🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

من همیشه دفتر خاطرات داشتم امشب به رسم اخر سالی برداشتمش و متوجه شدم از مرداد چهارصد و یک چیزی ننوشته بودم غمگین شدم و بسیار ناراحت چه بسا ک نوشتن داره به فراموشی میره و دائم همین صفحه چت گوشی و این دنیا ،دنیا قشنگی برای من نیست و بدتر اینکه دست ب قلم شدم اما نتونستم بنویسم چیزی اما اینجا دازم مینویسم ...

همیشه آخر سال ادم با خودش مرور میکنه سالی ک گذشت رو اگر بخوام بنویسم با سفر شروع شد و با سفر ها ادامه پیدا کرد میان این سفرها دو تا تا برنامه ریزی شده بود بقیه با در عرض یک هفته و گاها یک روز پیش امد و من رفتم ..

سفرهایی ک فک کنم بعدا افسوس بخورم چرا بیشتر استفاده نکردم و خوش نگذروندم .

واقعا سفرهای خوبی رفتم تجربه های خوب و بد

فروردین زاهدان و قلع جذاب گوگردی اش رو دیدم و تجربه صعود با آدم هایی ک دستاوزد های زیادی داشت

اردیبهشت سری به کرمان زدم و طبیعت بی نظیرش وضربه سرم و بخیه ها و ردی ک در صورتم مانده و مملو از تجربه های تلخ

خرداد در سرزمین آلیس قدم زدم با شین و در رویاها دو روز در بینالود سپری کردیم واقعا رویا بود

مربی شدم اما اکنون احساس شرم دارم سراپا شرم چون به خاطر تزس و عدم اعتماد ب نفس هنوز مربی گری رو شروع نکردم و به خودم صذمه زدم و چند ماهه بیکارم .

واقعا ب خودم صدمه زدم .

در عرض دو روز در تیر دوباره راهی جاده شدم و خونه کوثر و بابابزرگ .. و جالب ترین سفر رفتن به اصفهان بود واونم بعد تماس یک نفر از فدراسیون ک گف برای مسابقات برم و منی ک بدون هیچ پیش زمینه ایی خودم رو در اصفهان وشهرکرد دیدم و شهری ک بهم واقعا ارامش میده و چقدز خوب بود اون سفر ...

مرداد شین زنگ زد و گف مامان گفته بریم دماوند گفتم چی دماوند ولی ما ک تمرین نداشتیم گف میریم خوب نبودیم تخت فریدون میخوابیم و من بر بام ایران ک ارزوم بود ایستادم

بر دماوند ایستادم یکی از ماندگارترین لحظه های عمرم.

پیدا شدن سر و کلمه کریمی و دلخوشی هایی ک فک میکردم به به دیگ ادم زندگیم هم پیدا شد ولی شده مایه عذابم ...

سفر خانوادگی به تیکه هایی از بهشت خداوند در زمین و رشت قشنگم...

رفتن شین سر خونه زندگیش و تلخ ترین اتفاق سال دور شدن کسی ک وقتی خیلی ازم دوره خیلی ادم افسردع ایی میشم وتنها به معنی واقعی کلمه تنها.

آذر و کلاس مربی گری مجدد ...

و دوباره در عرض دو روز راهی پایتخت شدم برای اولین بار در زندگیم و تا تونستم پایتخت رو گشتم و راه رفتم و تنهایی واقعا سخت گذشت

و حال بدی ک شین در عرض یک روز منو با خودش برد شهرش و دوباره نور زندگیم بود...

دیدی چقدر سفر هرکسی این نوشته هارو بخونه میگ خوش ب حالم من همه این سفرار رو وقتی رفتم ک در محیط خانواده بشدت جو بدی بوده وهست .وقتی رفتم ک بی پول بودم و سرکار نمرفتم وقتی رفتم ک با افسردگی سر و کله میزدم اما رفتم میپرسی چحوری؟

دارم دروغ میگم نه عزیز من دروغ نمیگم فقط رفتم و سعی کردم تا میتونم از زندگی ک هر لحظه ممکنه تموم بشه استفاده کنم..

سفر تهرانم من سه روز فقط یک ساندویچ فلافل خوردم چون پول نداشتم. سفر دماوندم مامان دوستم پول سفرمو دادم گف هروقت رفتی سرکار.

وقتی بری تو دل خیلی چیزا خیلی اتفاقا می افته پشت بندش ک فکرشو هم نمیکنی.

من از نظر روحی و روابط عاطفی سال بشدت سختی رو گذروندم

بیکاری...بیکار شدنم و بیکار بودنم بسیاز باعث حال بدمه ...

من مربی گری دارم ولی استفادع نمیکنم این مایه عذاب منه مایه رنج من مایه حال تلخ من...

من امسال نصف عمرم رو در جاده و در رفت امد های بین شهری اخر هفته ها گذروندم خانه به دوشی کردم به بیمارستان ها پناه بردم از بی مکانی فقژ فقط برای هدف.

برای اینکه زندگی رو زندگی کنم .

و من همچنان دارم می‌جنگم میدونی بعد نوشتن ایناا چی اومده ب ذهنم اینکه همه چیز با هم خوب پیش نمیره

و من شاید هیچوقت در زندگی ام نتونم رابطع عاطفی خوبی داشتن باشم و تا ابد تنها باشم.

من در شهری ک زندگی میکنم هیچکس جز پدر و مادرمو ندارم هیچ دوستی هیچ دوستی تنها .

من حتی دوستی ک در ماه یک کافه بریم ندارو اینجا و همه دلخوشی من در مرزهای جغرافیایی پراکنده ان ...

سال ۱۴۰۲ من ادم بهتری شدم خودم رو از کثافط یه رابطه کشیدم بیرون اما هنوز هم یک کثافطم بنظرم...

سال ۱۴۰۲ من در حق خودم ظلم کردم و میکنم .

من جسارت کارهایی رو ک باید انجام میدادم نداشتم و چندین سال عقب انداختم خودمو در حرفه و شغلم..

دارم ب خوذم صدمه میزنم...

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۲ساعت 22:19 نويسنده |