|
🌸🍃 آنچه مرا نکشد ،قوی تر میکند 🍁
|
اینجا مینویسم که یادم بمونه
به هیچ هیچ هیچ مردی به چشم ادم خوب از تظر نگاه جنسیتی اعتماد نکن.
حتی اگر همه گفتن خوبه :)
دیشب برای کمی تنفس با چنتا دوستان رفتیم طبیعت و کمپ زدیم
پسرک احمق دست درازی میکنه.
هرچند انقدر دیگ اینارو دیدم که امروز فقط عصبی ام چرا واکنش نشون ندادم و بهش تشر نزدم و کلاپس کرده بودم و تو شوک .
و یاد بدیم به دختران و خواهران و دوستامون که سکوت نکنند
بشکینیم این سکوت لعنتی رو.
اه.
خلاصه که اره دنیا پر شده از مریض های جنسی .
با اینکه میگم هم جنس زن و هم جنس مرد خوب و بد دارن
ولی از این نظر بار هزاره که داره به چشم میبینم چه برای خودم و چه برای دوستانم.
از پسر بچه بگیر تا مرد هشتاد ساله بهت تعرض میکنن.
این درده.به عنوان یه دختر درده،اینکه کل بدنت به خاطر افکار قدیمی و مزخرف پاک گفته بشه و تو فک کنی دیگ کثیفی .
و فک کنی تو مقصری و خود سرزنشی کنی.
واقعا بدنم پر درده .
به خدا برای اینکار ا پایه هست،پس به دختری ک نمیخواد و نمیخواد دست نزنین لاشیا.
واقعا عصبی ام.همه گذشته داره از جلو چشمام رد میشه و حالم مزخرفه.
ولی آب بازی امروز با شین حسابی چسبید.
تا الان دو تا پیام دریافت کردم که هیچ مشکلی بانوان ندارند
و چقدر حسرت میخورم و چقدر مصمم تر میشم از این شهر برم
اینجا گیر میدن و حتی دوچرخه اتو بزور تلاش میکنن بگیرن:))
بازم بگین از دوچرخه سورای بانوان تو شهراتون
بچه ها میشه بیان بگین وضعیت دوچرخه سواری بانوان تو شهراتون چطوریه؟
گیر میدن بهشون یا نه؟
کارمندای دولتی با دوچرخه میرن یا نه؟
خیلی بهم کمک میکنید اگر بگین،دوستانی که اینجا دارمم اگر نمیخوایین محل سکونتتون رو بگین،ناشناس پیام بزارید .
به مرحله جدید زندگی خوش اومدم.
از فردا به عنوان کارمند رسمی شبکه بهداشت شروع به کار میکنم.
و فقط میتونم بگم لحظه لحظه فک کردن ب این موقعیت منو شرمنده خدام میکنه:(
مرسی که انقدر خوب و مهربونی
ممنونم مهربان .
یه عالمه کار و برنامه تو ذهنم دارم و تایم ازاد
اما نمیدوتم چرا هیچ غلطی نمیکنم:/
البته من همیشه از خودم توقع زیادی دارم...هنوز یک هفته هم نمیشه به این شهر مزخرف برگشتم و دور شدم از همه دوستام
من اینجا خیلی تنهام....
رابطه های تموم شده شبیه بیماری الزایمر میمونه کم کم همه چیش از ذهنت پاک میشه ولی دلتنگیش تو دلت میمونه به خودت میای میبینی حالت بده ولی نمیدونی چرا؟
کپی ازیه کاناله..ولی خیلی خوب گفته..
حالم بده...
عکستو عوض کرده بودی، میدونی دیگ دلم برات تنگ نمیشه
میشینم گریه میکنم چرا من باید عاشق همچین ادمی بشم
چرا باید انقدر اشتباه کنم،چرا باید منی که بیست و دو سال از عمرمو با کسی نبودم،مدت کنی با کسی باشم و احساس بزازم ک تهش بشه این اشکا و ترس ...
دیگ خسته شدم..زنذگی داره سخت تر میشه...
دلم برات تنگ شده شین،خیلی زیاد
الان باید بودی و تو آغوشت حل میشدم
میدونی من یاد گرفتم پشتم همیشه خالی باشه
و همیشه با دل ناراضی کارامو جلو ببرم...
