🌸🍃  آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁

هیچ چیز مث وقتایی ک میام اینجا و میبینم نون پرسیده ک دیر مینویسی خوبی!؟ منو خوشحال نمیکنه

اینکه یک نفر حتی از روی وبلاگم میفهمه...

نه نون خوب نیستم...

اصن خوب نیستم...

دچار فروپاشی های روانی شدم...خیلی زیاد...

هر روز بعد زایشگاه چشمام کاسه خونه...هر روز قلبم عز شدت انتخاب اشتباه میسوزه...

هر روز برای بودن او و خودم سرزنش میکنم.

هر روز به اینکه باید به رژیم و ورزشمم پایبند بمونم عصبی میشم...در برابر پرخوری عصبی این حال خیلی سخت میشه..

و هر روز به اینکه ایا دارم مسیر درست و میرم یا نه سک میکنم

به اینکه کسی کنارم نیس ک بگه درک میکنم..من تو این راه پشتمم..

بگه تو برو و هرجا کم اوردی من هستم...

کاشکی بد نشود اخر این قصه ...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 8:59 نويسنده |

آیا خواب زیاد میتونه نشونه کرونا باشه!!!

واقعا در تعجبم از خودم !

خواب...کسلی...بی حالی...و..

 

پ ن:اونطور باشی ک فک کنی اخرین باره :)

پ ن:حکم میکنه ک هر دفهه فکر کنی اخرین باره:)

پ ن :هر اتفاقی بیفته شیرین باشه  لطفا !×


برچسب‌ها: سآل آخر
+ تاريخ سه شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۹ساعت 18:4 نويسنده |

انقدر دچار تشویشم که هیچی تسکینم نمیده....

یک حال خیلی بدِ غیر قابل توصیف دارم...

 

×پ ن: لعنت بهت بلاگفا..کار باهات با گوشی خیلی سخت شده.شت


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 22:49 نويسنده |

واقعا فاز بلاگفا رو نمیفهممم...

نکن اینکارو با ما.

مث قدیم باش لطفا 

اه.

 

پ ن:از سر درد و خارش ته گلوم بگم یا از امشب !

گاهی سکوت خیلی بهتراز حرف زدنه...


برچسب‌ها: سآل آخر
+ تاريخ یکشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 22:14 نويسنده |

برگشت به خوابگاه با ترس و نگرانی...

همیشه با شور و ذوق میومدم..اما ایندفعه کل مسیر پر از تشویش بود

پر از ابهام...

سکوت اتاقم...دیوارش...تختم...دلم تنگ شده بود.‌

اما این وسط هیچی مث قبل نیس...با دستکش برو سرویس..برو اشپزخونه..با اسپری الکل...

حق خروج نداشنه باشی...برنامه های کوهتو نتونی بری...

خیلی زندگی بهم ریخته شده...

مث ذهن خودم...

با هربار دیدنت هی ذوق میکنم :)) چقدر این دل دیونه است !


برچسب‌ها: سآل آخر
+ تاريخ شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 18:41 نويسنده |

حِس میکنم خودم دارم به خودم سیلی میزنم...

کاش یکی واقعی میزد و منو از خواب بیدار میکرد...

 

چقدر سخته که آدمیزاد اونقدر قوی بشه ک با حرفی و نگاهی وابسته نشه.

دلش نلرزه...دستش نلرزه...

 

قوی شو..خودم ب خودم.

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 15:30 نويسنده |

به حرفای ر فک میکند

و ده قدم میره عقب...و از بالا نگاه میکنه ک چه خبره

و میبینم چقدر من همیشه اتفاقا برام متفاوته..

مثلا در شروعش پایانشو میدونم...

حالا پایان تلخ داره...شیرین داره...و ...

اما خب نوع پایانشو میدونم...

خیلی چیزا ک شاید مشخص نباشه در اول کار..برای من مشخصه..

و ...

