|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
میدونی
قضیع از این قراره که میخواستم با دوستم برم یزد و لحظه اخری مامانش اومد، نتیجه سفر این بود ک دیگ با این مدلی سفر نمیرم
مامان مامانه حالا هرچند ادم اوکی و خوبی باشه
مامان دوستم مث مامان خودمه بینهایت هم ادم باحال و پایه و همه چی تموم اما بازم مامانه .
با دوستمم دیگ نمیرم سفر ، با اینکه رفیق و عزیزترینمه
اما تنبله و کل انرژی منو میگیره و این چند روز من بشدت بی حال بود به جای پر انرژی بودن
بافت یزد اون شباش و کوچه و پس کوچه هاش و قدم زدناش عاایه
چیزی ک من همیشه رویاشو داشتم ک پرسه بزنم تو اون حال و هوا و بوی عود و حجره های قدیمی... اما ما خیلی خیلی کم قدم زدیم
متاسفانه خیلی از انرزی اطرافم تاثیر میپذیرم
دورم آدمای ورزشی باشن منم صد برابر تقویت میشم .
الان غالب دوستام تنبل ان و منم دارم از هدف و اینده چ ورزشم دور میشم و باید فکری بکنم ...
در کل خوشحالم بالاخره یزد بینهایت جذاب بود
اما بهم خوش نگذشت و سفرم پر خرج تر از حالتی ک خودم میتونستم برای خودم خررج کنم شد...
ولی چقدر این شهر فوق العاده بود ، عالی بود عالی ...
شیرینی هاش ک نگم دیگ ...
اون کوچه ها و اون خونه ها و اون رنگا ....
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...
یه نکته جذاب این سفر دیدن یه دوست وبلاگی بعد هفت سال برای اولین بار بود:))