|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
از چی بگم...از کجا بگم
میدونی ما قسم خوردیم حافظ جان و مال مریض و اسرار بیمارستان باشیم.. اما واقعا امروز خیلی همه چیز غیراستریل بود...
شهری ک دانشجو بودم خیلی همه چی تمیز بود،خب یه بخشیش به خاطر اموزشی بودنش بود و حضور دانشجو،اما در برابر چیزهایی ک امروز دیدم واقعا تمیز بود،واقعا تمیز و قشنگ بود.
من امروز کلا گیج بودم،اصن کارا یه جور دیگ انجام میشد
همه چی متفاوت بود..خیلی بی نظم ..
واینکه منو هم اصن نمیبنن انگار،نمیگن گناه داره بهش یاد بدیم ،هیچی نمیگن:/
یه زایمان نصف و نیمه انجام دادم امروز(میگم نصف و نیمه چون با کمک بقیه بود)ولی به علت اینکه هیچی بلد نیستم از مدل زایمان گرفتن اینجا،اتاق غرق خون شد:(
چون تختای اینجا فرق میکرد و منم بلد نبودم:/
خدمه عصبی شده بود :/
ها تمیز کاریشونم بد بود،شهر دیگ ایی ک بودم هر شیفت قشنگ همه جا رو میشستن...
کلا اینجا خیلی جو رفیقانه و بی نظمی داشت:/
ولی بازم خوب بود،و اینکه به انرژی های خوبتون احتیاج دارم
چون فردا شاید یه اتفاقایی بیفته کوقتی بهش فک میکنم همه چشمام قلبی میشه،خدایا مرسی.
و ممنونم از شماها،بعد شیفت خوندن کامنتاتتون خستگی رو از تنم برد