 

 


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ سه شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 19:28 نويسنده |

"اگر بهت عادت بکنم چی"

"هرچیزی محکمش خوبه"

نمیدونم قراره به روز بیام و بگم پشیمونم

یا بگم خوشحالم

یا بگم خوب بود یا بد بود...

نمیدونم.

فقط اینو میدونم از تمامی حرفاش و چیزهایی ک من نمیدونستم و منو مطلع کرد ممنونم.همین.


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 20:35 نويسنده |

میدونی دیشب با تموم خستگی وقتی گف بریم قدم بزنیم

قبول کردم:)) تو اوضاع کرونایی شیرموزم خوردیم:))

اینکه با تموم خستگی دوست داشتم ببینمت وهم دوست دارم ..هم میخوام حرف بزنی...دیشب خیلی ساکت بودی و همش از من حرف میکشیدی و منم خیلی حرف زدم و یه جاهایی الان ک فک میکنم خارج شدم از چارچوبی ک برای خودم تو حرف زدن با ادما مشخص کردم ..خارج شدم...

اگ بدونی ک اگر حستو بگی چجوری منو متحول میکنی...میگفتی...

فقط نشونه های خوبی میبینم.

و اما امروز و تو و من و ساعت هایی ک دوست داشتی نگدره...زمان متوقف شه و تو باشی و ذهن آروم :))

آروووم...آروووم.

ولی خب بالغانه...اگاهانه و بزرگ گانه رفتار کن:))


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 15:11 نويسنده |

بعد از سه ماه دوری از میادین

دوباره به میدان برگشتم!

اونم چه برنامه ایی....سنیگننن...همش استرس پامو داشتم

قرارنبود انقدر سنگین باشه!

اما اما نمیدونم از اینکه بهم گفتن تپل شدی...از اینکه بعد ۳ماه بی حرکتی همیچین برنامه سنگینی رفتم که همه جام درد گرفت و درد میکنه

تو مسیر گریه ام گرفته بود!!!

و اون حال و انرژی خوبی ک همیشه میگرفتم از برنامه ها رو نگرفتم...

هوا هم گرم...چقدر اون زمستون بهتر بود!والا

×الان دلم واس خونمون تنگ شده...بله خیلی مسخره اس..کلا همه چی مسخره اس...این ویروس لعنتی چکار کرد با ماها...

اه


برچسب‌ها: ۲۳ سالگی
+ تاريخ جمعه نهم خرداد ۱۳۹۹ساعت 17:42 نويسنده |

بعد ۳ماه ونیم همدیگرو دیدیم:))

امروز فهمیدم..ما واقعا آدمای اجتماعی هستیم

من منکر تنهایی نمیشم..باید ادم خودسو بشناسه و بتونه با خودش کار کنه..اما واقعا امروز حضورش و حرفاش دلمو اروم کرد...

خیلی خوشحالم ک دیدمش :))

وقتی بهم رسید..گفتم یعنی بغل نکنم !!

گف چرا بابا...و در آغوشش فرو رفتم :))


برچسب‌ها: من_متفاوت
+ تاريخ چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۹ساعت 0:50 نويسنده |

به کوه فکر میکند و لبخند میزند

تنها کاری که اینروزا برای حال خوب میکنم

و امشبم خرید سومین کلاه رنگی ^_^

هرکس به سمت من می آید لطفا کلاه بیاورد...دوست دارم خیلی سریع کلسیون رنگاشو داشته باشم^_^

 

×کآش شین...یا مین...رو هرچه زودتر ببینم...لونه غم تو دلم داره خیلی سنگین میشه...


برچسب‌ها: کوچ
+ تاريخ دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۹ساعت 21:12 نويسنده |

رو کرد به ما بخت وُ  فتادیم به بندش

ما را چه گنه بود؟ خطا کرد کمندش !


با آن همه دلداده، دلش بستۀ ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش !


نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟

ترسم رسد از دیدۀ بدخواه , گزندش !


