🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

دارم یه فیلمی رو میبینم مدتیه

که شدیدا یه جورایی با اتفاقات این چند روز هم خوانی داره

این قسمتش ک امشب اومد دختره وسط یه چهار راه ک از هر طرف در محاصره بود سرپا مونده بود و گریه میکرد و هنوز امید داشت

و فک نمیکرد یه روزی اینطوری محاصره بشه..یه عم و تلخی و هیجان بزرگی داشت...اونقدر ک تپش قلب گرفتم

وقتی ک یهو پسره سر رسید و بعد خون و کشتار تونست بغلش کنه و دختره بالاخره زانوهاشو سست کرد و افتاد

گریه کردم...اونقدر قلبم داشت میزد ک حتی ریختن اب رو صورتمم تاثیری نکرد فقط پریدم سمت پله ها و بدون توجه به پام تند تند رفتم بالا پشت بوم و درو قفل کردم و گریه کردم...بلند...و حتی قهقهه میزدم

گریه و خنده باهم بود...هیستریک چشمام اب میومد و لبام میخندید و با اسمون نگاه میکردم به صورت فلکی (عقرب) ک بدجور امشب تو اسمون نورانی بود و میخندیدم و خون گریه میکردم...

هووم حال عجیبه...هنوزم حس میکنم پر از خشم و دادم...

نمیشد داد بزنم...نمیشد..

ته گلومه..

مامان میگ چته..میخندمو میگم هیچی

خب نشد ایندفعه پنهان کنم ک حالم بده..اما خب هیچی لازم نیس بدونه و میگم حوصله ام سررفته دیگ..

ببخش منو...

خلاصه ک امشب حالتای عصبی و خشم و دیونع ها رو دارم

طوری ک داداشم میگ فک کنم تیمارستان لازم شدی...

تو باعث این حالا نشدی..تو محرکه شدی...

و گریه هم اسمون تو رو یادم میندازه...لعنت بهت...نه نه 

لعنت به هرچی ک اشتباهه


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ساعت 2:25 نويسنده |