مادرم خیلی خوبه،عاشقشم اینروزا
اما همیشه هرکاری مبخوام بکنم ناراحتم میکنه...
نمیدونم دیگ باید چکار کنم .
منم آدمم..نیاز ب تفربح دارم
ابن شهر نفربن شده است..
کل دوران دبیرستان درس خوندم
چیزی جز درس خوندن یادم نمیاد
تو یه روز چهارشنبه ک داشتم با مامانم میرفتم دوره قران از مدرسه نمونه شهرم زنگ زدن..و من باورم نمیشد
مسیر زندگی من از همون روز تغییر کرد،تو شهر کوچیک و منطقه محرومی مث شهر من فقط مدارس نمونه اش دبیرای خوبی داشتن
و او روز یه روز طلایی تو زندگی منه...
و بعدش اشنا شدن با همون رفیق قدیمیم که تو درس خوندن من خیلی نقش داشت...سال کنکور حتی با وجود مدرسه نمونه قبولی پزشکی نداشتیم و من و دوستم ک مدیر خبلی رو ما حساب میکرد هم خیلی خراب کرده بودیم...هر دومون چهار هزار شدیم و این یعنی نابودی،چقدر گریه کردیم،چقدر اشک ریختیم .
من واس پزشکی درس نمیخوندم و اشتباهم همین بود..اون اوجو بهخاطر ذهن فقیر خودم نخواستم .
خلاصه من شدم ماما و دوستم پرستار .
اما هر چند گاهی به عقب فک میکنم اون تماس و رفیقم نقش مهمی داشتن ک من الان تو این جایگاهم.
ولی ناراحتم چرا بیشتر تلاش نکردم.همیشه و تا به همین الان میگم ادما به رشته اشون نیس...اما واقعیت جامعه ما متاسفانه چیز دیگری است. و زمانی ک عضو جامعه درمان باشی این خیلی سخت تره.اینکه دکتر رو ملکه میکنن و تو خدمتکارش..و واقعا این تلخه..
هرچند خداروشکر دوستای پزشک خیلی خوبی دارم اما بیایین و قبول کنیم این یه حقیقتته،بخصوص تو بیمارستان، که امیدوارم با برخوردای هرچع بهتر...بهتر شیم.
اینارو گفتم ک بگم یه سری اتفاقا خیلی غیرمنتظره و غیر قابل تصور اتفاق می افتن و مسیرتو عوض میکنن،مث تماس شنبه ایی ک به من شد و جایی ک الان هستم.
حتی حتی امروز ک بهم گفتن شروع کارتو از امروز زدیم ،هنوز باورم نمیشه تا وقتی واقعا نرم محل کار جدیدم.
من گیجم..واقعا گیجم. و هنوز اون ترس لنتی باهامه.
ولی هیچوقت این شنبه رو فراموش نمیکنم
خنده های دیروزمو ...
ابن مسیرو چند بار طی کردم
و الان بار سومه...از صب خیلی خوشحالم
اما تا حکمو ندن دستم دلم آروم نمیشه.
خدایا منکه یک درصدم همچین فکری نمبکردم ولی شد
توکل ب خودت
ارامش یعنی میخواد بیاد؟
دوستان کار غیرحضوری سراغ دارید ؟!
یادم نمیاد از کی انقدر خوشحاال بودم
شاید دو ساله پیش که صعود زمستونی کردم و تو اوج قله بودم این خوشحالی آلانو تجربه کردم...
خیلی خوشحالم .
ممنونم خدا.
هنوز دیر نیست،
هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست..
عزیز همزبان..
تو درکدام کهکشان نشسته ای..؟!
#هوشنگ_ابتهاج
فردا روز مهمیه...
میشه فلا با رویا قشنگش کنم...
از چی بگم...از کجا بگم
میدونی ما قسم خوردیم حافظ جان و مال مریض و اسرار بیمارستان باشیم.. اما واقعا امروز خیلی همه چیز غیراستریل بود...