شد آب، دل از حسرت و، از دیده برون شد

آمیخت به هم تا صف مژگان بلندش


در پرتو لبخند، رُخش ، وَه، چه فریباست !

چون لاله که مهتاب بپیچد به پرندش


گر باد بیارامد وُ  گر موج نخیزد

دل نیز شکیبد؛ مخراشید به پندش !


سیمین طلب بوسه یی از لعل لبی داشت

ترسم که به نقد دل و جانی ندهندش


سیمین بهبهانی:))

وقای ک حتی به شعر علاقه مند میشوی:))

+ تاريخ دوشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۹ساعت 0:40 نويسنده |

دارم یه فیلمی رو میبینم مدتیه

که شدیدا یه جورایی با اتفاقات این چند روز هم خوانی داره

این قسمتش ک امشب اومد دختره وسط یه چهار راه ک از هر طرف در محاصره بود سرپا مونده بود و گریه میکرد و هنوز امید داشت

و فک نمیکرد یه روزی اینطوری محاصره بشه..یه عم و تلخی و هیجان بزرگی داشت...اونقدر ک تپش قلب گرفتم

وقتی ک یهو پسره سر رسید و بعد خون و کشتار تونست بغلش کنه و دختره بالاخره زانوهاشو سست کرد و افتاد

گریه کردم...اونقدر قلبم داشت میزد ک حتی ریختن اب رو صورتمم تاثیری نکرد فقط پریدم سمت پله ها و بدون توجه به پام تند تند رفتم بالا پشت بوم و درو قفل کردم و گریه کردم...بلند...و حتی قهقهه میزدم

گریه و خنده باهم بود...هیستریک چشمام اب میومد و لبام میخندید و با اسمون نگاه میکردم به صورت فلکی (عقرب) ک بدجور امشب تو اسمون نورانی بود و میخندیدم و خون گریه میکردم...

هووم حال عجیبه...هنوزم حس میکنم پر از خشم و دادم...

نمیشد داد بزنم...نمیشد..

ته گلومه..

مامان میگ چته..میخندمو میگم هیچی

خب نشد ایندفعه پنهان کنم ک حالم بده..اما خب هیچی لازم نیس بدونه و میگم حوصله ام سررفته دیگ..

ببخش منو...

خلاصه ک امشب حالتای عصبی و خشم و دیونع ها رو دارم

طوری ک داداشم میگ فک کنم تیمارستان لازم شدی...

تو باعث این حالا نشدی..تو محرکه شدی...

و گریه هم اسمون تو رو یادم میندازه...لعنت بهت...نه نه 

لعنت به هرچی ک اشتباهه


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ شنبه سوم خرداد ۱۳۹۹ساعت 2:25 نويسنده |

من هستم...میخونمتون...

اما چیزی نمیگم...یکم حالم مساعد شه حرف میزنم

بیشتر از هر زمان دیگ فقط اینجا رو دارم

اینجا ک بر خلاف واقعیت نقاب لبخند صورتمو نپوشونده...

اره امروز تا تونستم زدم  رقصیدم برای رفتن به سمت بهبودی‌‌‌...

برای نجات از سیاه چاله ها...

اما اما اما اهای غمی که عین بختک رو سینه من شده آوار.‌

یه سوال!؟میدونین چقدر سخته یک ادم رو با دیدن اسمون به یاد بیاریم‌.‌چون همیشه هست...هر لحظه و هرجا و هر نقطه.‌

آسمون جذاب من..صورت فلکی ها.‌‌ستاره هاش‌.ابراش‌‌‌...عروباش..

یاداور توعه...


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ جمعه دوم خرداد ۱۳۹۹ساعت 2:13 نويسنده |

تو با حال من چه کردی؟!

اینهمه جنگ درونی

اینهمه فشار

اینهمه غم

چشمهایم بعد گفتن چشمهایت هی خیس میشن...خیس..


برچسب‌ها: رنج عظیم
+ تاريخ پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۹ساعت 3:40 نويسنده |