🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

یه قانونی هست تو دوی استقامت که میگ از یه جایی جسمت نیست که همراهی میکنه،روحت هستش.

و یه موضوع مهم دیگ تمام کردنه.

امروز با بچه ها دویدم و دیگ تنها نبودم و از مسیر لوپ خارج شدم و رفتم در بیابان لوت دویدم .و ۲۱.۲۲۰ کیلومتر (نصف یک ماراتن)دویدم در دوساعت و چهل وسه دقیقه.

از کیلومتر ۱۹دیگ جسمم همراهی نکرد کم اورده بود ولی تموم شد.

دیشب نه شامی خورده بودم و نه خونه خودم بودم ک راحت باشم هرچی دلم میخواد بخورم اما تموم شد.

باورم نمیشه.یه چالش ذهنی بزرگی برام بود.

یه جورایی مبارزه است برای من.

خیلی خوشحالم و خیلی گیجم.

و اما گندم فک نمیکردم بخونی اینجا رو خیلی از دیدن کامنتت ذوق کردم.

و تمام.

 


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ جمعه سی ام مهر ۱۴۰۰ساعت 15:24 نويسنده |

بعد مدتها دوباره تو خونه امم 

میگم خونه ام،چون واقعا خونه ام بوده ...

خونه ایی که خیلی چیزها برخودش دیده...

و شین داره میره و نمیبینمش بازم 

و فردایی ک بشدت به دعاهای شما احتیاج دارم.

و میام براتون تعریف میکنم چرا و چی شده...

خیلی ممنونم ازهمتون...


برچسب‌ها: مرحله جدید
+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۰ساعت 22:9 نويسنده |

حالم آتیشه...

آتیش 

دارم میسوزم.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۰ساعت 15:5 نويسنده |

بازه ایی ک حالمو خوب نکه داشتم داره ب ته میکشه...

خیلی حالم بده 

خیلی. 

هجوم افکار و اتفاقات.

من دارم نابود میشم.

نابود.

داره روحم از بین میره.

حوصلع هیچکس رو ندارم حتی کاف رو.

و امیدوارم بتونم محترمانه دورش کنم... دور ..

کاش بمیرم 

کاش بمیرم

 

در حالی کامروز پونزده تا رفتم و فلا تنها امید من ب زندگیه ۴۳تا.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه بیست و سوم مهر ۱۴۰۰ساعت 23:2 نويسنده |

دو هفته است که دویدن شده جز ثابت هر روزم 

روزی که ندوم فک میکنم کم کاری کردم

درد هایی به سراغم اومده ک نمیدونم چرا 

یعنی علل رو میدونم ولی اینکه علل مربوط به من چیه نمیدونم...

و باید برم دنبال علت .

برام ارزوی موفقیت میکنید ؟

میشه کامنت بزارین و حس کنم حضورتون رو و یکم این سیاه چاله تنهایی با دیدن کامنتاتون کمرنگ شه و ذوق کنم؟

مرسی❤️❤️

 

 


برچسب‌ها: مرحله جدید
+ تاريخ سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ساعت 23:1 نويسنده |

یه آدمی تو زندگیم بوده،هست ک از همه وجودش پنهونه،حتی شماها...

یه آدمی ک بارها و بارها و بارها بهم اثبات شده دوسم داره و تنها کسیه ک مونده برام و مونده با اینکه بدترین حرفای ممکن رو بهش زدم،جایی ک هیچکس نبوده،بوده و دستم رو گرفته و بشدت بینمون تله پاتیه، اما یه آدم ممنوعه است، خیلی ممنوعه...

چند روزی بود به خاطر حرفای بد من رفت و دیروز وقتی اسمشو رو گوشیم دیدم یه جوری چشمام قلبی شد ک خودم باورم نمیشد.

بعدش یک ساعت باهم حرف زدیم و بهش گفتم اولین باره انقدر از شنبدن صداش ذوق زده شدم.

چیه این آدمیزاد ؟!

