کامنتای نیکناز رو میخونم
به این فک میکنم ک جوابشو دادم یا نه
به این فک میکنم قرار بود تلگرام بهش پیام بدم دادم یا نه
به این روزها فک میکنم ک تن لش رو بلند کرده و میبرم سرکار و میام خونه و میخوابم
به ذهنی ک دوبارع کابوس هاش شروع شده
و به ادمی ک در عرض یک ثانیه بعد تماس شین موافقت میکنه هفته اینده بره مسافرت اونم تور اونم با هزینه ایی ک قرار بود بده به چیزاس واجب تر ولی با این جمله ک گور بابای دنیا و زندگی برو سفر میگ اوکی شین بریم
والان هر لحظه گاهی پشیمون میشه ک با اون پول دو حفت کفششورمیتونست بگیره و باز دوباره میگ کیدیگ میشه شرایط حور بشع مجردی باهاش بری سفر..
ذهنم دائم میاد و میره
کابوس هاش زیاد شده
مامان شبا از صدای جیغام میاد بلندم میکنه تو خواب نفس نفس میزنم...
و این حالمو به هیچکس نمیگم و میگم خوبم...
اما خوب...نیستم
+
تاريخ دوشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۳ساعت 21:57 نويسنده
|