|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
دلم گرفته از این همه تشویش و نگران بودن ..
میشه گف حدود نصف یرنامه هام برای مهر بهم ریخته بخاطر این اوضاع و بدترش اینه نمیدونم آخرش چی میشه ..
امیدوام خیر باشه .
خیلی کسل و بی حالم مدتیه ..
و نمیدونم چرا.
بچه های ا تو رو خدا بیان کامنت بزارین
امکانش بود براتون راه ارتباطی دیگ هم بزارین اگر نتا قطع شد
دلم پر از آشوبه.
از وقتی یادمه در یک خانواده بسیار مذهبی و در اقوامی عقیدتی بزرگ شدم و همیشه از بدن خودم بدم میامد
چرا ؟ چون همیشه اخطار میگرفتم شالتو جلوت پخش کن ، روسری اتو بکش پایین که تو رشد سینه هات خوبه و زشته .
و این باعث شد من تو این سن ۲۵ سالگی از بدنم بدم بیاد ، و هنوزم بدم میاد ،و هرچقدر دوستام میگن خوش به حالت من متفر میشم از وجودشون ...
گذشت و عقیدتی بیشتر رو حجاب شدن و براشون یه امر مقدس پرست شد ...
دبیرستانی بودم ،ساق دست داشتم،حد داشتم ، چادر داشتم
محجبه کامل مردی از پشت منو کشوند و دست مالیم کرد و دستشو تا ته تو حلقم فرو کرد ک جیغ نرنم و مالید خودشو بهم
شاید باورتون نشه ولی من تا اون زمان خبر نداشتم از رابطه مرد و زن!!! اون روز گذشت اما زخمش مونده
زخمش موند ک از تماس و لمس میترسم، نمیتونم وارد یه رابطه موفق بشم چون جسمم پر زخمه
اینکه تا یک هفته خانواده گفتن چیرو هم خوردی ک دهنت انقدر آف زده ، تا یک هفته دهانم وحشتناک شده بود . خون ریزی داشتم
هیچکس نفهمید بر من چی گذشت
همون روز عصرش کیک پختم برای خاله ام که تولدش بود و غم بروز ندادم و ک ضعیف دیده شم ..
همون روز از حجاب نفرت پیدا کردم ،نفرتی عمیق و خیلی عمیق
حجاب خوبه ولی وقتی برات آرمان سازی و مقدس سازی میشه و باورات بهم میخوره میشه نفرت .
در من نفرته .
و این روزا پر زخم کهنه ام ،پر از ترس ، پر از اینکه کاشکیی بد نشود اخر این قصه .
میترسم از ادامه زندگی...
کاش ماهایی ک پول مهاجرت نداریم ،وطنمون جایی برای موندن بشه.
تا یکسال پیش من حتی فکر مهاجرت نمیکردم چون عاشق اینجام ،اما مدتهاس ک تو ذهنمه
و الان با توجه ب این اتفاقات فقط میخوام ک وطنم برام جای شادی باشه.
میترسم ، و ترس برادر مرگه .
امشب دلم میخواست تا صب پشت تلفن با میم صحبت کنم
حالم از چت و فضای مجازی بهم میخوره
تنها کسی ک اسمش میوفته رو گوشیم میمه ..
درسته ممکنه در ماه دو تا سه بار زنگ بزنه اما این جنس دوستی روخیلی بیشتر از دوستایی چت کردن میخوام .
من واقعا ادم اجتماع ام. در حرف زدن ژنده میشم و رشد میکنم
الان کاملا برعکسم در خفقان و تنهایی...
و چقدر دلم برای شین لک زده و چقدر دلتنگشم
دلتنگ صدایش،چهره اش ..
کاش به همدیگه زنگ بزنیم ...
این روزها نمیدونم کی هستم و چی میخوام
گم شده ام در میان توده ایی از مه
چشمانم هر لحظه نمدار میشه و پسش میزنم ...
دلم بغل میخواد ..
تا حالا سینما تنها رفتین ؟ :))
اشک ...
بزار همش بدی ها رو اینجا نگم ، از وقتی ک از شهر ب اومدم و شهرستان زندگی میکنم ،نبود پایه و کسی ک باهاش برم کوه و طلوع زو ببینم بشدت تو زندگیم حس میشذ و اذیتم میکرد ، تا اینکه تو گروه کوهی ک هستم پیشنهاد دادم پنح صب تا هفت بریم که سر ساعت پنج و نیم موافقت شد و من پر ذوق ترین بودم.
دیروز حس کردم سبک زندگی مورد علاقه امو دارم اجرا میکنم
خودم ماشین رو برداشتم رفتم برنامه ، طلوع رو بالای قله دیدم و با ماشین رفتم سرکار و تو راه آهنگ نازی جون رو پلی کردم و قر دادم و بعددش مقنعه امو تو ماشین پوشیدم و اینا برای من پر لذته .