شهری ک دانشجو بودم خیلی همه چی تمیز بود،خب یه بخشیش به خاطر اموزشی بودنش بود و حضور دانشجو،اما در برابر چیزهایی ک امروز دیدم واقعا تمیز بود،واقعا تمیز و قشنگ بود.
من امروز کلا گیج بودم،اصن کارا یه جور دیگ انجام میشد
همه چی متفاوت بود..خیلی بی نظم ..
واینکه منو هم اصن نمیبنن انگار،نمیگن گناه داره بهش یاد بدیم ،هیچی نمیگن:/
یه زایمان نصف و نیمه انجام دادم امروز(میگم نصف و نیمه چون با کمک بقیه بود)ولی به علت اینکه هیچی بلد نیستم از مدل زایمان گرفتن اینجا،اتاق غرق خون شد:(
چون تختای اینجا فرق میکرد و منم بلد نبودم:/
خدمه عصبی شده بود :/
ها تمیز کاریشونم بد بود،شهر دیگ ایی ک بودم هر شیفت قشنگ همه جا رو میشستن...
کلا اینجا خیلی جو رفیقانه و بی نظمی داشت:/
ولی بازم خوب بود،و اینکه به انرژی های خوبتون احتیاج دارم
چون فردا شاید یه اتفاقایی بیفته کوقتی بهش فک میکنم همه چشمام قلبی میشه،خدایا مرسی.
و ممنونم از شماها،بعد شیفت خوندن کامنتاتتون خستگی رو از تنم برد
دیشب تا ساعت چهار و پنج صبح خوابم نبرد
و الان دارم راهی اولین شیفتمم میشم با چشمانی خسته
و ذهنی خسته .
خب میدونم که کم کم درست میشه همه چی ،چون باید درست شه دیگ:))
لازمه بگم اینجا شده روز نویس و دلم خوشه به ادمایی نشوندادن اینجا متروکه نشده هنوز..
استرس دارم برای فردا و خوابم نمیبره...
حس میکنم اینجا حالت روزمرگی داره ب خودش میگیره
همه ی این حرفا قبلا به هم خونه ایم میزدم
کسی ک دیگ پیشش نیستم و تازه نگرانشم ..هردومون تنها شدیم
طالعش اش را بر جبر جبار نوشته بودند.
امان از جبر روزگار.
من خیلی ادم دیرجوشی و درون گرا هستم
تو کل دوران تحصیل از اول دبیرستان با یک نفر صمیمی شدم ک مث خواهرم بود و هست،
اتفاقای زیادی افتاد تو این چندسال،جدایی،سوتفاهم،قهر،آشتی
ولی هنوزم رفیق هم بودیم
حتی تا اسفند همه چی خوب بود
تا اینکه اسفند شد و تولدمو تبریک نگف و عید اومد و حتی نگفت همو ببینیم در حالیکه من بهش گفتم همو ببینیم.
من تو این شهر جز این دوستم هیچکسو ندارم و خیلی تنهام
گفتم حتما ناراحته و خدتی بگذره خوب میشه،اما تا الان هیچ اتفاقی نیافتاده و این ادم منو از دایره دوستاش و رفیقاش کنار گذلشته،الان ک برگشتم به این شهر و دارم جای خالیشو حس میکنم برام خیلی سخته.
همش میگم برم ازش علت کاراشو بپرسم ولی میگم وقتی یه آدمی نمیخواد تو رو الکی دست و پا نزن،کنار بیا با تلخیش،هر چند تلخ وسخته.
امروز خیلی بد گذشت،یه جمعه خیلی بد و کسل کننده
یه جمعه پر از استرس،پر از حال بد،پر از پرخوری
پر از همه چی
پر از دلتنگی برای میم و شین .
من تو یه دوری افتادم ک نباید غرق بشم .
دلم میخواد شونه خالی کنم و برم تو یه کلبه چوبی زندگی کنم
اما مث اینکه باید موندو جنگید و گریه هم نکرد دیگ.
اینا رو نوشتم چون حسمیکنم حتی وجودمو به عنوان یه ماما هم نمیبینه....
امروز میتونستم با دوستام کوه باشم
اما محکوم شدم به این شهر و از صب تو خونه و تنها و تنها دلخوشیم شروع دربی تا چند دقیقه دیگه است .
