🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

دلم گرفته از این همه تشویش و نگران بودن ..

میشه گف حدود نصف یرنامه هام برای مهر بهم ریخته بخاطر این اوضاع و بدترش اینه نمیدونم آخرش چی میشه ..

امیدوام خیر باشه .

خیلی کسل و بی حالم مدتیه ..

و نمیدونم چرا.

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ساعت 22:20 نويسنده |

بچه های ا تو رو خدا بیان کامنت بزارین

امکانش بود براتون راه ارتباطی دیگ هم بزارین اگر نتا قطع شد

دلم پر از آشوبه.‌

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ساعت 10:58 نويسنده |

از وقتی یادمه در یک خانواده بسیار مذهبی و در اقوامی عقیدتی بزرگ شدم و همیشه از بدن خودم بدم میامد

چرا ؟ چون همیشه اخطار میگرفتم شالتو جلوت پخش کن ، روسری اتو بکش پایین که تو رشد سینه هات خوبه و زشته .

و این باعث شد من تو این سن ۲۵ سالگی از بدنم بدم بیاد ، و هنوزم بدم میاد ،و هرچقدر دوستام میگن خوش به حالت من متفر میشم از وجودشون ...

گذشت و عقیدتی بیشتر رو حجاب شدن و براشون یه امر مقدس پرست شد ...

دبیرستانی بودم ،ساق دست داشتم،حد داشتم ، چادر داشتم

محجبه کامل مردی از پشت منو کشوند و دست مالیم کرد و دستشو تا ته تو حلقم فرو کرد ک جیغ نرنم و مالید خودشو بهم

شاید باورتون نشه ولی من تا اون زمان خبر نداشتم از رابطه مرد و زن!!! اون روز گذشت اما زخمش مونده

زخمش موند ک از تماس و لمس میترسم، نمیتونم وارد یه رابطه موفق بشم چون جسمم پر زخمه

اینکه تا یک هفته‌ خانواده گفتن چی‌رو هم خوردی ک دهنت انقدر آف زده ، تا یک هفته دهانم وحشتناک شده بود . خون ریزی داشتم

هیچکس نفهمید بر من چی گذشت

همون روز عصرش کیک پختم برای خاله ام که تولدش بود و غم بروز ندادم و ک ضعیف دیده شم ..

همون روز از حجاب نفرت پیدا کردم ،نفرتی عمیق و خیلی عمیق

حجاب خوبه ولی وقتی برات آرمان سازی و مقدس سازی میشه و باورات بهم میخوره میشه نفرت .

در من نفرته .

و این روزا پر زخم کهنه ام ،پر از ترس ، پر از اینکه کاشکیی بد نشود اخر این قصه .

میترسم از ادامه زندگی...

کاش ماهایی ک پول مهاجرت نداریم ،وطنمون جایی برای موندن بشه.

تا یکسال پیش من حتی فکر مهاجرت نمیکردم چون عاشق اینجام ،اما مدتهاس ک تو ذهنمه

و الان با توجه ب این اتفاقات فقط میخوام ک وطنم برام جای شادی باشه.

میترسم ، و ترس برادر مرگه .

+ تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ساعت 9:12 نويسنده |

امشب دلم میخواست تا صب پشت تلفن با میم صحبت کنم

حالم از چت و فضای مجازی بهم میخوره

تنها کسی ک اسمش میوفته رو گوشیم میمه ..

درسته ممکنه در ماه دو تا سه بار زنگ بزنه اما این جنس دوستی رو‌خیلی بیشتر از دوستایی چت کردن میخوام .

من واقعا ادم اجتماع ام. در حرف زدن ژنده میشم و رشد میکنم

الان کاملا برعکسم در خفقان و تنهایی...

و چقدر دلم برای شین لک زده و چقدر دلتنگشم

دلتنگ صدایش،چهره اش ..

کاش به همدیگه زنگ بزنیم ...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 1:6 نويسنده |

این روزها نمیدونم کی هستم و چی می‌خوام

گم شده ام در میان توده ایی از مه

چشمانم هر لحظه نمدار میشه و پسش میزنم ...

دلم بغل میخواد ..‌

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 23:25 نويسنده |

تا حالا سینما تنها رفتین ؟ :))

اشک ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 18:44 نويسنده |

بزار همش بدی ها رو اینجا نگم ، از وقتی ک از شهر ب اومدم و شهرستان زندگی میکنم ،نبود پایه و کسی ک باهاش برم کوه و طلوع زو ببینم بشدت تو زندگیم حس میشذ و اذیتم میکرد ، تا اینکه تو گروه کوهی ک هستم پیشنهاد دادم پنح صب تا هفت بریم که سر ساعت پنج و نیم موافقت شد و من پر ذوق ترین بودم.

دیروز حس کردم سبک زندگی مورد علاقه امو دارم اجرا میکنم

خودم ماشین رو برداشتم رفتم برنامه ، طلوع رو بالای قله دیدم و با ماشین رفتم سرکار و تو راه آهنگ نازی جون رو پلی کردم و قر دادم و بعددش مقنعه امو تو ماشین پوشیدم و اینا برای من پر لذته .

و من دیروز خوشحال بودم از قدمی ک برای حال خودم برداشتم .

