|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
دیشب شب عجیبی بود
نمیدونستم برای کدوم موضوع خوشحالی کنم و کدوم موضوع زار زار گریه کنم .
اما خب بازم ر اونقدر برام عزیزه و اونقدر ته قلبم یه حس عمیقی بهش دارم ک انگار چندین سال کنار هم بودیم و از خبر دیشبش واقعا خوشحال شدم و خیلی ذوق دارم براش.
اما استوری های اینستا ک خبر از عروس شدن سومین نفر از اکیپ (این قاب ممکنه پیر بشه ولی قدیمی ) نشه ،میداد
اکیپی بودیم شامل خانم دکتر،پرسنار و مهندس
روزهای خوبی بود و تابستونا همیشه باهم بودیم.
روزای تلخ هم زیاد بود که به زور میرفتیم بیرون ک حالمون بهتر شه.
اسفند۹۹ بود ک طرد شدم ، از طرف قدیمیترین رفیق .بدون دلیل و یکهو منو گذاشت کنار چون اون اکیپ خواهر دوقلو و دخترعموش بودن باطبع از اکیپ هم کنار زده شدم .
هم دوست و رفیق هفت ساله و هم اکیپ رفت اونم کی؟ زمانی که بعد دانشجویی برگشته بودم کامل شهرمون و تنها بودم و خیلی تنها و هنوزم هستم .
قرار بود همدیگرو تو لباس عروس ببینیم ،هر چند میگفتیم تا ۶۰ مجردیم .
حالا از اول سال استوری های ازدواج تک تک شون رو دیدم
اولی خود رفیقم .دومی مهندس گروه وسومی ک دیشب بود خانم دکتر.
جدا از حسای دخترونه ک من سینگل هستم و هیچکسی تو زندگیم نیست و حتی یک دونه خواستگار خوب ندارم ک بگذرم
اون حس نبودن تو عروسی هاشون ، حس طرد شدن ، حس رها شدن داره منو مث خوره میخوره .
دیشب تا ساعتای سه ونیم نتونستم بخوابم .روتین خواب وورزش صبحم بهم ریخته .
دوباره شدم ی موجود پرخور و افسرده .
حالم برای خودم میسوزه .
ک حقم نیس ...