و ترس و اضطراب از اولین شروع روز کاری فردا و فک کردن به تهی..
هرچی که تلاش میکنم حالمو خوب نگه دارم و بپذیرم ک دیگ این شرایط زندگی رو باید تحمل کنم و سعی کنم خوب بگذره،چند ساعت یعد باز خالی میکنم،باز چشمام اشکی میشه،باز حالم بد میشه.
بعد یک ماه بهش پیام دادم،اما اون چی...
واقعا حس میکنم دوسم نداشت،پس اون رفتاراش چی!
چقدر سخته...کاش هیچکدوم تون دچار یع رابطه جدایی نشبن،سخته،خیلی سخته
خیلی تنهام،خدایا میدونم بنده خوبی نیستم مدتهاست
اما جز تو هم کسی رو ندارم...
چقدر مردم وقیح شدن
اقای محترم یک روز فقط منو دیده اونم در مورد کار
سریع پسرخاله شده و استیکر بغل و قلب فرستاده!
طبیعیه آخه!!!
انقدر بدم میاد از این دست ادما ک روز به رووز زیادتر میشن و فازروشن فکری هم مثلا دارن.
مشخصه ک من برگشتم به خونه و تنهام و هی میام اینجا:)
ولی حیف ک دیگ اینجا هم کسی نیست.
متروکه شده:((
چقدر دوباره تنها شدم...
دوباره تنهایی...
تازه طعم داشتن خواهر و دوست داشتن رو داشتم میچیشیدم :)
زایشگاه.
تلخ تلخ تلخ.
مرا گریه نمیدهد امان...
بعد از پنج سال مستقل بودن برگشتن به شهری ک همیشه ازش فراری بودم ،تلخ ترین و سخت ترین اتفاقه برام
تو اتوبوس چشمه اشکی بود ک جاری بود، و خیلی سعی کردم وقتی میرسم خونه عادی باشم،اما امان از چشم های پف کرده
و منی ک هنوز قوی نشدم ک جلوی خانواده گریه نکنم.
بله امشب برگشتم ب شهرم و پیش خانواده،اتفاقی ک بشدت برام سخته .
جدایی از شین وشین و شین
شروع مسیر جدید زندگی.
زایشگاه و شهر فراری.
خدایا ب امید تو.
دلم براش تنگ شده..
تکتک سلولام وجودشو میخواد..
موقع هایی ک مث الان زنگ میزد و حرف میزدیم و حتی من نمیتونستم حرف بزنم ولی اون میزد و تا وقتی خوابمون میبرد حرف میزدیم...گاهی تا صب وصل بود خطا چون هردو خوابمون برده بود..
اوج رابطه ما با فهمبدن ابنکه به درد هم نمیخوریم ولی هموخیلی دوست داریم،خیلی کوتاه بود
اما دلم براش تنگ شده..چند روزه دارم میگم نمیشه نمیشه فقط یه پیام بده یا زنگ بزنه
دلم برای صداش به ذره شده...گاهی دلم میخواد که ببخیال غرور بشم و برم الان بهش پیام بدم
دلم تنگ شده براش ..برای موقع هایی ک گیتار میزد و باهم میخوندیم..
برای موقع هایی که دست همو محکم میگرفتیم
و من خوشحال بودم از بودنش...
اره دلم تنگ شده براش...خیلی تنگ شده..
میخوام غرورمو بزارم زمین..نمیخوام غرورو..
نمیخوام چیزی رو شروع کنم ...اما میخوام فقط صداشو بشنوم..دلم تنگ شده براش....
اما اون با هاید کردن من از اینستاگرامش دلمو شکوند..منم آنفالوش کردم..اما دلم تنگ شده.
هعی چقدر همه چیز سخته...
از این اپ دوستیابی ها میخوام ... :/
تو این پانزده روز اندازه یک سال برایم گذاشت...
سخت و سخت و سخت و پر از ترس
گریه و از دست دادن ...
زندگی من شده یه کلاف سردرگم و سخت پیچیده...
از صدور ابلاغ بگیر وباطل کردنش
از میم و خدافظی و غم بعدش
از شین و حال بدش و خاک بر سر من
از کاف و از کاف و از وابستگیم بهش ...