خلاصه ک خیلی میخوامت و خیلی برام عزیزی و خیلی بامرامی 

اما حیف که تابلو ورود ممنوع هستی .

اما من خیلی ازت خجالت میکشم.میدونم اکر بفهمیم چه بلاها برسر خودم اوردم عذاب میکشی،عذاب.

ممنونم ک هستی.

 

و اما میم.حس میکنم من یک عدد دیوار هستم برات.

بشدت پر از خشمم

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 0:10 نويسنده |

بعداز مدتها امروز از صب خوابم میاد،نمیتونم بلند شم و بعدماه ها صب جمعه رو خوابیدم و حس و حال مزخرفی دارم 

کسی خونه نیس . خونه در حال انفجارهه و باید تمیزش کنم و مرتب اما لش کردم و حال هیچی ندارم و خیلی سردرد و حال بدی دارم و همش میخورم،درسته پریودم و همش میگم به خاطر پریودیه اما حس مزخرف و مزخرفی دارم و عصبی ام 

خیلی یه جوری ام.همش دلم میخواد بخوابم و بخوابم 

و یه غلطی کردم ک خیلی عصبی ام،خیلی

+ تاريخ جمعه شانزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 16:5 نويسنده |

نمیدونم از کجا شروع شد و چی شد ک شد 

اما الان خونه ام و رفتم قله توچال و برگشتم و بشدت ذوق زده وخوشحالم ک بالاخره صعود رفتم و اونم توچال زیبا 

ولی باید حتما زمستون برم توچال رو:))


برچسب‌ها: کوچ
+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 9:35 نويسنده |

ف در سن بیست و سه سالگی و شش ماهش برای اولین بار به آرمان شهری ک تو ذهنش داره وارد شده و الان اولین تجربه متروسواری رو داره انجام میده و به سمت تجریش در حرکته.

کاش یک نفرو تو این شهر بزرگ میشناختم.

و امیدوارم اتفاقای خوبی در راه باشه:))

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت 6:53 نويسنده |

روزای خوبی نمیگذره 

دیگر حتی نوشتنم نمیاد،ودچار سکوت سنگینی دارم میشوم و هرشب با گریه به خواب میرم و از خودم در عذابم .

+ تاريخ شنبه دهم مهر ۱۴۰۰ساعت 23:55 نويسنده |

۱۶کیلومتر دویدم امروز 

اما حالم بده .

از پیسم راضی نیستم.

از اینکه هیچکس نیس 

از اینکه خیلی ناراحتم.خیلی غم دارم.

از اینکه خیلی از خودم متنفرم.

 

+ تاريخ جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ساعت 14:41 نويسنده |

فردا یه آزمون سخت دارم 

اما من میتونم

تمام وجودم میگ فردا تمومش میکنم 

هالف رو میرم.

 

 

+ تاريخ جمعه نهم مهر ۱۴۰۰ساعت 0:10 نويسنده |

میشه ب مامانم صبر بدی؟

پیر شده 

بابامم 

تا حالا مامان و بابام رو انقدر شکسته و غمگین و ناراحت ندیده بودم 

دارن آب میشن.

امشب مامان میگف انشاللع بمیره و خبر مرگشو بیارن 

این خیلی. حرف بد و تلخیه 

خیلی نگرانم.

هعی.


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه هشتم مهر ۱۴۰۰ساعت 0:35 نويسنده |

خسته ام از خودم 

از حماقت هام.

از عریان شدن احساسم و..‌ 

نمیدونم به چی‌زنده ام .

انگار به طناب معلق وصل ام...

 

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه ششم مهر ۱۴۰۰ساعت 12:45 نويسنده |

این روزا خودم رو نمیشناسم.

از تنها خط قرمز بزرگ زندگیم گذشتم و هنوز باورم نمیشه 

یه ترس خیلی بدی دارم 

خیلی وحشتناکه .

خیلی.