و من دیروز خوشحال بودم از قدمی ک برای حال خودم برداشتم .
بمونه ب یادگار این روزا که بعدا بخونم و یادم بیاد من ادم سکون نیستم.
امروزاونقدر بحث بدی و حرفای زشتی تو خونه زده شد که دلم میخواست گوشامو بگیرم و فریاد بزنم بسه ،ساکت شین
تمام کنین و من خسته شدم ،من دارم مریض روانی میشم
هممون شدیم ،اما گفتم حرف بزنین بزنین ک نمونه تو سرا و تومور بشه .
اما همه چی بدتز شد انگار ،منم نه تنها کمکی نکردم بلکه زخم پاشیدم رو همه چی .
چرا اخه آنقدر دروغ میگی،خسته شدم دیگ منم
اره من خیلی خواهز مزخرف و مزخرف ای ام .
خیلی زیاد .
اصن هم همدردی رو بلد نیستم .
یه وقتایی باید از یه چیزایی هرچند عزیز دل کند و پی زندگی خود و ارامش خود رفت .منم میرم. و دیگ حوصله ندارم
دیگ نمیخوام بهش فک کنم .
بزار این نخ باریک فقط بمونه .
من هیچوقت اذم خووبی برای تو نبودم و خودم قبول دارم.
اما حرفای امروژ بابا به مامان مث خنجر بود
تیز و برنده و زشت .
و هضمش سخته برام .
و باژ هم متنفر میشم از هر چی وجود مرده . از هرچیزی ک اسمش مذکره . حالم بهم میخوره .
کاش امروز خونه نبودم. کاش دوستی داشتم و زنگ میزدم بهش بپوش بریم بیرون بستنی بخوریم . ...
بپوش...
کاش یکی بود برام از این بافتای پاییزه میخرید🥲
دیروز در اثر یه تماس تلفنی با یه فرد غریبه آشنا متوجه شدم من هنوزم در برخورد و مواجه با ادما ، ادم قدیمم و تغییری نکردم.
در حالیکه جامعه و ادما خیلی رنگ عوض کردن و خیلی تغییر کردن
نمیدونم از اخر پایان شب سیه سپید است یا نه .
یه روزایی شخصی به اسم یه دوست کامنت میزاشت
نمیدونم هنوز میخونی یا نه ، اگر میخونی یه کامنت بزار
دلم میخواد یکم کامنت خوب ببینم،یکم حس کنم تو این دنیا وحود دارم ....
اینستاگرام رو دی اکتیو کردم
ورزش رو بوسیدم گذاشتم کنار
اتاقم نا مرتبه
و میخوابم
روزهای قشنگیه نه؟
ساعت چهار خوابیدم تا الان و روزو کلا ندبدم .
زندگی شده سراسر گه.
خدا ب مامانم صبر بده
من حتی عاشق خط واحد های اینجام ...
چه روزایی ک داخل این خط واحدا نگدروندم ، چه روزای پر هیاهو و پر شوق و پر تلخ
زندگی یکنواخت رو دوس ندارم حتی اگ همه بگن عالیه
من همون زندگی پر از ازمون و خطا و تکاپو رو دوس دارم
اون حال خوب اون وقتا.
توی پارکی ک هزاران خاطرات دارم نشستم .
اینجا همون جاییه ک یه شب کتلت درست کردیم و اومدیم با شین پکنیک .
همون جایی ک مامور با لباس شخصی به جرم روشن کردن شمع سر مزار شهدا پس از صانحه هواپیما ابان با کلتش اومد جلومون
همون جایی ک کوچه های اطرافش پر از آغوش های خوشحال بی عقله
همون جایی ک با اکیپ پاسور بازی میکنیم و قهقهه میزنیم
همون جایی ک خیر ماشین دارن ذ رو شنیدیم پ جیغ زدیم از خوشحالی .
همچن جایی ک فری رو راهی شهرش کردیم ووو
چقدر دوست دارم هوای این شهرو با اینکه تلخی داره.
چون زندگی جریان داشت ،چون جریان تلخ و شیرین باید باهم باشه.
کاش زودتر صبح بشه...
رادیو آوا میخونه با تو عشق و ایثار راه و رسم تازه ایی نیس...
پر میکشیدی ...
و من گریه میکتم . برای امروزم برای تمام روزهای شبیه امروزم ک بی کس بودم و نمیدونستم دارم درست میرم یا غلط و یا چه بکنم و گریه میکنم برای مسیری ک داخلشم اما نمیدونم تهش چیه .
خیلی خسته و ناتوان شدم نیاز به یک شارژر قوی دارم .
. کلاس سنگ ! و..