بمونه ب یادگار این روزا که بعدا بخونم و یادم بیاد من ادم سکون نیستم.


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 7:54 نويسنده |

امروزاونقدر بحث بدی و حرفای زشتی تو خونه زده شد که دلم میخواست گوشامو بگیرم و فریاد بزنم بسه ،ساکت شین

تمام کنین و من خسته شدم ،من دارم مریض روانی میشم

هممون شدیم ،اما گفتم حرف بزنین بزنین ک نمونه تو سرا و تومور بشه .

اما همه چی بدتز شد انگار ،منم نه تنها کمکی نکردم بلکه زخم پاشیدم رو همه چی .

چرا اخه آنقدر دروغ میگی،خسته شدم دیگ منم

اره من خیلی خواهز مزخرف و مزخرف ای ام .

خیلی زیاد .

اصن هم همدردی رو بلد نیستم .

یه وقتایی باید از یه چیزایی هرچند عزیز دل کند و پی زندگی خود و ارامش خود رفت .منم میرم. و دیگ حوصله ندارم

دیگ نمیخوام بهش فک کنم .

بزار این نخ باریک فقط بمونه .

من هیچوقت اذم خووبی برای تو نبودم و خودم قبول دارم.

اما حرفای امروژ بابا به مامان مث خنجر بود

تیز و برنده و زشت .

و هضمش سخته برام .

و باژ هم متنفر میشم از هر چی وجود مرده . از هرچیزی ک اسمش مذکره . حالم بهم میخوره .

کاش امروز خونه نبودم. کاش دوستی داشتم و زنگ میزدم بهش بپوش بریم بیرون بستنی بخوریم . ...

بپوش...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 15:40 نويسنده |

کاش یکی بود برام از این بافتای پاییزه میخرید🥲

+ تاريخ پنجشنبه دهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 10:49 نويسنده |

دیروز در اثر یه تماس تلفنی با یه فرد غریبه آشنا متوجه شدم من هنوزم در برخورد و مواجه با ادما ، ادم قدیمم و تغییری نکردم.

در حالیکه جامعه و ادما خیلی رنگ عوض کردن و خیلی تغییر کردن

نمیدونم از اخر پایان شب سیه سپید است یا نه .

+ تاريخ چهارشنبه نهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 8:31 نويسنده |

یه روزایی شخصی به اسم یه دوست کامنت میزاشت

نمیدونم هنوز میخونی یا نه ، اگر میخونی یه کامنت بزار

دلم میخواد یکم کامنت خوب ببینم،یکم حس کنم تو این دنیا وحود دارم .‌...


برچسب‌ها: موقت
+ تاريخ دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 21:18 نويسنده |

اینستاگرام رو دی اکتیو کردم

ورزش رو بوسیدم گذاشتم کنار

اتاقم نا مرتبه

و میخوابم

روزهای قشنگیه نه؟

+ تاريخ دوشنبه هفتم شهریور ۱۴۰۱ساعت 20:8 نويسنده |

ساعت چهار خوابیدم تا الان و روزو کلا ندبدم .

زندگی شده سراسر گه.

خدا ب مامانم صبر بده

+ تاريخ یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ساعت 23:32 نويسنده |

من حتی عاشق خط واحد های اینجام ...

چه روزایی ک داخل این خط واحدا نگدروندم ، چه روزای پر هیاهو و پر شوق و پر تلخ

زندگی یکنواخت رو دوس ندارم حتی اگ همه بگن عالیه

من همون زندگی پر از ازمون و خطا و تکاپو رو دوس دارم

اون حال خوب اون وقتا.

توی پارکی ک هزاران خاطرات دارم نشستم .

اینجا همون جاییه ک یه شب کتلت درست کردیم و اومدیم با شین پکنیک .

همون جایی ک مامور با لباس شخصی به جرم روشن کردن شمع سر مزار شهدا پس از صانحه هواپیما ابان با کلتش اومد جلومون

همون جایی ک کوچه های اطرافش پر از آغوش های خوشحال بی عقله

همون جایی ک با اکیپ پاسور بازی میکنیم و قهقهه می‌زنیم

همون جایی ک خیر ماشین دارن ذ رو شنیدیم پ جیغ زدیم از خوشحالی .

همچن جایی ک فری رو راهی شهرش کردیم ووو

چقدر دوست دارم هوای این شهرو با اینکه تلخی داره.

چون زندگی جریان داشت ،چون جریان تلخ و شیرین باید باهم باشه.

+ تاريخ پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 16:14 نويسنده |

کاش زودتر صبح بشه...

+ تاريخ سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ساعت 22:6 نويسنده |

رادیو آوا میخونه با تو عشق و ایثار راه و رسم تازه ایی نیس...

پر میکشیدی ...

و من گریه میکتم . برای امروزم برای تمام روزهای شبیه امروزم ک بی کس بودم و نمیدونستم دارم درست میرم یا غلط و یا چه بکنم و گریه میکنم برای مسیری ک داخلشم اما نمیدونم تهش چیه .

خیلی خسته و ناتوان شدم نیاز به یک شارژر قوی دارم .

. کلاس سنگ ! و..


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ساعت 20:32 نويسنده |