|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
کل دوران دبیرستان درس خوندم
چیزی جز درس خوندن یادم نمیاد
تو یه روز چهارشنبه ک داشتم با مامانم میرفتم دوره قران از مدرسه نمونه شهرم زنگ زدن..و من باورم نمیشد
مسیر زندگی من از همون روز تغییر کرد،تو شهر کوچیک و منطقه محرومی مث شهر من فقط مدارس نمونه اش دبیرای خوبی داشتن
و او روز یه روز طلایی تو زندگی منه...
و بعدش اشنا شدن با همون رفیق قدیمیم که تو درس خوندن من خیلی نقش داشت...سال کنکور حتی با وجود مدرسه نمونه قبولی پزشکی نداشتیم و من و دوستم ک مدیر خبلی رو ما حساب میکرد هم خیلی خراب کرده بودیم...هر دومون چهار هزار شدیم و این یعنی نابودی،چقدر گریه کردیم،چقدر اشک ریختیم .
من واس پزشکی درس نمیخوندم و اشتباهم همین بود..اون اوجو بهخاطر ذهن فقیر خودم نخواستم .
خلاصه من شدم ماما و دوستم پرستار .
اما هر چند گاهی به عقب فک میکنم اون تماس و رفیقم نقش مهمی داشتن ک من الان تو این جایگاهم.
ولی ناراحتم چرا بیشتر تلاش نکردم.همیشه و تا به همین الان میگم ادما به رشته اشون نیس...اما واقعیت جامعه ما متاسفانه چیز دیگری است. و زمانی ک عضو جامعه درمان باشی این خیلی سخت تره.اینکه دکتر رو ملکه میکنن و تو خدمتکارش..و واقعا این تلخه..
هرچند خداروشکر دوستای پزشک خیلی خوبی دارم اما بیایین و قبول کنیم این یه حقیقتته،بخصوص تو بیمارستان، که امیدوارم با برخوردای هرچع بهتر...بهتر شیم.
اینارو گفتم ک بگم یه سری اتفاقا خیلی غیرمنتظره و غیر قابل تصور اتفاق می افتن و مسیرتو عوض میکنن،مث تماس شنبه ایی ک به من شد و جایی ک الان هستم.
حتی حتی امروز ک بهم گفتن شروع کارتو از امروز زدیم ،هنوز باورم نمیشه تا وقتی واقعا نرم محل کار جدیدم.
من گیجم..واقعا گیجم. و هنوز اون ترس لنتی باهامه.
ولی هیچوقت این شنبه رو فراموش نمیکنم
خنده های دیروزمو ...