فرداش خبر نداره ....

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت 22:30 نويسنده |

در انتظار ترسناک ترین مرحله زندگیمم

وحشت دارم

هیچی نباشه ،قسم مبخورم دیگ گهی نخورم

خواهش میکتم خدا

نباشه ،هیچی نباشه

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 16:29 نويسنده |

امشب مامان گف واست خواستگار اومده و گفتن یه جلسه همو ببینن،گفتم نمیخوام ، من سنتی نمیخوامممم

گف اینکه سنتی نیس چند جلسه همو میبینین تا ببینین اوکی ان یا نه .. دوس داشتم خودمو جر بدم ک این خود خود سنتیه .

عصبی ام ، من نمیخوام این مدلی ،نمیخوام

ادمی ک با من کلا فرق میکنه نمیخوام .

اینکه خانواده ام چهره واقعیمو نمیدونن ناراحتم ،عصبی ام

من اون چیزی ک اونا فک میکنن نیستم.نبستم .

+ تاريخ شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ساعت 21:25 نويسنده |

این روزا به اینکه هرچقدر از عمرم ک اینجا بگذره منو چند روز از هدفام و زندگیم عقب میندازه فک میکنم ،به اینکه من ادم اینجا نیستم. عصبی شدم و پرخاشگر ...

و به اینکه شین داره ازدواج میکنه و میره از اون شهر و خیلی دور میشه ازم . گریه میکنم ...گریع میکنم...

چقدر سخته این روزام..

+ تاريخ سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ساعت 20:27 نويسنده |

میدانی در گذشته ماندن یعنی چی ؟

برگشتن و چت های قدیمی را خواندن،ویس و ویدیو های قدیم رو گوش دادن و هزاران بار دلتنگ اون زمان ها شدن.

میدونی غم از دست دادن رفیق... کاش بیشتر روزهای کنارت بودن را نفس میکشیدم ،یک روزی که باعث شکاف بینمون شد گفتی مگ من پارتنرتم ک میگی بدون من نمیتونی...

من بدون تو میتونم اما مفهموم حرف من چیز دیگری بود ،و حالا ک در آستامه ازدواج با میمی خیلی خوشحالم ،خوشحال ک داری به وصال می‌رسی و من بیشتر از هرکسی شاهد رشد شما بودم

بیشتر از هرکسی شاهد مشکلات شما بودم و خوشحالم.

اما غمگینم هستم چون میدونم دیگ سهم من از داشتن تو نصف و نصف تر میشود و کیلومترها از من دور میشوی.

میدونی خسته شدم از این زندگی سگی و دور از دوستان..

اینکه سی روز بری سرکار وبرگردی و خونه باشی و هیچ ادم و رفیق و دوستی نداشته باشی و نبینی ...

زندگی دیگ میشه یه روتین تکرار مزخرف که فقط میگذرونیش

هدفات و رویاهات و کاراهاتو میزاری پشت در این روزمرگی.

اما میدونی چیه ف لطفاً به خودت باور داشته باش

هرجا ک شک کنی همونجا باختی،همون نقطه حذف شدی.

توو بالا و پایین های زیادی تجربه کردی و خواهی کرد ،چی این وسط مهمه ؟ قوی بودن خودت ،پس لطفاً بجنگ و به این راحتی تسلیم نشو.

لطفا خودت به خودت کمک کن

لطفاً.

پ .ن : تچ زندگی یه چیزایی از سر میگذرونی ک دیگ حرف زدن با یه سری ادما برات اونقدر سخت میشه ک نمیتونی اصلا هم کلام بشی باهاشون

ابن روزا من دچار یه مشکل روانی هم شدم ک دارم خودمو جر میدم و باید هرچه زودتر خودمو از این تلقین گه روانی راحت کنم

+ تاريخ دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱ساعت 20:56 نويسنده |

شاید دیگر اینجا نباشم...

+ تاريخ دوشنبه دوم آبان ۱۴۰۱ساعت 11:33 نويسنده |

این روزا پر بلاتکلیفی ام و ترس

ترس از آینده مبهم خودم ، آینده کاری و شغلیم ..

...

ابنده زندگی ام . هر چی میگذره دیگ بیشتر خسته میشم از تنها زندگی کردن و تنها به همه چی رسیدن و ...

+ تاريخ یکشنبه یکم آبان ۱۴۰۱ساعت 7:56 نويسنده |