 

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ دوشنبه پنجم مهر ۱۴۰۰ساعت 21:10 نويسنده |

زندگی مزخرفه مگه نه؟

اما مزخرفی که دوستداری ادامه بدی مگر نه؟

+ تاريخ یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰ساعت 8:49 نويسنده |

از اون چالش اصن سربلند بیرون نیومدم 

و الان دقیقا تو همون نقطه ام ک بگم حالم از خودم بهم میخوره.

اما ایندفعه با انتخاب کامل بود و اراده خودم 

یه جورایی خودمو گذاشتم تو بطن یه چیزی که ببینم حسای بعدش و  ف بعدش رو دوست دارم یا نه...

که دیدم نه اصن خوشم نمیاد،و این ف یه ف ضعیف و کودن و ضعیف مغزه.در نتیجه دوسش ندارم 

و من همون ف دونده و کوه نوردو و با ااراده رو دوست دارم 

و درستی ک تنهایی اما به قول میم به هیچ آدمی وابسته نشو 

چون به راحتی میتونه نباشه.و وابستگی فقطبه خودم آسیب میزنه.

میم آدم خوبیه.یعنی حسم تماما میگ آدم خوبیه.

اما نباید وابسته ااش بشم . اونم تو یه دور سیکل معیوب.

باید بزاریش کنار.

الان ک از اون انفاق اومدم بیرون دیگ هیچ تمایلی به رفتن به سمتش ندارم.

من یک بار یه سیکل معیوب رو گذروندم پس فک نمیکنم دنیا بهم بدهکار باشه بلکه طلبکاره ک میگ عبرت و تجربه هاتو به کار ببر.

در نتیجه تمام تلاشم بر اینه دوباره این اتفاق تکرار نشه نه تنها با میم با هر کس دیگری با هر کسی دیگری.

به عنوان بزرگ ترین خط قرمز زندگی میزارمش جلو روم روی دیوار تا هر روز یادم بیاد خطوط قرمز مهمی دارم.خیلی مهم.

 


برچسب‌ها: مرحله جدید
+ تاريخ جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ساعت 12:27 نويسنده |

تو شهری که عاشق شدم 

دوست پیدا کردم 

رفیق پیدا کردم 

درس خوندم 

مستقل شدم 

رنج کشیدم 

خونه گرفتم 

بزرگ شدم 

و عاشقش بودم هستم و دور حوض آبی مورد علاقه ام نشستم 

جایی ک برای فرار از خوابگاه وتنهایی پناهگاهم بود و هست 

و اگر کسی این سالا حیلی بهم نزدیک میشد میفهمید وقتی خبری ازم نیس کجا میشه پیدا کرد.

اما الان دیگ نه اون عشق هس.نه دوست .نه رفیقش .

اما هنوز برای من جذابه،چون به یادم میاره هیچی نمیمونه 

جز خودت.پس رو خودت سرمایه گذاری کن.

فقط روی خودت .

شین رو دیدم.اما...

و کاف رو دیدم و گف خیلی پخته شدی:))

خلاصه ک الان پر از حال خوبم تو پناهگاهم 

و دوست دارم تا صب اینجا باشم .

اما یه چالش سخت قراره باهاش رو به شم.

امیدوارم فردا نیام خودمو قحش و لعن بفرستم ک چرا اینکارو کردم.

خلاصه ک منتظر بیرون اومدن من ازچالش باشید.

حس خوبه پناهگاهم:)))

 

 

 


برچسب‌ها: مرحله جدید
+ تاريخ پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ساعت 19:46 نويسنده |

امروز شش تا دویدم و از کیلومتر چهار خسته شده بودم اما گفتم باید هذفمو کامل کنم و شش تا برم و حتی شده ایزی ران برم و رفتم وحس میکنم اونجا ذهن و جسمم داشت میجنگید..

ام شد...

و شد.

شروع پاییز زیبا و شبای سرد و دلتنگی و....

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ساعت 10:48 نويسنده |